...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

الان که فکر می کنم اون دختره بیچاره توی کتاب بامداد خمار گناهی نداشت. من به این سن و سال هم اگه جاش بودم اوضاعم همین بود ! والا !

نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

اینطور که به نظر می رسه به جز درس از همه نظر تو زندگی فلجم  !!!

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

از این حس عجیب ها اومده سراغم. از اینا که می خوام یه شب از خونه بزنم بیرون و آدمی بشم که هیچوقت نبودم.

نوشته شده در جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

کشتن کشتنه. حالا چه حیوان باشه چه نباشه. چه موقع کشتنش اسم خدا رو بیاری چه نیاری. هیچ فرقی هم نداره چی رو می کشی. در همه حال تو اون لحظه فقط داری به خودت فکر می کنی.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

فکر می کنی دروغ می گم وقتی می گم دلم گرفته؟ بزار بگم دل تنگ چی شدم این روزا.

اون باغچه ی رو به روی خونه رو یادته؟ همونی که پنجره ی آشپزخونه باز می شد بهش. اون آقاهه که ویولن می زد شب ها تو کوچه. شوفاژ های گرم و زمین های سنگی سرد. اون انباری دراز و به درد نخور طبقه ی بالا. اون دو تا باغچه ی گرد وسط حیاط که توشون همیشه گل بنفشه بود. اون بالکن بالا که هیچوقت پام رو توش نمی زاشتم. اون تاب ِ که می شد روش دراز بکشی. اینکه وسط هال خونه بشینم و وقتی صدای ماشین میومد داد بزنم "بابا اومد". اینکه وقتی مامان میومد حتما باید میرفتی دم در چون همیشه دستش پر بود. اون کبوتر های احمق که همیشه همه جا بودن. اینکه صبح ها با صدای آب دادن باغچه از خواب پا شم. صبحانه همیشه آماده باشه. سر جام چایی داغ + نیمرو + نون بربری داغ . اینکه ساعت 5 و نیم صبح همیشه یکی زودتر از من بیدار شده باشه تا یه وقت خواب نمونم. اون گل های زرد و بنفش آویزون از در پارکینگ. پیچک های روی دیوار...

بقیه ی زندگی هم بماند. این ها در مقابل چیزهایی که دلم براشون تنگه هیچه.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

نوازنده ها آدم های رابطه های لانگ ترم ان. یه چیزی به اسم کامیتمنت.

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

لطفا هرچه سریعتر از بنده بیرون کشانده و به زندگی خود برسید.

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یکی بیاد برام حرف بزنه. 

نوشته شده در جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

در راستای گرفتگی دل این روز هام بگم که یک روز کامله که فقط یک آهنگ داره پخش می شه. از چراغ های خونه فقط یکیشون روشن شده و ویولن از جعبه اش در اومده. ناهار و شام برنج خالی اونم تازه از یخچال در اومده خوردم.  رفتم خرید. آدم پشت پیشخون می پرسه که خوبم؟ حس می کنم فهمیده خوب نیستم. می گم بدی نیستم. در جواب فقط می گه خیلی مواظب خودت باش. همین کافی بود که بهم ثابت کنه که همه ی  این ها توهم نیست.

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

اصلا اینجا هیچ آدمی با من همزاد پنداری نمی کنه. اصلا به یک همزاد پندار نیازمندیم ! از نوع خاصش هم باشه دیگه چه بهتر.

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin