...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

هر روز به پست خانه می رفتم. آن جا همه من را می شناختند و می دانستند که منتظر نامه ای از تو هستم. به همین خاطر بود که وقتی چشمشان به من می افتاد دست از کار می کشیدند و اظهار تاسف می کردند که هنوز نامه ای برایم نرسیده است.

رفته رفته اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد. تو در پست خانه مشهور شدی. حالا دیگر ماه هاست که به پست خانه نمی روم چرا که پست چی ها ندیده عاشقت شده اند و مطمئنم اگر روزی نامه ای هم برایم بنویسی ، هیچگاه به دست من نخواهد رسید! آنها هر روز به خانه ی من می آیند و از شکل و شمایل تو می پرسند و اصرار می کنند که از تو برایشان بگویم. دوست دارند هر روز چیز هایی تازه از تو بدانند اما من دیگر همه ی گفتنی ها را گفته ام و دیگر حرف ناگفته ای باقی نمانده!

 با این همه برای آنکه آن ها رویاهایشان را از دست ندهند باز حتی به دروغ هم که شده از تو می گویم . دیگر در گفته های من رنگ چشمانت تغییر کرده ، نامت عوض شده و قد کشیده تر شده ای. خلاصه که با این شکل تازه ات بیچاره ام کردی. حالا تو باید آن چیزی باشی که ان ها می خواهند.

حالا تو باید تغییر کنی. لعنتی! تو باید چشم های سبز داشته باشی ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


باد می آد ... از اون بادهایی که همه چیز رو با خودش می بره... از اونهایی که به راحتی می تونه یک جای آباد رو ویرون کنه...هنوز هم داره باد میاد... همه چیز های ضعیف و کوچک رو می بره ... گرد و خاک راه میافته ... ولی بازم باد می آد ... مقاومت می کنم ... تمام قوا ام رو جمع می کنم .... باد شدت می گیره... آخرین تلاش هام رو هم کنم... وقتی به خودم میام میبینم باد همه چیز رو برده ... همه چیز به جز اون هایی که مقاوم بودند ...

 *********************************************************

پ.ن : بزار اون چیز های کوچک با باد برن .... چیز هایی که باید براشون ارزش قائل بشی اونهایی هستند که مقاوم بودند ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin