...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

این آدم هایی که می تونن به مشکلات زندگیشون فکر نکنن رمز موفقیتشون چیه واقعا؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

خب الان فهمیدم دردم چیه . 

دلم می خواد بشینم رو به روی یکی. خیلی خیلی بزرگتر از خودم. کسی که من رو به هیچ وجه نمی شناسه. هی حرف بزنم. بگم بگم بگم. بعد طرف هی صادقانه بهم بگه مشکلم چیه. کجا رو اشتباه کردم که اینطوری شد. بهم بگه فکر می کنه چی درست تره. چی کار کنم. 

حالا یکی که من رو نمی شناسه از کجا گیر بیارم؟

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

چایی رو نباید تنهایی دم کرد. نباید تنهایی واسه حاضر شدنش صبر کرد. از همه بدتر. نباید تنهایی خوردش. مخصوصا اگه بارون بیاد. 

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

اگه از یه چیز خودم بدم بیاد مطمئنا در درجه ی اول اون غبغبمه . 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

سخت شدم. در حد بتون . هرکار می کنم نرم نمی شم دیگه. فقط خرد می شم.

نوشته شده در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

برنامه نویسی همیشه برام عذاب بوده. باید اعتراف کنم که هنوز هم هست. 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

-فلانجا وقتش بود که این رو می گفتی.

-این چه لباسیه ؟ بدو عوضش کن. (همزمان دهن هم باید کج بشه)

-از این به بعد دیگه نمی خوام این طوری رفتار کنی.

-اگه یکبار دیگه این مدلی بهش بگی خودت می دونی.

-فلانی ناراحت شد از دستت. خیلی بد باهاش صحبت کردی.

-واااا.... یعنی چی؟ این چه طرز گفتنه؟

-نگاه های چپ چپ و پشت چشم نازک کردن ها...

 

اگه تو بلدی چی خوبه و چی بد ، برو خودت رو درست کن و یه آدم شو طبق معیارهای خودت. من همینم. از همین بودن هم راضی ام. برای کسی هم زندگی نمی کنم. مخصوصا تو . می خواد خوشت بیاد می خواد نیاد ! 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

سیگاری نیستم. مواد مخدر هم که اصلا . حتی یه مدته گوشت هم نمی خورم. مثل این افه ای ها وجترین شدم. گور بابای همه. قهوه گوارشم رو به هم می ریزه در نتیجه هیچی. راستش این روزا فیلم زیاد می بینم. آهنگ هم زیاد گوش می دم. ویولن و پیانو هم که زیاد  میزنم. چایی هم همیشه کنار دستمه. آروم نیستم اما. خودم رو مجبور می کنم ورزش کنم اما کمک نمی کنه. حتی لواشک هم کاری نکرد. صبح ها انقدر می خوابم تا کمرم درد بگیره و مجبور شم پاشم. دوش آب گرم و سرد هم تاثیری نداشت. خرید کردن هم بی فایده تر بود. تنها دوست اینور دنیام هم حتی بهم نزدیک نیست.  خواهرم حتی دورتر هم هست. با یه مشت از آشناها می رم بیرون. فکرم به سودوکو بازی کردن با گوشیمه تمام مدت مهمونی. به هیچی فکر نمی کنم. راستش هیچی نیست که بهش فکر کنم. اما آروم نیستم هنوز.

دیگه راهی مونده که امتحان نکرده باشم؟ 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

بعضی اوقات با خودم فکر می کنم آیا کسی هم هست که براش مهم باشه اگه من خوب نیستم؟ یعنی من نمی دونم چجوریه. همیشه هر کی ناراحته سعی می کنم سرحالش بیارم. یه کاری کنم باهام حرف بزنه . خالی شه. اما وقتی من ناراحتم؟ همه می بینن. همه حس می کنن. هیچ کس هیچ کاری نمی کنه. فوق فوقش ازم می پرسن " خوبی؟ ".

خب اگه خوب بودم که چرا می پرسی دیگه؟ معلومه خوبم. اگر هم خوب نیستم واسه چی می پرسی؟ دوست داری حتما بیان کنم خوب نیستم؟ داد بزنمش؟ تو چشات نگاه کنم بگم از پس خودم بر نمیام؟ که چی آخه؟ تحقیر کنم خودم رو جلوت؟ خوب معلومه که جواب می دم "خوبم". این کاملا واضحه. 

دلم اقیانوس می خواد. 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

یکی نیست بیاد به من بگه آخه دردت چیه که می شینی یه هفته هی فیلم رمانتیک می بینی اونم پشت سر هم و بدون وقفه بعد هم نصفه شبی فکر و خیالات برت می داره که چی خب؟

نشد که نشد. حالا نیست که نیست. یکی از یکی بدتر؟ داره دو سال می شه؟ به درک . به جهنم. چی کار کنم اصلا؟ بمیرن همه دسته جمعی.  کاری که از دست من بر نمی آد که. خود خودم خوبم ها.  نه که بد باشم. نه . زندگیم هم خوبه. اما این فیلم های لامصب زندگی نمی زارن واسه آدم که. هی داغونت می کنن. هی لهت می کنن. اما مریضی دیگه. بازم می بینی. هی می زنی اپیزود بعدی که بیشتر ببینی حتی. پس مرض داشتن فکر کردی یعنی چی؟ هوم؟ مازوخیسم همینه دیگه !

 

دختره ی احمق. هنوز خیلی مونده تا بزرگ شی.

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

این چه عیدیه که هیچ چیزش شبیه عید نیست؟ که یک روز بعد از عید تازه می فهمی سماق نذاشته بودی سر سفره؟ که تا یک دقیقه مونده به سال تحویل از سنجد و سمنو خبری نیست؟ که سبزه ات فقط 7 تا دونه برگ داره ؟ که یه سنبل لامصب پیدا نمی شه تو این شهر که بزاری رو سفره و دلت باز شه و جلوی بوی اون سرکه ی لعنتی رو بگیره؟ که ماهی قرمز ها جاشون رو دادن به سالمون های پنج پوندی؟ یکی بیاد به من یاد بده توی این خراب شده چطوری می شه سال رو نو کرد؟ 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin