...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

می‌ترسم
چشم که بر هم می‌گذارم
همه چیز تمام شود
اراده‌ی رفتن به تار و پود بی‌جانم محکم گره بخورد
و چشم باز کنم
در غربت پابرهنه‌ها

...

 

پ.ن ١ : بازم امتحانا ... فکر نکنم تا ٣ بهمن بتونم خیلی سر بزنم...

پ.ن ٢ : چای تلخم را با خاطراتت شیرین می کنم...

پ.ن ٣ : احساساتمان قلمبه شده است...!

پ.ن ۴ : الان که بیشتر فکر می کنم میبینم دیگه نمی ترسم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin