...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

خب چیه؟  دوست ندارم انقده احساس تنهایی کنم.خیلی وقته که دیگه نه کسی بهم زنگ می زنه ، نه اس.ام.اس می ده ، نه میل می زنه ،‌ نه باهام چت می کنه، نه واسم کامنت می زاره ،‌ نه باهام قرار بیرون می زاره ، نه تحویلم می گیره و نه ...

خب من نباید انقده تنها باشم... یعنی اصلا می دونی چیه؟ من اگه تنها باشم هی فکر های چرت می کنم و واسه خودم گریه می کنم و احساساتی می شم و هی آهنگ گوش می دم و ...

در کل من وقتی تنها می شم آدم بی خودی می شم. خواستم در جریان باشی...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

همان رنگ و همان روی، همان برگ و همان بار،

همان خنده خاموش در او خفته بسی راز، همان شرم و همان ناز،

همان برگ سفید به مثل ژاله ژاله به مثل اشک نگونسار، همان جلوه و رخسار،

نه افسرده شود هیچ، نه پژمرده که پژمردگی روی،خورد آب ز افسردگی دل،

ولی در پس این چهره دلی نیست...

گرش برگ و بری هست ز آب و ز گلی نیست...

هم از دور ببینش، به منظر بنشان و به نظاره بنشینش.

ولی قصه ز امیدهایی که در او بسته دلت، هیچ مگویش، مبویش،

که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند،

مبر دست بسویش، که در دست تو جز کاغذ رنگین، ورقی چند نماند ...



نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin