...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

دیدم داره میاد ...حتی دیدم که نگاهم کرد . خیلی با هم فاصله نداریم. چند لحظه مکث کرد.  نگاش که می کنم میبینم داره به یک جای دیگه نگاه می کنه... داره فکر می کنه. منم دارم فکر می کنم ... دستام یخ زده...  تکون هم نمی خورم. همین الانه که ...

رفت.

 

پ.ن : من توی این داستان فقط بیننده بودم...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

قبل از هر چیز ممنون از محسن بابت دعوت کردن من به بازی شغل ها...!فقط راستش من بازی رو ادامه نمی دم... نیشخند

یک چند وقته که اتفاقای جالبی برام میافته... از اونهایی که زندگی رو از حالت یکنواختی در میاره... با آدم های جدیدی آشنا شدم که دیدشون به زندگی فرق می کنه ...  خوشحالم!

پ.ن : هنوز هم داستانم نمی آد !‌

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin