...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

ای کاش می توانستم از چیزی که حس می کنم ، ذره ای بگویم .... ای کاش.

 

پ.ن : منظورم دقیقا همین ناتوانایی ـ ... نه ناتوانی !

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

من مسئولیت های زیادی دارم... باید از همه ی این چیزایی که رو به روم یا حتی پشت سرمه مراقبت کنم. این طور که معلومه من مهمترین پست این منطقه رو دارم. حتی از رئیسم هم بیشتر! آخه اون فقط بعضی اوقات کار می کنه ولی من همیشه در حال کارم...

من همیشه همین جا می ایستم و  همه جا رو تحت کنترل خودم دارم . زمانش مهم نیست... حتی یادمه چند بار زیر بارون و برف هم ساعت ها ایستادم و مراقب بودم !

فقط راستش ... راستش چند وقتیه یک مزاحم پیدا شده که نمی دونم چطوری باید از شرش خلاص بشم... تمام مدت حواس من رو پرت می کنه.  این روزها دور و بر من زیاد می پلکه ... حتی با وجود اینکه بهش اخطار دادم اما باز هم به حرفم گوش نمی کنه.

موندم چطوری این موجود زشت و سیاه و کوچولو با اون صدای گوش خراشش انقدر جرات داره ... مثلا همین امروز اومد و روی شونه ی من نشست... انقدر صدا در آورد که گوشم تقریبا کر شده بود...من خیلی سعی کردم بترسونمش اما ... باور کنید اگر آخر سر صدای تفنگ رئیسم از اون کلبه ی رو به رویی  نیومده بود مطمئنم هنوز هم اینجا بود

میدونی ...  امروز فهمیدم با وجود اینکه این همه مسئولیت دارم ، این همه سابقه ی کار دارم ، این همه سال روز و شب اینجا مراقب بودم اما هنوز هم توانایی این رو ندارم که یک کلاغ کوچولو رو بترسونم...

 شرم آوره ... نه ؟

***********************************************

پ.ن : وفق مراد میدونی چیه دیگه ؟ نیشخند

نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin