...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

اون هایی که من رو می شناسن می دونن من خونه رو الکی تمیز نمی کنم. اونم با صدای آهنگ خیلی بلند. این جور تمیز کردن ماله وقت هاییه که طاقت نداری بشینی یه جا. مبادا که فکر و خیالات برت دارن. خلاصه که این طوری می شه که خونه ماه ای یک بار حسابی تمیز می شه. دقیقا پنج ساعت و نیمه که دارم خونه رو می سابم، اما هنوز وقت نشستن نیست. اگه بشینم کارم تمومه. چند جای دستام ترک خورده بس که شوینده مصرف کردم. اما می دونم نباید بشینم. خلاصه که جمعه شبی افتادم به جون وسایل خونه و دکور رو هی جا به جاشون می کنم.  می ترسم آخر سر هم من نتونم بشینم. عقل آدم گاهی یه کاری می کنه که تا مدت ها از نشستن صرف نظر کنی....

نوشته شده در شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

وقتی میری واسه دکترا خوندن یعنی عملا چند سال از زندگیت رو مفتی مفتی می خوای حروم می کنی. هممون با این ایده اومدیم که می خواهیم یه کاری کنیم که به درد بخور باشه. که دنیا ازش استفاده کنه. که حس کنیم مفید بودیم. اما چند سال که می گذره می فهمی کارت به کفش هیچکس نیست. که چه همه آدم تو دنیا هست عین تو و هیچ کس نمی شناستشون. این ها رو من نگفتم. اما منم حس می کنمشون. با تمام وجود. می گفت وقتی نزدیک 30 سالگی می شی می فهمی دیگه گذشته مهم نیست و فقط انگار باید به آینده نگاه کرد. می فهمی که عمرت تقریبا نصف شده و باید یه جور دیگه به زندگیت نگاه کنی. دیگه نباید گفت این کارها رو می خوام تو زندگیم بکنم. باید با خودت حساب کنی چقدر دیگه زمان مونده واسه کارهایی که می خوای بکنی. یک سال؟ پنج سال؟ ده سال؟ گفت اون وقت می فهمی باید بدوی. این کار های به درد نخور رو ول کنی و بچسبی به زندگیت و با تمام وجود بدوی. اوهوم. حس ها هیچ وقت دروغ نمی گن.  حرف هاش رو حس می کنم. با تمام وجود. 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

بعضی اوقات ناراحت می شه از حرف هام. گاهی مسخره ام می کنه حتی. بهم می گه خیلی بد بین ام به زندگی. به اتفاقات. به آینده.  به همه چی اصلا. راست می گه. خودمم می دونم. اون مشاور خنگ و قد کوتاه و موذی دبیرستان هم می دونست. هیچ وقت یادم نمی ره چقدر خجالت کشیده بودم که گفته بود بابا/مامانت رو می خوام ببینم. باید باهاشون حرف بزنم. یادم نمی ره چقدر سخت بود شنیدن اینکه تو روم و  وایساده کنار بابام بهم می گفتن آدم منفی  و بدبین ای هستم. اومده بودم بیرون از اتاق. بابام دستم رو گرفته بود. سرم رو انداخته بودم پایین. داشتیم با هم از مدرسه میومدیم بیرون که بابام دستم رو سفت تر گرفت و بهم گفت بالاخره داری بزرگ می شی. یه لبخند هم زد.  

آره. دارم بزرگ و بزرگ تر می شم هر روز. لبخند ام هم  .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

انگار دیگه دوست ندارم بهم آپشن های مختلف بدن. انگار می خوام بهم بگن فقط همین یه راه مونده و بس. یه چیزی که یه سری آدم همه روش اتفاق نظر دارن. یه چیزی که هی فکر کنم روش و راه دیگه ای پیدا نکنم و آخر سر همون کاری رو بکنم که بهم می گن. اصلا انتخاب کردن سختم شده انگار. اگه خودم باشم و خودم انتخاب آسونه. می رم مغازه. فلان چیز رو باهاش حال می کنم و بر می دارم و میرم می خرمش و تموم. اما فکر کن تو همین سناریو یکی باهام باشه. بهم بگه یکی از این ها رو بردار. هر کدوم که دوست داری. اونوقته که بدبختی شروع می شه. هی بالا و پایین کردن ها. خدا نکنه بین دو تا چیز گیر بیفتم. الانم یه جورایی گیر افتادم خلاصه. همه جوره اصلا. تا خرخره .

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin