...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

بعضی وقت ها، بین اون همه شلوغی ، بر حسب اتفاق یک چیز هایی می بینی که ای کاش هیچ وقت ندیده بودی. که ای کاش بازشان نکرده بودی. نخوانده بودیشان. چیز هایی که دلت رو به رنج میارن. تنگش می کنند. انگار که می خواهند که درد بیاورند و میاورند مطمئنا هم. چند ساعت گذشته اما جایش درد می کند هنوز. فکر می کنم خوب نمی شود به این زودی ها. شاید یک ماه ، یک سال. یک عمر. بازش می کنی اما. می خوانی تا آخر. می خوانی تا بفهمی از اون همه احساس هیچ نمونده. که چقدر دوری. که چقدر احمق بودی همیشه. که حالشان به هم می خورده ازت. که لبخند می زدند و می زنند اما می خواهند نباشی. که از تو فقط حماقت رو به یاد میارن و این تنها چیزی از تو بوده که حالشون رو به هم نمی زده.  که بودنت زجر بوده و هست. اما تو اینطور فکر نمی کردی. نمی دیدی. خوب بودی همیشه. بقیه بهش می گن مهربونی. من اسمش رو می زارم حماقت. حس می کنم دلم را خنجر زده اند. تکه تکه کرده اند. دریده اند انگار. انقدر عمیق هست که از جام بلند نمی شم حتی. زخم های خیلی عمیق خوب نمی شن. تا ابد هی چرک می کنند و چرک می کنند و چرک می کنند. من هم.  

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

در تضاد کاملم از چیزهایی که می شنوم، میبینم و حس می کنم. یک روز این تضاد ها کار دستم میدن. می دونم. 

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یه روز هایی روز من نیست. امروز از اون اولش باید می فهمیدم از اون روزاست. 

ای کاش حداقل خودم می فهمیدم دلم چی می خواد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

مهم نیست که چقدر وقت گذشته باشه. مهم نیست که الان توی رابطه باشم یا نباشم. وقتی عکس هات رو اتفاقی با یکی دیگه می بینم ، هیچ چیز دیگه مهم نیست. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

بعد 10 سال یکی از دوستان رو تو دنیای مجازی دیدم و بعد کلی نامه نوشتن و ابراز خوشحالی بهش می گم چی کارا می کنی؟  از زندگیت برام بگو. چه مدلی شدی و اینها . بعد 24 ساعت یه جمله جواب داده "ازدواج کردم عزیزم. تو چی کارا می کنی؟" . من ؟ من هم فقط در جواب می نویسم "من درس می خونم عزیزم."

خب فکر کنم الان کاملا مشخصه که دیگه ماها هیچ ربطی به هم نخواهیم داشت.

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

یکی از چیزهایی که وقتی میای این ور دنیا تازه بزرگیشون رو حس می کنی این خاطرات و بچگی هامونه. هر چی هم سعی می کنی ادای این ها رو در بیاری و باهاشون دوست شی بازم میبینی تو اون قسمت بچگی همیشه یه فاصله ی گنده است. یه فاصله از هادی و هدی تا ماپت بیبیز. 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

زندگی می گذره . مثل همیشه. فقط گاهی بهت گیر نمی کنه. سرعت می گیره هی. زندگی این موقع ها خوبه. می دونم که نمی فهممش ولی مهم اینه که اصطکاک رابطه مون به حداقل می رسه. 

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin