...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

امتحان...من... فعلا ...  

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

بالاخره بعد سال ها در اون اتاق رو باز کرد ... گرد و خاک همه جا رو گرفته بود...انقدر که سرفه اش گرفت...همه چیز بوی کهنگی می دادند ...رفت توی اتاق... وقتی راه می رفت زیر پاش  قرچ قرچ صدا می کرد... چقدر نور اونجا کم بود... پرده ها رو کنار زد... تمام لباس هاش رو خاک گرفت... حتی سعی نکرد لباس هاش رو بتکونه ...  به اشیای توی اتاق که نگاه کرد ٬  اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد آینه بود ... انقدر خاک روش نشسته بود که دیگه هیچی توش دیده نمی شد... وسوسه شده بود... دلش می خواست یک بار دیگه هم که شده خودش رو توی اون آینه ببینه ... قلبش سریع تر میزد ... دلهره پیدا کرده بود ...حس می کرد  دست هاش دارن سرد می شن...

بالاخره بعد چند دقیقه با آستینش یک قسمت از آینه رو پاک کرد... چقدر عوض شده بود... نه... مطمئن بود  این آدمی رو که میدید نمی شناخت ... به اطرافش نگاه کرد.. هیچ کدوم از اونها ماله این آدمه توی آینه نبودن...یک جورایی از کاری که کرده بود پشیمون شده بود...فقط چند لحظه بعد  چشماش رو بست... به سمت در راه افتاد... فقط صدای قرچ قرچ بود که می اومد...

نوشته شده در دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin