...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

هر شب از خودم می پرسم " چی می شد اگر چشم هات رو باز می کردی و می دیدی اون چیزی رو که خیلی وقت پیش باید می دیدی!؟!؟  "

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

اینجا کسی هست که بتونه به من کمک کنه؟!؟! یک سوال دارم که چند وقته ذهن منو بدجوری درگیر کرده...

یعنی بین شما کسی هست که  بدونه  خدا از جونه من چی می خواست که منوآورد تو این دنیای ***** ؟!؟!

نوشته شده در جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

رطوبت هوا خیلی اذیتش می کرد... اما میله های رو به روش باعث می شد به هیچ چیزآزار دهنده ی  دیگه ای فکر نکند. توی اون اتاقک تنهای تنها بود... یک باریکه ی نور از پنجره وارد اتاقکش می شد...انقدر کم بود که حتی باعث نمی شد اتاقکش کمی روشن تر به نظر برسد...خیلی وقت بود که با کسی صحبت نکرده بود... اول های کار خودش سکوت می کرد... اما تازگی ها یاد گرفته بود با خودش حرف بزنه... برای خودش خاطره تعریف کنه و گاهی هم آواز بخونه...می خواست کار جدیدی بکنه... کاری که کمی آرومش بکنه.  یادش اومد که چند روز پیش یک تکه گچ پیدا کرده بود... برش داشت... خودش رو به سمت جایی روی زمین که باریکه ی نور روشنش کرده بود کشوند... شروع کرد به کشیدن... سعی کرد شکل پیانوش رو با گچ رو زمین بکشه...

به سختی خودش رو قانع کرد که این نقاشی دقیقا همان پیانوی خودش است...

 آهنگ مورد علاقش Scott Joplin/Elite Syncopations بود.  شروع کرد به زدن پیانو.... اول کار حس کرد داره خودش رو مسخره می کنه. اما با این حال به کارش ادامه داد... دیگه  صدا ها رو هم می شنید... همین جور صدای آهنگ بود که می شنید... توی ذهنش هم صدا می اومد... حتی وقتی از باریکه ی نور هیچ خبری نبود...

دیگر هیچ چیز را حس نمی کرد جز نغمه های  سازش ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

از پازل خوشش می آمد...  سرگرمش می کرد... همیشه همه ی پازل ها یش را خودش درست می کرد.حتی بعضی اوقات از درست کردن پازل بیشتر خوشش می اومد تا حل کردن اونها.

دوست نداشت کسی در حل کردن پازل هاش بهش کمک کند. اگر هم کسی در این کار دخالت می کرد ، خیلی عصبانی می شد . پازل هایی که می ساخت براش تو زندگیش از همه چیز مهم تر بودند.چون پازل های او هیچکدام پازل های معمولی ای نبودند...  قطعات پازلش رو آدم هایی تشکیل می دادند که هر روز آنها را میدید... باهاشون حرف می زد و شاید ساعت ها بهشون و به حرف ها و رفتار هاشون فکر می کرد...

وقتی یکی از پازل هاش حل می شد انقدر خوشحالی می کرد که انگار دنیا را بهش دادند... اما خیلی وقت ها هم پازل هاش حل نمی شدند...ولی اون  همه ی اون پازل ها رو کنار می گذاشت تا بعدا سر فرصت روشون فکر کنه و حلشون کنه... اون خیلی به این موضوع که" زمان همه چیز را حل خواهد کرد " اعتقاد داشت... برای همین پازل هایی  که نمی تونست حلشون کنه رو می سپرد به دست زمان... شاید که بعدا حل می شدند....

اما این دفعه اتفاق جدیدی براش افتاد... وقتی داشت یک پازل رو حل می کرد دید که چند تا قطعه از پازل نیست... همه جا را دنبالشون گشت. اما نتونست پیداشون بکنه...

خیلی ناراحت بود. نمی تونست درک کنه چرا و چطور این قطعات گم شدند...

سعی کرد بقیه ی پازل را تا حد ممکن حل کند. اما هر کار کرد نتونست ... فکر اینکه پازلش هیچ وقت کامل نمی شه خیلی  آزارش می داد. نه... نمی تونست اینجوری پازل را حل کند...واقعا نمی دانست چه باید بکند... حل یک پازل همیشه نا تمام بهتر بود یا حل کردن یک پازل جدید؟!؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

همین  چند دقیقه قبل بود که  سارا به او گفته بود  که باید خودش را به او بشناساند...آن هم با نوشتن صفات خود بر روی برگه ای که سارا به او می دهد . این تنها شرط سارا بود. پس سارا برگه ای به او داد و کمی آن طرف تر نشست و خودش را با مجله ای سرگرم کرد. 

تصمیم خود را گرفت. می دانست باید این کار را به بهترین صورت ممکن انجام دهد. سعی کرد همه ی صفات خوب و بد خود را به یاد بیاورد تا بنویسد...شروع به نوشتن کرد. نوشت . نوشت و  آنقدر نوشت که دیگر صفحه جای سفیدی برای نوشتن نداشت...

 یکبار  از اول همه ی نوشته های خود را خواند. حس عجیبی داشت. تصمیم گرفت بار دیگر بخواند. این بار  بعضی  از جمله ها را خط زد و به جایش جمله های جدیدی نوشت. برای بار سوم برگه را از اول خواند.این بار  حس می کرد می تواند صفات خوبش را مهمتر و صفات بدش را کمرنگ تر و بی اهمیت تر نشان دهد. جمله های قبلی را پاک می کرد و جمله های جدیدی  می نوشت. صفات بدش را خط می زد و جای آن صفات خوبش را می نوشت. آرام آرام خط خوردگی ها زیاد می شدند و صفحه سیاه تر به نظر می رسید.

انقدر خط خوردگی ها زیاد شدند که حتی نوشته ها هم به سختی خوانده می شدند. سعی کرد خط خوردگی ها را پاک کند. انقدر برای پاک کردنشان  تلاش کرد که قسمتی از برگه پاره شد. اما انگار سیاهی ها قصد پاک شدن نداشتند...

برای بار چهارم و پنجم و ... نوشته هایش را خواند. تمام صفحه پر شده بود از صفات خوب که به صورت اغراق آمیزی گفته شده بودند... اما ...دیگر صفحه ی سفید وجود نداشت...

شرط را باخته بود...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

وقتی تلفنی باهام حرف میزنه تمام مدت سعی می کنم  قیافش رو تو ذهنم مجسم کنم. وقتی هم که  رو به روش هستم و باهاش حرف می زنم  سعی می کنم قیافش رو به خاطر بسپارم . حداقل  این جوری  وقتی نیست  می تونم قیافش رو تو ذهنم تجسم کنم و باهاش ساعت ها حرف بزنم ...

نوشته شده در یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

تهی هم واسه خودش یک مجموعه است. درسته که از خودش هیچی نداره و هیچ کس حاضر نیست عضوی از اون بشه . اما باز هم تهی انقدر بخشنده و مهربان هست که زیر مجموعه ی تمام مجموعه ها بشه. چه مجموعه هایی که دوستشون داره و چه مجموعه هایی که ازشون تنفر داره... می دونی تهی خیلی احساس تنهایی می کنه...یک جورایی یاد گرفته که تنهاییش رو با خودش پر کنه.اون هیچ کس رو تو دنیا نداره...  برای همین هم هست که خودش اومده و زیر مجموعه ی خودش شده...

تهی همیشه سعی کرد که مثل بقیه باشه.از اول هم برای این کار خیلی خیلی تلاش کرد. زیادی رو پای خودش وایستاد. از هیچ کس کمک نگرفت. هیچ وقت نشد که خودش رو مجموعه ندونه...سعی کرد حداقل خودش ٬خودش رو قبول کنه... برای همین خیلی اوقات وقتی می خوان مجموعه ای رو  مثال بزنن ٬ تهی رو صدا می زنن..می دونی٬ تهی مثال نقض خیلی از مسائل شده...

اما خیلی ها هم تهی رو فراموش می کنند... خیلی ها هم اصلا مجموعه حسابش نمی کنند. خیلی اوقات توی مسائل مجموعه ی تهی کنار گذاشته می شه و...اما تهی هیچ وقت هیچی نمی گه... چون میدونه اگر حرفی بزنه ممکنه از اینی هم که هست تهی تر بشه....

نوشته شده در جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

سمنو آی سمنو


مال هفت سین سمنو


مال پای هفت سین سمنو

...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin