...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

این بار تنها باری بود که حس کردم ممکنه...
نوشته شده در دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

اگه جوابت رو ندادم  دلیلش این نیست که نمی خواستم جوابت رو بدم... من فقط می خواستم مثل خودت رفتار کرده باشم... همین!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

وهم نگیرتت... خبری نیست!

نوشته شده در جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

مسلما خودش هم نمی فهمید چه بازی احمقانه ای رو شروع کرده بود...البته شاید هم می فهمید! در این صورت خیلی رذل تر از اونی بود که تو میگفتی... همه ی اتفاقات رو 180 درجه عوض می کرد و بعد شروع می کرد به گفتن... فقط تو و اون می دونستین که جریان اصلی چیه... اما اون چنان جلوی همه داستان هایش رو با قاطعیت و ماهرانه تعریف می کرد که هیچ کس حتی به این فکر هم نمی افتاد که ممکنه داستان اصلی جور دیگه ای باشه... و تو ... تو هم می نشستی پای حرف هاش و به اراجیف های اون گوش می دادی... تنها کاری که بلد بودی این بود که خودت رو بزنی به نفهمی... هدفون بزاری تو گوش هات تا شاید نشنوی چی داره می گه... سرت رو نزدیک لیوان داغ چایی ات ببری و بزاری شیشه های عینکت بخار بگیرند... شاید که باور رو تو چشم های مردم نبینی...اما... اون هنوز که هنوزه داره به اراجیفش ادامه می ده... همین امروز برخیز...امروز زندگی را آغاز کن!  نگذار که به آرامی بمیری...
نوشته شده در چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

وبلاگ نویسی هم شده یک عادت... مثل خیلی چیز های دیگه که خیلی زود بهشون عادت می کنی. صرفا یک جور فریاده... فریادی که با اون میخوای بگی من هم هستم! من هم وجود دارم! آهای آدم ها... من با بقیه فرق دارم... من الکی به این دنیا نیومدم و الکی هم از این دنیا نمی رم! اما... هممون می دونیم داریم خودمون رو گول می زنیم... ما هممون میدونیم که هیچ فرقی با اون ۶ میلیارد بقیه نداریم! هیچ فرقی...

*************************************

پ.ن : تنها بهونه ای که دلم بهش خوش ِ اینه که گاهی فریاد زدن آدم رو حسابی تخلیه می کنه... همین.

نوشته شده در پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin