...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

این روز ها همه من را ملامت می کنند به خاطر اینکه نمی خوام مثل بقیه باشم... به خاطر اینکه می خوام کمی متفاوت باشم... به خاطر اینکه می خوام خودم باشم...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

اون روز نمیدونم یک تکه نخ از کجا به دستم رسید... اول خواستم بندازمش دور...اما بعد  با خودم گفتم شاید به یک دردی بخوره...

بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم به خاطر هر کدوم از مشکلات کوچک یا بزرگم نخ رو یک گره  بزنم.

به این صورت که برای  مشکلات کوچیک گره های کوچیک و مشکلات بزرگ گره های بزرگ .

نمی دونم چقدر گذشت که داشتم اون نخ رو به خودش گره می زدم... اما وقتی حس کردم که دیگه هیچ مشکلی به ذهنم نمی رسه ، با خودم فکر کردم حالا گره ها رو باز کنم و هر گره ای که باز شد را به این فال بگیرم که مشکلم هم حل می شه...

اول های کار حوصله داشتم و تونستم یک سری از گره های بزرگ و کوچیک رو باز کنم... بعد از یک مدت کلافه شدم... دلم می خواست همه ی گره ها رو سریع باز کنم... اما خیلی هاشون باز نمی شدند... سخت ترینشون اونهایی بودند که چند تا گره  روی هم سوار شده بودند...

به ساعتم که نگاه کردم دیدم فقط چند دقیقه بیشتر وقت ندارم...خودمم می دونستم که  یک جورایی به این بازی مسخره گیر داده بودم .

و من هی با گره ها  ور رفتم اما هر چقدر من تلاش می کردم و گیر می دادم، گره ها هم  کوچیک تر می شدند... تا جایی که چند تاشون گره کور شدند...

چند دقیقه ی بعد دیگر  فقط  من مونده بودم  و مشکلات به هم گره خورده ام...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

به دقت گوش می دهم... صداها برایم آشنا هستند... اما وقتی نگاه می کنم میبینم هیچ کدام از صاحبان صداها را نمی شناسم...

حس می کنم دیگر هیچ کس را نمی شناسم... هیچ کس... حتی خودم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

آنقدر خيال بافتم كه تمام كلافهاي فكرم به لباس آرزويي در آمدند... كاش اندازه ام باشد

اول از همه بگم که من رو هادی به بازی آرزوها دعوت کرد!

خوب هر کس باید مثل اینکه باید ۵  تا از آرزوهاش رو بگه.... خوب منم می گم دیگه! البته قبلش بگم که به نظرم این بازی کاملا تقلیدی از بازی شب یلداست... ولی خوب صرفا به خاطر ادامه ی بازی می نویسم...

۱- آرزو می کنم که امسال با خوبی و خوشی تموم بشه...باور نمی کنین اگر بگم در همین یک ماه انقدر اتفاقات مختلف خوب و بد واسم افتاده که خدا می دونه!!!! (انقدر اصرار نکنید! نمی گم چی بودن! کاملا شخصی ِ !!! )

۲- آرزو می کنم که دست نوشته هام بهتر بشن... ! یک جورایی که بشه خوندشون!

۳-آرزو می کنم که بالاخره به این نتیجه برسی که کار درست رو کی انجام داد. عقل یا ...

۴-آرزو می کنم که آدم های  دور و برم باهام راحت تر باشن و  هم خودشون و هم من رو خلاص کنند! می دونی ٬ بعضی اوقات خیلی خسته ام می کنند...

۵- به عنوان آخرین آرزوم هم آرزو می کنم که همیشه این وبلاگ پا برجا بشه و من بتونم توش بنویسم و بنویسم و ... . و البته این آرزو رو واسه ی همه ی دوستان وبلاگی می کنم!

همین دیگه... ۵ تا شد ... ۵ نفر هم باید دعوت کنم!

 ۱- پارمیدا

۲- بهشته

۳- تماشا

۴- مهرنوش

۵- نسیم

نوشته شده در شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

از بازی نگاه ها خوشم نمی آد...  خیلی بازی مسخره ای ِ.البته بماند که عده ی زیادی از آدم ها طرفدار این بازی هستند...می دونی این بازی فقط یک قانون داره و اون اینه که نباید حواست پرت بشه...در واقع بازی از این قرار ِ که تو می شینی تو حیاط... مثلا داری با دوستت حرف می زنی... یک نفر روبه روت و یک نفر سمت چپ تو می نشینند. یکی هم تقریبا در سمت راست تو می ایسته و تظاهر می کند که دارد با دوستانش حرف می زند...

و این سه نفر حدودا ۱۰ تا ۱۵ دقیقه به طور یکنواخت و بدون هرگونه تغییر حالتی به تو خیره می شن. حتی وقتی دارن با دوستاشون حرف می زنند نباید نگاهشون رو از رو تو بردارند.

* نکته : استفاده از عینک آفتابی مجاز می باشد.

و بازی به همین صورت ادامه داره تا زمانی که تو از جات پاشی و بری سر کلاست یا بعضی اوقات هم بری خونه!

*************

این بازی به نظر من دو تا  مشکل اساسی داره... یکی اینکه خیلی طولانی ِ... حداقل  یکی دو  هفته ادامه داره... و اون یکی مشکل هم اینه که این بازی هیچ نتیجه و هدفی ندارد.

پ.ن : شاید هم من از هدفش بی خبرم... نمی دونم. اگر کسی خبر داره خواهشا به من بگه... ممنون می شم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin