...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

اون موقع ها که ریدر بود ، وقتی آدم ها لایک می کردن پست هام رو ، یا سابسکرایب می کردن حس می کردم یک نفر من رو دید. یکی من رو فهمید. ذوق مرگ می شدم واسه خودم. اما الان ها مطمئنم سال به سال هم کسی به این خراب شده نگاه نمیندازه. حتی خودم!  اَه !

نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

این فیس بوک خیلی چیزها می دونه. باور کنین. امشب توی لیست دوستام ، اون سمت چپیش ، زیر هم دیگه ، سه تا از دوستام رو ردیف کرده. اونم به ترتیب زمان. خلاصه کنم هیچکدومشون آدم های معمولی ای تو زندگیم به حساب نمی آن. فکر کنم نصفه شبی می خواست حال من رو بگیره فقط. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

شبه. سرده . تنهام. یکی بیاد من رو ببره خونه. 

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

دارم حرص می خورم شدید. از دست خودم. چقدر همه چیز متفاوت بود با اونی که انتظار داشتم. چقدر دلتنگ تر شدم. چقدر...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

شروع کردم به نوشتنشون. یک ... دو ... سه ....

یه هفته ی دیگه می فهمی جای من بودن یعنی چی. 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یکی از همین روزا بدجوری از تو می پکم. منتظرشم. فقط همین.

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

من تو رو دوست دارم. خیلی هم زیاد. اما وقتی جلوی اونی؟ متنفرم ازت. خیلی هم زیادتر.

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

فیلم می بینم. عاشقانه اما درام . دارک.  شخصیت اصلی گریه می کند. من هم. اون یکی زجه می زند. من هم. این وسط ها یکی می میرد. همه  خود خوری می کنند. من هم. فیلم تمام می شود. گریه های من نه.  

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

داف هم نشدیم که وقتی سه روز تمام بیکاریم و نشستیم تو خونه حداقل یکی بهمون زنگ بزنه حالمون رو بپرسه ! 

نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin