...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

لم داده بودم رو مبل که یهو دیدم از روی سقف و گوشه ی دیوار همین طوری مورچه است که داره رد می شه. دیوار های اون ور رو نگاه کردم دیدم اونا هم وضعشون بهتر نیست. خونه پر از حشره شده. فکر کنم دیگه وقتشه که بپوسم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

یکی بیاد به من یاد بده آدم چطوری می تونه خودش رو آروم کنه.

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

تو کاردت رو بزن. خبری از خون  من نیست ....!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

رفتم نشستم بین حداقل 500 تاشون . بچه ها دارند بازی می کنند. جیغ می کشن و می دوند دورم. دور می شن. سن بالاتر ها معمولا روی صندلی می شینن. جوون تر ها رو چمن. همه می خندن. دور همند. غذا می خورن با هم. یک گروه هم از ناکجا آباد اومده داره ساز می زنه. منم اون وسطم. نه زیر انداز دارم نه غذا. نمی خندم. حتی لبخند هم نمی زنم. راستش رو بخواین گریه هم بکنم هیچ کس من رو نمی بینه. سرم رو می کنم توی کتابم. همه ی گریه ها که اشک ندارن.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

من آدم غرق شدن هستم. یا تو درس ، یا تو ورزش ، یا تو موزیک ، یا تو غذا خوردن ، یا تو عاشقی ، یا تو فیلم دیدن ،  یا تو خاطراتم.

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

آقای سوسک عزیز

باور کن من به هیچ وجه نمی خواستم چنین اتفاقی بیافته. ای کاش هرکدوم از ما جایگاه خودمون رو می دونستیم. ای کاش تو توی همون چاه توالت پیش دوست ها و خانوادت مونده بودی و وارد اتاق من ، هرچند به شدت کثیف ، نمی شدی. اونجوری نه من همش کل شب کابوس تو رو می دیدم و نه تو اونطوری له می شدی.

خواستم بگم دیشب لطف کردم و حداقل جسد بی جونت رو فرستادم واسه ی خانواده ات توی چاه توالت ، که اون مادر بدبختت از انتظار برگشتت دق نکنه. میدونی ، انتظار خیلی بد چیزیه. خیلی ... 

نوشته شده در شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

نمی دونم چرا هیچوقت اون آدم هایی که مدل من هستند ، از من خوششون نمی آد.

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

تو تنها چیزی از من بودی که دوستش داشتم.

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

خواستم بگم بنده خودم ختم روزگارم. بله ... 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

اگه قیافت هم خوب نیست باید حداقل رفتارت عین سگ نباشه.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

به این نمی گن استرس. این اسمش خودخوریه.

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

شب هایی بود که موبایل به دست خوابمون می برد ... 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

اون شب  وقتی خداحافظی کردم همه ی احساساتم رو تو خودم کشتم. یه لحظه ای بود توی فرودگاه که دیگه حتی برنگشتم پشت سرم رو هم نگاه کنم. اون طرف دیگه چیزی برای من نبود.  

دردناک ترین لحظه ی کل زندگیم همون بود.

نوشته شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

دلم نمک سود شد.

نوشته شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

خوب شو . این یه دستور ـ .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

یه خاک انداز بدین ، خودم خودم رو جمع می کنم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

وقتی همه کلی داستان عاشقانه برای گفتن دارن و تو فقط به خاطرات نداشته ات فکر می کنی.

نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

این پله های ترقی آخرش به کدوم گوری می رسه؟

نوشته شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

قول می دم دیگه توهم تو رو نزنم. 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

بارون . من . تو . یه چتر.

نوشته شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

دلم پر شده از خلأ.

نوشته شده در چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

کافی نیستی. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

هی می گن خودت باش. خب اینطور که معلومه هیچکی خود من رو دوست نداره. چه کنم؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin