...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

یه آقایی هست هر شب تنهایی میاد کافه ی پاتوق ما. فکر کنم چهل سال رو حتما داشته باشه. پای راستش توی آتل ِ و عملا از کمر به پایین فلجه . در این حد که وقتی می خواد راه بره پای راستش رو با دستش باید بلند کنه . با عصای مخصوص میاد و میره. تازه نه راحت. از در و دیوار آویزون می شه که رد شه. بعد این آدم هر روز به همه چنان لبخندی می زنه که من از شرمندگی نمی فهمم چه کنم. بعضی اوقات می خوام برم بهش بگم توی این زندگی کوفتی چی دیدی که با این همه زجری که می کشی بازم این همه لبخند می زنی؟

نوشته شده در جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یه سری خستگی ها هم هستند که با خواب از بین نمی رن.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

بزرگ شدن یعنی بفهمی زندگی سخته. همین. 

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

اگه من تو عمرم یه عده رو نتونم درک کنم بدون شک اونایی هستند که همیشه کاسه ی داغ تر از آش ’ن‌!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یه سری آدم ها وقتی آرامش می خوان می زنن به جاده. کوه و دریا و جنگل. انقدر دور می شن از همه چیز که به آرامش می رسن. یه سری ها خودشون رو غرق می کنن تو کتاب ها و کارهاشون. یه سری می رن خرید و خودشون رو خفه می کنن . یه سری ها ساز می زنن. یکی هم مثل من در و دیوار رو می سابم و می سابم و می سابم !

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

ولم کنین. حوصله ندارم.

نوشته شده در جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

عادت کردیم کسی نفهمتمون. رسما به خودخوری عادت کردیم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

آشپزی کردن رو دوست دارم. بچه داری رو هم. اصلا اینکه حس کنی یه خونه داری که ماله خود خودته. توش راحتی. کلی هر روز خونه رو تمیز کنی و  کار کنی...نهایتا خسته شی و ولو شی رو مبل. چای بخوری و به بچه هات که دارن جلو چشمت وول می خورن نگاه کنی. فکر کنی چقدر زود بزرگ شدن. واسه آیندشون نقشه بکشی. بوی غذا بپیچه تو خونه. کلید توی قفل در بچرخه و بیای تو. بچه ها بدو َن سمتت و من بگم شام حاضره. این تصویر زندگی ای ِ که من دوستش دارم. حالا چه دکترا توی کامپیوتر داشته باشم چه نداشته باشم!

نوشته شده در جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

ماها تا عاشق نشدیم ککمون هم نمی گزه. داستان از اونجایی شروع می شه که واسه یه نفر حس پیدا می کنی و اون هم بالعکس. بعد یهویی زندگی عوض می شه. صدای پرنده ها قشنگ تر ، ستاره ها زیادتر و ضربان قلب بر ثانیه ات بیشتر می شه. حالا این عوض شدنه که فکر می کنی خوبه یهو می رینه به همه ی زندگیت. می گی چرا؟ چونکه وقتی داستان تموم می شه می مونی خودت و خودت و خودت و موبایلی که سال به سال هم زنگ نمی خوره. می مونی با کلی آهنگ های عاشقانه و کلی خاطره هاش. می مونی با کلی خیابون های بی معنی برای تنهایی قدم زدن. می مونی با کلی عکس که نمی دونی چی کارشون بکنی. بعد دیگه از تنها بودن خودت شاد نیستی. هر کسی هم نمی تونه خوشحالت کنه. می شی یه آدمی که همیشه داره بقیه رو با گذشته ها مقایسه می کنه. خلاصه خواستم بگم زندگی زهرت می شه. کسی هست بفهمه من چی می گم؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

آقای دارسی عزیز،

شما خیلی دیر کرده اید.توی ترافیک هم گیر کرده بودید باید تا الان پیدایتان می شد. می ترسم اتفاقی برایتان افتاده باشد و دیگر هیچوقت نیایید.

لطفا هرچه زودتر به من وضعیت خودتون و ساعت رسیدنتون رو خبر بدین.

با تشکر ،

از طرف یک سینگِل لوکینگ.

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin