...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت


هی میام بنویسم دستم به نوشتن نمی ره...

جدیدا به بک نتیجه رسیدم! ماها خیلی شبیه ماهی هایی هستیم که با تنگ می اندازنشون تو دریا اما بازم از توی تنگشون تکون نمی خورن....


***********************************************************

پ.ن : این پرشین بلاگ چرا این طوری شده؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

وقتی تو رو دید چنان محوت شد که حتی دیگه جلوی پاهاش رو هم نگاه نمی کرد... و تو ... یکی از اون لبخند های همیشگی ات رو تحویلش دادی... و بعد... یکدفعه بین اون همه درخت ناپدید شدی... همه جا رو دنبالت گشت... اما پیدات نکرد... وقتی از پیدا کردنت ناامید شد چشمهاش رو بست... می خواست تو رو توی ذهنش تجسم کنه... با همون لبخند همیشگی ات....

وقتی به خودش اومد دیگه راه رفتن براش سخت شده بود... نمی تونست پاهاش رو تکون بده...  توی مرداب گیر افتاده بود... هر چقدر تقلا می کرد بیشتر فرو می رفت... چند لحظه بی حرکت موند ... دیگه به تو فکر نمی کرد... فقط می خواست خودش رو از اون تو بکشه بیرون... اما باز هم پایین و پایین تر می رفت...انقدر توی مرداب فرو رفته بود که می دونست دیگه هیچ راهی برای بیرون اومدن از اونجا ندارد...

فقط چند لحظه ی بعد دوباره تو پیدات شد...اما ...  هیچ تلاشی برای نجات دادنش نکردی... هیچ کاری ...  فقط یک لبخند همیشگی...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

تعادلم رو از دست می دم ... با خودکار یک ضربدر دیگه هم روی دستم می کشم . این ۴ امین باریه که تو امروز ایستاده خوابم می بره....!

**********************************************

پ.ن ۱ : این داستان واقعی است!

پ.ن ۲ : هنوز امتحانام تموم نشده ... فردا آخریش رو می دم! البته امیدی هم به پاس کردنش ندارم! جبر خطی عددی .... به جرات می تونم بگم مزخرف ترین درسیه که تاحالا خوندم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin