...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

اینجا جایی است که پاهایت نم بودن چمن را می فهمد... موهایت نوازش باد را حس می کند...، بینی ات به بوی خاک خیس خورده عادت دارد...،  پوست تنت هر روز آفتاب را می بیند و تک تک سلول های بدنت اکسیژن را با تمام وجود می بلعند. اینجا میوه های روی درختان شیرین هستند... اینجا صدای گنجشکان غوغا می کند... چشم ها محبت را می بینند و دستان برای در آغوش کشیدن به کار می روند

برای همین ها بود که با آنجا خداحافظی کردم و آمدم...

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin