...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

هرچی می گذره آدم ها سنگدل تر می شن. نمیدونم اینا از اول این طوری بودن و من نمی دیدم یا خودشون هی هر روز خودخواه تر شدن....  آخه شماها که انقدر خودتون رو بهتر از بقیه ی آدم ها و موجودات می دونین چرا تا حالا هیچ گهی نخوردین تو زندگیتون؟ اگه دلیل منطقی نمی تونی بیاری چرا بهتر از بقیه ای ، بهتره که خفه شی بشینی سر جات و به حال خودت یه فکری بکنی. اعصابم خورده. بسه این همه خودخواه ای. برای یه بار هم که شده اون چشات رو باز کن !

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یه وسوسه ای هست برای داشتن چیزهایی که دیگه نداریشون. چیزهایی که به خواسته ی خودت حتی دیگه نیستن.چیز هایی مثل خیابون ولیعصر ، برف و تو. 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

ایران که بودم گروه دوستی داشتم. می رفتیم بیرون و اینا. با هم راحت بودیم. هرچی می خواستیم می گفتیم. نمی ترسیدیم از اینکه قضاوتمون کنن. تو آمریکا اما فرق می کنه همه چی. چند وقته دارم سریال "هاو آی مت یور مادر" رو میبینم. راستش خیلی حسودیم می شه بهشون. نه به اینکه زندگیشون پر از هیجانه همیشه. حسودیم می شه چون گروه دوستیشون واقعیه. راحتن با هم. تو "فرندز" هم همین طور بود. اصلا همه اینجا یه سری دوست دارن که با هم هی می رن بیرون و خوش می گذرونن. با هم خاطره درست می کنن. با هم خوشحالن. اما من؟ من می شینم تو خونه و فیلم می بینم. 

نوشته شده در جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

وسوسه ی زنگ زدن بهش...
نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

دیدی بعضی اوقات آدم کلا می بره از همه جا و همه چی؟ 

الان از اون وقت هاست. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

می دونی هیچی نمی تونه اندازه ی یه گلدون پر از غنچه های نرگس آدم رو سرحال بیاره. یا حتی پختن شیرینی ای که دوست داری. یا برق زدن خونه وقتی تمیزش می کنی. یا اینکه شب حسابی بخوابی و از جات که پا می شی ببینی ساعت هنوز 8 نشده. یا اینکه بشینی فیلم ببینی تمام روز و به هیچ چیز تو دنیا فکر نکنی. کلی غذا بخوری و هیچی وزن اضافه نکنی. این ها همش آدم رو سرحال میاره. ولی کافیه که دو روز و نیم تمام توی خونه باشی و حتی یکی از دوستات هم ازت یاد نکنه. سه بار به مامانت زنگ بزنی و باهاش ساعت ها حرف بزنی چون دلت گرفته و می دونی هیچ کدوم از اون آدم هایی که واست مهم هستن به یادت نمی افتن. بعضی اوقات باید باور کنی دیگه تموم شده. که اگه سعی هم بکنی دیگه درست بشو نیست. فقط باید جرأت پیدا کنی و باور کنی. دیگه تموم شده. 

نوشته شده در دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

هفت و نیم صبح پا می شم. حموم می کنم. صبحانه ی مفصل ام رو می خورم و همزمان اخبار رو می خونم و ایمیل چک می کنم. دوچرخه زنان میرم سر کار. هشت و چهل دقیقه معمولا. کار می کنم عین خر تا شش، هفت عصر. دوچرخه می زنم بر می گردم خونه. ناهار فردا رو درست می کنم. شام هم از همون می خورم. ظرف ها رو می شورم و دور و بر رو تمیز می کنم. کارهایی که باید انجام بدم رو به لیست اضافه می کنم. برای خودم چایی می ریزم و تلویزیون می بینم. ساعت نه و نیم شده. می رم لباس هام رو عوض می کنم و آماده می شم برای خوابیدن. توی تخت یه کم با موبایلم ور می رم تا خوابم ببره. فرداش هفت و نیم صبح پا می شم. 

 

زندگی نباتی ای شده. این وسط هاش غصه هم می خورم. عین خر. که نه دوستی دارم و نه هیچی. که یهو می زنه به سرم و زمین و زمان رو نابود می کنم. که البته می ارزه به آینده اش و حداقل از خودم مطمئنم. که هیچ پروانه ای توی پیله نتونسته پرواز کنه. که من هنوز بال ندارم اما پیله ام پاره شده و دارم یخ می زنم.  که کاری ندارم جز غصه خوردن. که هی هر روز هفت و نیم صبح پا می شم....

نوشته شده در پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin