...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

فکر کن داری تو حباب زندگی می کنی! خیلی جالبه... همش اون تو سر می خوری... هی می افتی و دوباره به سختی بلند می شی... اول های کار خیلی خیلی سختی می کشی. اما...  یک دفعه می بینی زندگیت رنگارنگ شد... سبز... زرد... قرمز... بنفش... انگار تمام سطح حباب رو رنگین کمان گرفته! و بعد ... وقتی داری از خوشحالی  حباب رو هم با خودت به پرواز در میاری ، حباب می ترکه ! و بعد...خودت بهتر می دونی...!!!! سقوط آزاد!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

مسخره نکن ... اما ... دلم میخواد بشینم یک گوشه توی یک خیابون شلوغ و پر از آدم واسه ی خودم ساز دهنی بزنم...

نوشته شده در جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

من ...

او ...

ما ...

شما ...

ایشان ...

**********************************************

پ.ن : این دفعه دیگه کاملا ملموسه!

نوشته شده در شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

من فکر کنم بدونم گره ی کار کجاست … مشکل اینه که نه من نه تو جرات رو به رو شدن با حقیقت رو نداریم!

همین.

نوشته شده در شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

یعنی واقعا انقدر فهمیدن من و افکار و احساساتم سخته؟

نوشته شده در دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin