...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

باور کن تقصیر من نیست ... عینکی که به چشمانم می زنم همه چیز را بزرگ تر نشان میدهد... حتی ...

پ.ن : چند وقته حال نمی کنم  جمله هام تموم بشن... یک جمله ی نصفه ،  تمام حالت های ممکن  رو در نظر می گیره...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

مثل هر روز وقتی جلوی مغازه رسیدم محوش شدم...ساعت ها پشت ویترین میموندم و بهش نگاه می کردم...   مدت ها بود که دلم می خواست این عروسک مال خودم باشه... انقدر دوستش داشتم که تقریبا هر شب خوابش رو میدیدم... حتی یادمه  توی عروسک بازی هام چشمام رو می بستم و تصور می کردم که عروسکی که توی دستامه همونیه که دوستش دارم...
عروسک من در مقابل بقیه ی عروسک ها خیلی ساده بود... نه می تونست آواز بخونه و نه چشمهاش رو تکون بده... اما باز هم در بین همه ی اون عروسک ها، من فقط همین یکی رو دوست داشتم ...

اون روز همسایمون من رو پشت ویترین مغازه ی عروسک فروشی  دید... ازم پرسید :

"به نظرت کدوم یکی از این عروسک ها از همه قشنگ تره!؟!؟  "  منم سریع جواب دادم : " این یکی .. " و با دستم به عروسکم اشاره کردم...

نمیدونم چی شد... تنها چیزی که یادمه اینه که فقط چند روز بعد داشتم زیر چشمی و با حسرت به عروسکم که گوشه ی اتاق دختر همسایمون افتاده بود نگاه می کردم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

چه حسی داری وقتی بعد از مدت ها می خوای بری مسافرت... می خوای بری یک جایی تا کمی آرامش پیدا کنی... اما...

در طول 4 روز و 3 شب ، دو نفر از آشناهات میمیرند... ( یکیشون فقط 28 سالش بود...) دوبار زلزله ی 4.5 ریشتری رو میبینی... توی سیل گیر می کنی... کوه جلوی چشمات ریزش می کنه... 1 ساعت بالای کوه ماشینت توی گل و لای گیر می کنه... تا ساق پا توی گل فرو میری... 3 روز تمام بارون میاد و تو مجبوری همش توی خونت بمونی... 8 ساعت تمام توی ماشین می شینی تا به خونت برسی... 2 روز انقدر دل درد داری که همش توی تخت خوابیدی... تلویزیون ها همش در مورد مرگ امام خمینی حرف می زنند و هیچ برنامه ی سرگرم کننده ای ندارند...

 واقعا تو بگو... چه حسی باید داشته باشی !؟!؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

این روزها نرد زیاد بازی می کنم....هر گاه تاس می اندازم هر دو یک می آیند...شاید  فقط یکبار جفت شش آمد... آن هم زمانی بود که  خانه ششم از مهره های حریف پر بود...

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

6 صبح : با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوی و هر چه سریعتر آماده ی رفتن می شوی.

7صبح : تک و تنها در خیابان ها منتظر می مانی شاید تاکسی ای آمد!

8 صبح : با همه ی دوست های توی دانشگاه سلام علیک می کنی و کمی از اخبار روز قبل با خبر می شوی.

9 صبح : با اینکه خیلی دلت می خواهد بخوابی اما مجبوری به حرف های استاد که یا هیجان تمام سعی می کند درسش را بدهد ، گوش بدهی.

10 صبح : خوشحالی از اینکه کلاست تمام شده و می توانی چند دقیقه در حیاط قدم بزنی و با دوستانت حرف بزنی. اما می دانی این خوشحالی به زودی تمام می شود!

11 صبح : مدام به ساعتت نگاه می کنی و منتظری تا این کلاس هم  تمام شود .

12 ظهر : به سمت بوفه ی شلوغ دانشکده می روی شاید که بتوانی یک لیوان چای برای خودت بگیری.

( البته اکثرا حل تمرین ها چنین اجازه ای به تو نمی دهند و تمام مدت 4 نمره ای که تو دستشون هست را به رخت می کشند!!!)

1 بعد از ظهر : برای رفتن به سمت کلاست آماده می شوی... اما خیلی دلت می خواهد که فقط چند دقیقه ی دیگر در حیاط بمانی.

2 بعد از ظهر : نور خورشید که از پنجره ی کلاس مستقیما روی سرت می تابد ، باعث می شود که به جز حالت خواب آلودگی ، سر درد هم بگیری.

3 بعد از ظهر : به سمت آبخوری می ری و کمی آب می خوری. بعد هم کلی آه و ناله می کنی که چرا انقدر واحد هات زیادند و چرا تو هر روز مجبوری تا 5 بعد از ظهر کلاس داشته باشی!

4 بعد از ظهر : از کلاس بیرون میای و به همه ی کلاس ها سرک می کشی و دنبال دوستانت در کلاس های دیگر می گردی.شاید که بتونی چند دقیقه ای باهاشون حرف بزنی.

5 بعد از ظهر : نفس راحتی می کشی و خوشحالی که امروز هم تمام شد و می تونی بری به سمت خونه ات!

6 عصر : هنوز تو ایستگاه منتظر تاکسی هستی و خیلی عجله داری چون کلاس بعدیت دیر می شود.

7 شب : توی کلاسی اما داری به این فکر می کنی که وقتی رفتی خونه چی کار می خوای بکنی!

8 شب :انقدر خسته و گرسنه ای که حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را نداری.

9 شب : بعد از 15 ساعت بالاخره غذا می خوری و ماجرا هایی که توی دانشگاه افتاد رو برای بقیه هم تعریف می کنی!

10 شب : کمی تلویزیون نگاه می کنی و به همراه خانواده چایی می خوری.

11 شب : به هیچ وجه نمی شود آنلاین نشد!با خودت فکر می کنی پس چه کسی می خواهد جواب mail ها را بدهد!؟؟!

12 شب : یاد امتحان فردا می افتی و اینکه هیچی براش درس نخوندی.

1 صبح : وسایل روی تختت رو جمع می کنی تا بتونی بخوابی!

2 صبح : با کلی مکافات می خوابی.

3 صبح : مست خوابی...

4 صبح : از جات بلند می شی و ساعت رو نگاه می کنی و دوباره می خوابی!

5 صبح : کابوس اینکه امتحان فردا را بد می دهی هر 15 دقیقه یکبار تو را از خواب بیدار می کنند.

6 صبح : با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوی و هر چه سریعتر آماده ی رفتن می شوی.

...

نوشته شده در چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin