...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

 

«سنگ صبور! سنگ صبور! تو صبوری! من صبور! یا تو بترک یا من می ترکم.»

 

نوشته شده در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

 

ن (میفهمم + میدونم ).

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود هیچ کس نبود .یک مردی بود که خیلی زورگو بود. این مرد باعث از هم پاشیده شدن زندگی خیلی ها شده بود. خیلی ستمگر بود. کم فروشی می کرد. دروغ زیاد می گفت. گناه می کرد. دل خیلی ها رو شکسته بود. مردم بدبخت و ساده رو به کار می گرفت و هر روز کتکشون می زد و آخر سر هم مزدی بهشون نمی داد.چند نفر رو هم کشته بود. گردن کلفتی داشت و هیچکس نمی تونست حقش رو از اون بگیره. پول زور می گرفت. چاقو کشی می کرد. سر همه رو کلاه می گذاشت. خلاصه که همه ی بدی های دنیا رو می شد توی این مرد و رفتار هاش دید. این مرد تا آخر عمرش به خوبی و خوشی زندگی کرد و هیچ کس هم نتونست کاری بکنه! قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش نرسید!

 ***********************************************************

 پ.ن :جالب این بود که حتی توی طرح جمع آوری ارازل هم کسی دستگیرش نکرد!

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin