...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

یکی بیاد این تیکه های خرد شده ی شخصیت من رو از رو زمین جمع کنه. هیچ کس نباید آدم رو انقدر برهنه و نازک و شکستنی ببینه.  حتی خود آدم. 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یک چیزی هست که من نمی فهمم. آقا جان من هم ساز می زنم. از پنج سالگی و خیلی قبل از اینکه بتوانم نوشته های معلمم را بخوانم حتی. خیلی های دیگر هم میزنند توی این دنیا. زودتر از من هم دست به ساز شدند. خیلی های دیگر هم هستند که بهتر از ما می زنند و نصف ما هم سن ندارند. همین چین را ببین. لامصب ها نمی دانم چی توی ژن شان هست که دست به هرکاری می زنند خوب می شوند. حالا سؤالم اما ... چرا انقدر مغرور می شوند این نوازنده ها؟ فکر می کنند کی هستند مگر ؟ غیر از این است که اکثرا هیچ کار دیگری بلد نیستند در زندگی؟ چنان ژست می گیرند که آدم حس می کند روزی سه نوبت سوناتا بیرون میاید از گوارششان. فکر می کنید چهار تا لباس شرقی و ژست های متعدد ما را خر می کند؟ جمع کنید این بساط مسخره را. آدم اگر کارش خوب باشد نیاز به تبلیغ های این طوری و نمایش ندارد. نیاز به عکس با چشم های بسته در حال ساز زدن ندارد. با دیدن این عکس ها ما فکر نمی کنیم شما در حال معاشقه با موسیقی هستید. ما با دیدن این چیز ها خر نمی شویم. فقط سازت را بزن تا بگوییم چند مرده حلاجی. نقطه.

نوشته شده در شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

توی این روز های شلوغ و پلوغ خیلی کاری نمی تونم بکنم. تمام سعی ام اینه که تا می شه درس بخونم و ریسرچ ام بهتر بشه تا روز امتحان. این اواخر یک کم زده به سرم حتی. موهام رو کوتاه کردم. خیلی. تا پایین کمرم بود و الان تا شونه هام به زور می رسه. تنوع خوبه اما همیشه ازش بدم میومده. اما مجبور بودم. شب ها بین ساعت 8:30 تا 10:30 شده ساعت های مورد علاقه ی من. می شینم و بدون اینکه به چیزی فکر کنم فیلم می بینم. حتی قبلش نگاه نمی کنم موضوع یا ریتینگ فیلم رو. این طوری بیشتر می چسبه بهم. حوصله ی کسی رو ندارم.نه رو در رو و نه تکست. و حتی سرکار. دوست دارم برم تو آفیس و خودم رو غرق کنم توی کار. با اینکه فقط خودم توی اتاقم بازم هدفون میزارم. زندگیم خوبه اما. آرامش عجیبی دارم. از اون آرامش ها که همه دارن می دوند و آسمون داره به زمین میاد اما من می شینم رو صندلی و ملت رو تماشا می کنم و لبخند می زنم. خونه خیلی شلوغه. پر از وسیله هایی که هیچ وقت استفاده نمی شن. امتحانم رو بدم همه ی خونه رو میریزم پایین و اون وسیله هایی که اون پشت ها مونده رو می کشم بیرون و مصرفشون می کنم. اتاقم در حد جنگل شده. حوصله ی تمیز کردنش رو ندارم. بقیه ی خونه اما برق می زنه از تمیزی. فکر کنم دارم عین اتاقم می شم. از درون به هم ریز و از بیرون مرتب و ترگل مرگل. 

نوشته شده در جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin