...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

یادته گفتم  می تونم خودم رو تغییر بدم؟

می تونم مدت ها مثل یک آدم دیگه رفتار کنم ؟

 جدا متاسف ام ...می دونی ...  همیشه همه چیز خوب پیش نمی ره ...همیشه همه چیز به خوبی تموم نمی شه ...  بعضی هاشون هم مثل این یکی باید ...دیگه  وقتش رسیده کمی خودم رو تغییر بدم... باز هم متاسف ام ...

****************************************************************

 پ.ن  : هنوز هم فکر نمی کنم این آدم روانی خوب شده باشه .  باز هم تائیدیه ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


تنهای تنها بودم اما نمی دونم چی شد که یکهو داد زدم : اونجا رو ببینین ... نور... از اونجا نور داره میاد ...

پلک نمی زدم ... چشمام می سوخت ... فقط می خواستم اون نور رو ببینم ... بعد از این همه سختی... این همه تاریکی... میدونی ٬ اصلا دلم نمی خواست  از نور چشم بر دارم ...

فقط برای چند لحظه چشمام رو بستم ... اما ... باز هم نور ناپدید شده بود ...

/*******************************************************************/

پ.ن: این بار فکر کنم آخرین بار بود ... دیگه هیچ وقت ...

پ.ن ۲ : نوستالژی و از این حرف ها ...

پ.ن 3 : !!!! یک آدم روانی که الان فهمیدم چاله میدونی هم هست پیدا شده داره عقده هاش رو خالی می کنه... اگر به اسم من کامنت گذاشته بود (که این کار رو کرده!!!) بدونین من نیستم ...

نوشته شده در یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin