...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

 

می دونی داستان من شده شبیه یه دیگ بزرگ آش که در حال جوشیدنه ... توی این دیگ یک نفر یه تیکه خشت میندازه ... هی من سعی دارم خشت رو در بیارم اما همزمان چند نفر دارن آش رو هم می زنن!!!!

انگار از قصد این کار رو می کنن ... انقدر سریع هم می زنن که خشت تیکه تیکه می شه! هی من دستم رو می برم تو دیگ که خشت ها رو در بیارم همزمان هم دستم می سوزه هم خشت فقط خورد تر می شه و هیچ فایده ای هم نداره!

 

********************************

پ.ن : خدا به خیر بگذرونه! 

 

نوشته شده در جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

وقتی برگشتم و عقب رو نگاه کردم دیدم که داری ازم فاصله می گیری... به من پشت کرده بودی و می رفتی... فاصله ی بینمون هر لحظه بیشتر می شد ... اول هاش وقتی داستان رو بهم گفته بودی فکر می کردم حتما یک روز دوباره کنار هم خواهیم بود ... یا بر میگردی و یا انقدر راهمون رو ادامه می دیم که باز بالاخره یک جای دیگه به هم می رسیم .

یادمه وقتی فهمیدم قراره از هم دور بشیم خیلی ترسیدم ... اما تو یک راه پیشنهاد کردی.. گفتی به خودمون یک طناب محکم می بندیم و هر کس دنبال راه خودش می ره ... هر وقت بخوایم خیلی از هم دور بشیم کشش طناب نمی زاره و باعث می شه به سرعت دوباره به هم نزدیک بشیم... اون موقع ها به نظرم ایده ی فوق العاده ای بود ....

الان می فهمم که به یک چیز دقت نکرده بودیم ... دیگه خیلی از هم دور شدیم ... خیلی وقته که خاصیت کشش طناب از بین رفته ... حتی  انقدر محکم بسته بودیمش که هرگز امکان نداره پاره بشه ... الان که فکر می کنم میبینم دیگه هیچ وقت به هم نزدیک نمیشیم...

هیچ وقت ...

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin