...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

صبح ها به نسبت زود بیدار می شم. هشت اینا. صبحانه مفصل می خورم و می رم سر کار. تا وقتی که مغزم بپوکه تو همون کوبیک خودم می مونم و کار می کنم و کار. بعد  تو راه خونه میرم خرید. تقریبا هر روز. هر روز به یه بهونه ی جدید. فکر کنم بیشتر واسه اینه که حس کنم آدم کنارمه. با یکی حرف بزنم که نخواد معلوماتش رو بزنه تو سرم. بعدش میام خونه و آشپزی می کنم. گلدونام رو که آب دادم میرم یکی دو تا از دوستام رو می بینم در حد چایی و قهوه. هر دفعه یه آدم جدید.  بعد هم وقت جیم و دویدن می رسه. میام خونه. ساعت 10 شبه. کاری ندارم. حوصله ی فیلم دیدن هم ندارم. این دو ساعت داره هدر می شه. باید واسش یه برنامه بریزم. روز آدم باید خوب تموم شه. 

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

بهم می گه تو مثل یه آدمی می مونی که یه چکش بهش دادن و داره حالا تو شهر راه می ره و دیوانه وار به هر میخی که میبینه ضربه می زنه تا ببینه  چه اتفاقی میفته. این یکی رو جدی راست می گفت.

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

بوی کره ی آب شده  و نیمرو ی در حال جلز و ولز !

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

هنوز اونقدر قوی نشده ام که با همه ی واقعیت های توی زندگی رو به رو شم. هنوز تمرین می خوام. 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

حس عجیبیه وقتی مجبوری که بزرگ شی. 

نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

حق با شماست دوست عزیز. من آدم بی مزه ای هستم. 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

پس فردا که واسه خودم کسی شدم یکی میاد و این وبلاگ من رو پیدا می کنه. بعد می شینه همه ی اون خیلی مینیمال های من رو می زاره توی "‌ " و آخرش می نویسه -لادن 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin