...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

مرتیکه آشغال اومده با یه لحنی عوضی تر از خودش بهش می گه باید ریپورت این هفته ات رو بدی. طرف می گه فلان جای کار جواب نمی ده. برگشته رسما داد می زنه می گه هر کاری کردی رو می نویسی و می دی. حالا جلوی همه ی ماها. بعد من رو یه نگاه می کنه تو این مایه ها که تو اینجا چه غلطی می کنی. حالا ساعت پنج و نیم جمعه عصره و همه رفتن خونه هاشون. رفته بیرون که من از بقیه می پرسم این چه طرز رفتاره. می گن همیشه همینه. معلوم می شه یکی رو انداخته بیرون هفته ی پیش.  یاد اون روز ها میافتم که انقدر شاکی ام کرده بود که رفتم شکایت کردم ازش. خوب کرده بودم. حقم بود. آدم ها هرچی هم که باشن انسانن. باید در حد آدم باهاشون رفتار کرد. این رو همه ی انسان ها می فهمن. اما همه ی حیوون ها نه. 

نوشته شده در شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یادمه بچه که بودم خیلی سختم بود دوست پیدا کردن. یعنی با همه دوستم می شدم اما هیچکس دوست صمیمی ام نبود. یه فازی هم بود رفتم یه مدرسه ی غیر انتفاعی. بدترین سال عمرم بود اون سال. با هیچکس که صمیمی نبودم هیچ، حتی دوست هم نمی تونستم بشم با کسی. همون شد که سال بعد مدرسه ام عوض شد.  به جز اون سال بقیه اش هرجور که بود گذشت. هرچند که هیچوقت واقعا نتونستم با دوست صمیمی های اون موقع هام صمیمی باشم. خلاصه اینا رفت تا دانشگاه. اونم نه همه ی اون چهارسال لیسانس گرفتن. یکی دو سال آخرش بود. بالاخره یکی پیدا شد که فکر می کردم دوست صمیمیمه. باهاش می تونستم از هرچی حرف بزنم و بدونم که قضاوت نمی کنه منو. لامصب خاطرات با اون دوستم انگشت شمارن. اون موقع ها دوست پسر هایی داشتم که باعث می شدن تمام وقتم رو با اونا بگذرونم. دوست پسر هایی که تک تک یک روز چمدونشون رو بستن و رفتن. بدون خداحافظی. بدون هیچ حرف و دعوایی.  این جوری شد که دانشگاه تموم شد و دوستی ها تموم تر و من افتادم این ور دنیا. اینجا دوست های زیادی دارم. از ایرانی و هندی و چینی و ایتالیای گرفته تا آمریکایی و آفریقایی و روس. ولی اون دوست صمیمی ـ دیگه نیست. یکی که بشه باهاش حرف زد نیست. احتمالا چند سال دیگه میام اینجا و می گم "یادمه بزرگ تر هم که شده بودم هنوزم خیلی سختم بود دوست پیدا کردن." 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

روح من رو این روز ها انداختن تو میکسر. احساساتم شدن خود معجون. دقیقا از همونهایی که تو ولیعصر می فروختن یه زمان. یعنی تو یه روز و فقط یه روز ، دقت کنین فقط بیست و چهار ساعت و نه بیشتر ، من دپرس می شم ، عاشق می شم ، با انگیزه می شم ، دل تنگ می شم ، بی قید و بند می شم ، بی اعتماد به نفس می شم ، ذوق مرگ می شم  ، دلگیر می شم ، کرخت می شم ، آخ به اون وقت هایی که کرخت می شم.... 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

می دونی کلا مشکل اساسی تر از این حرف هاست. وقتی ملت همه نشستن پای بازی های المپیک و دست و سوت و تشویق ، من می شینم فیلم می بینم در مورد هیتلر و جنگ جهانی و خودکشی و کشته شدن دسته کم پنجاه میلیون نفر. گفتم که ، بعضی مشکلات ریشه های عمیقی دارن ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

می دونی خیلی خوبه آدم تو خیلی چیزها خوب باشه. از نظر تحصیلات، نقاشی، موسیقی، آشپزی، نجاری ، چه می دونم ایکس ، وای ، زی و .... 

اما من نمی خوام اینجور آدمی باشم. همیشه ترجیح می دادم تو یکی و فقط یکی از اینا خوب باشم، خیلی خوبتر از یه خوب معمولی. از اون خوب هایی که تعدادشون تو دنیا انگشت شماره...  خوب بودن برای من کافی نیست. این رو از همون بچگی هم می دونستم که من فقط برای خوب بودن به دنیا نیومدم. 

دست به هر کار که می زنم فقط از توش یه خوب معمولی میام بیرون. حداقل تا الان که اینطور بوده ... 

نوشته شده در دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin