...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

این متن رو یکی از دوستان(سارا.ق) بهم داد . به نظر من هم خیلی باحاله... وقتی می خونیش همه ی آدم هایی که می شناسی میان جولوی چشمت!!! حالا بخونینش می فهمین چی می گم!!!

آدم ها مثل کتاب ها هستند

بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند.بعضی جلد ضخیم و بعضی  جلد نازک.

بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی از آدم ها ترجمه شده اند.

بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها  فتوکپی آدم های دیگرند.

بعضی از آدم ها  با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدم ها تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند :

حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

 

بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند.بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی از آدم ها نمایش نامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.

بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند.

بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند.

از روی بعضی از آدم ها  باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت.

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.

 

 

 

 

در ضمن  بگم که این متن رو فقط به این خاطر گذاشتم که این بحث های مسخره  تموم شه!!!این روزها  اصلا حوصله ی درست کردن اعصاب خوردی برای خودم و بقیه ندارم!!!

شما خودتون رو تو کدوم دسته می بینید؟!؟! من رو چی؟!!؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

ببینید من از الان یک چیزی رو برای همه مشخص کنم... شاید با خودتون هم فکر کنید که من چقدر پر رو و ... هستم اما واقعا ازتون خواهش می کنم که وقتی من اعصاب ندارم یا بهتون می گم که بس کنید٬  ادامه ندین یا دیگه با من شوخی نکنید... و مطمئن باشید که به نفع خودتون ِ که این کار رو بکنید...

وقتی می گم حال و حوصله ی یکی رو ندارم٬ خوب حتما ندارم دیگه... در این مواقع خواهشا سر به سر من یکی نذارین!!! مگر نه هر چی دیدین از چشم خودتون دیدین...

البته متذکر بشم که من از اون آدم ها نیستم که وقتی از دست یکی اعصابم خورد می شه هر چی فحش بلدم بهش بگم .حتی می تونم بگم  تو کل عمر ۱۸ ساله ی من خیلی کم پیش اومده که به کسی فحش بدم. اما ممکنه حرفی رو در کمال ادب بزنم اما شما رو ناراحت کنه...

می فهمید که چی می گم!؟!! نه؟!!؟!؟

یک موضوع دیگه رو هم بگم و اون اینه که مطمئن باشین اگه احساس می کنین من از شما بدم میاد ٬ واقعا بدم میاد... چون این مساله رو کاملا نشون می دم.  تقریبا میتونم با تقریب خوبی بگم که ۹۸٪ آدم هایی که من ازشون متنفر بودم٬ این موضوع رو می دونستند...(بهارک باور کن تو جزء استثنا ها هستی!!!)

در مقابلش این رو هم بگم٬ اگر هم از کسی خوشم بیاد٬ طرف حتما این موضوع رو می فهمه...

جای هیچ شک و تردیدی هم توش نیست...  چون طرز رفتارم باهاش خیلی متفاوت از بقیه ی رفتار هام (با سایر افراد) می شه... باور کنید!

خلاصه این که ٬ اگه می بینین حالم خوب نیست٬ اون روز رو بی خیال ما شین!!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشه که بخواین یک کاری بکنین اما ندونین چه جوری...

فکر کنم خلاقیتم رو از دست دادم .شاید هم نمی تونم خوب تمرکز کنم... وقتی با یک مسئله رو به رو می شم ٬ اصلا نمی دونم برای حلش از کجا شروع کنم...

یک دوست دارم که خیلی دلم می خواد کمکش کنم ٬ اما اصلا نمی دونم چه جوری... خداییش گناه داره... خیلی هم گناه داره... نباید با خودش این جوری بکنه... از اون جایی که مطمئنم که این رو می خونه دارم همین جا بهش می گم که نباید با خودت لج کنی... دنیا رو انقدر سخت نگیر... شاید الان حرف من رو نفهمی اما این رو بدون که هر چقدر دنیا رو بر خودت سخت تر بگیری اون هم زندگی رو برات سخت تر می کنه...

بدون که همیشه من و امثال من زیادند که شاید نتونن اونقدر که می خوای درکت کنن اما تا حدودی خبر دارن که داری چه عذابی می کشی... ولی من به شخصه تا اون جایی که می تونم و در توان دارم کمکت می کنم..خلاصه اینکه  رو من می تونی حساب باز کنی...

***********

امشب عروسی دعوتیم ... نمی دونم چرا اما واقعا حس رفتن ندارم...(آخه از این عروسی هاست که تو تالار میگیرن و  زن و مرد جدا ست...و البته  همه هم از قبل  می دونن که اصلا بهشون خوش نمی گذره!!!)خلاصه  از صبح  که پا شدم فقط کارهای این عروسی رو کردم...  کلی هم تو آرایشگاه الاف شدم...

الان که دارم فکر می کنم می بینم این آقایون هم برای خودشون راحت می چرخند ها!!! فوق فوقش صبح ها ریششون رو می زنند که اون هم ماشا... این روز ها به اسم مد و ... نمی زنند و به قول خودشون مدل می دن!!!!

فکر کنم دیگه دارم خیلی دری وری می گم... می دونی هر چی به ذهنم میاد می نویسم ٬ اصلا هم فکر نمی کنم حالا اینی که دارم می نویسم خوبه یا نه...سعی هم نمی کنم که متنی که می نویسم مفهوم داشته باشه... می دونی اصلا آدم بعضی اوقات نیاز داره چرت و پرت بگه!!! مگه نه؟!؟! به هر حال دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید!!!

نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

باور کنید من انقدر ها هم که به نظر می رسه دپرس نیستم... یعنی شاید حتی به جرات بتونم بگم که اصلا دپرس نیستم... اما می دونی٬ بعضی اوقات دل آدم می گیره...

و مشکل من این بود که هر وقت دلم می گرفت ٬ می اومدم و این وبلاگ رو آپ می کردم...

برای همین هم هست که همش در حال ناله و گریه و ... هستم!!! طوری که هر کی که من رو نشناسه فکر می کنه من یک آدم روان پریش و ... هستم!!!

من در این ۱ ماه گذشته٬ خیلی حالم خوب نبود... خودم هم خیلی خوب متوجه بودم... اما به خدا  از دست من هیچ کاری بر نمی اومد... البته  به جز آپ کردن این وبلاگ که حد اقل کمی آروم ترم می کرد.

نمی دونم چرا اما امروز خیلی بهتر شدم... احساس رهایی میکنم... احساس شادی از درون... به هیچ کس و هیچ چیز(تا اونجایی که من خبر دارم!! ) هم ربطی نداره... ((محض احتیاط گفتم  که سوء تفاهمی برای کسی پیش نیاد...))

خوشحالم که این اوضاع وحشتناک و اسفناک تموم شد.... تو بد مصیبتی افتاده بودم...

حالا دارم تازه تازه می شم خودم! دقیقا همون آدم خل و چلی که بودم!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

خودم هم نمی دونم  دارم چی کار میکنم... فقط دارم دعا دعا می کنم که اشتباه نکرده باشم...

این روز ها کار های عجیبی ازم سر می زنه... می دونی انگار خودم نیستم... انگار دارم نقش بازی می کنم... بعضی اوقات حتی احساس پوچی هم می کنم...

هر کس که من رو بعد از یک مدت طولانی می بینه بهم می گه که خیلی فرق کردم...

خودم هم می دونم... به صورت بسیار وحشتناکی احساسش می کنم... وقتی عقایدم ٬ حرف هام ٬ کار هام و ... رو مرور می کنم احساس می کنم این من نیستم...

در حال حاضر هیچ کاری نمی کنم... حداقل قدیم ها یک کاری می کردم... انقدر الاف نمی گشتم...الان که نگاه می کنم می بینم ویولونم که یک گوشه افتاده خاک می خوره٬ کتاب های زبانم هم مدت هاست که ورق نخورده...هنوز کاست های خانم ملکی روی دراور م مونده٬ به جای اینکه گوش بدم فقط گه گاه نگاهشون می کنم!!! اتاقم همیشه کثیفه... باید هر روز مرتبش  کنم !! تمام کتاب هایی که شروع به خوندنشون کردم نصفه کاره موندن ... روز هایی هم که باشگاه میرم ٬ فقط به خاطر احساس انجام وظیفه میرم...  می دونی احساس می کنم فقط دارم وقت خودم رو تلف میکنم... تو خونه که درس نمی خونم...همین الانش هم کلی درس رو سرم تلنبار شده. تو دانشگاه هم که سر کلاس به زور می رم... وقتی هم که سر کلاسم ٬ حتی یک ذره هم به حرف های استاد ِ گوش نمی دم...

فکر کنم دارم آروم آروم دارم به پوچی محض میرسم... تو رو خدا هر کی کاری از دستش بر میاد ٬ کمک کنه... همین جوری پیش بره ٬ یا روانی می شم یا اینکه یک بلایی سر خودم میارم... باور کنید جدی می گم!!!

...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

من هیچ وقت نمی تونم بزرگ بشم... خودم هم این رو می دونم... می دونی چرا؟! چون حتی  بچه گونه فکر میکنم... بعضی اوقات یادم می ره که ۱۸ سالمه! همیشه همون احساسسی رو دارم که وقتی ۵ سالم بود ٬ داشتم...

 نمی دونم شما هم این جوری هستید یا نه... اما اصلا احساس بزرگ شدن رو نکردم... یعنی شاید اگر الان برم جلوی آینه و خودم رو یک بچه ی ۵ ساله ببینم ٬ اصلا تعجب نکنم...

من هنوز همون آدمم ٬ احساساتم همونه٬ اگر در بچگی از چیزی بدم میومده الان هم بدم میاد و  اگر از چیزی خوشم میومده الان هم خوشم میاد!!! این خیلی مسخره است! مگه نه؟؟!

مثلا من هنوز ممکنه یا دیدن آتیش بازی ذوق کنم! یا شاید وقتی نقاشی کشیدم ( البته نقاشی که نه ٬نگارگری می کنم) به مامانم نشونش بدم... شاید ماجرا های دانشگاه رو برای مامان و بابام بگم... شاید هنوز وقتی دلم می گیره و ناراحت می شم گریه کنم... شاید لجبازی کنم... شاید هنوز وقتی کسی  داره موهایم رو نوازش  می کنه احساس آرامش بکنم... شاید خیلی رفتار های بچه گونه ای ازم سر بزنه... مثل رفتار هایی که تو این چند روز داشتم.

من هنوز همون بچه ی ۵ ساله ام که به خاطر یک مسئله ی کوچک انقدر شاد می شم و بلند می خندم که بقیه ممکنه فکر کنند  نکنه دنیا رو به من داده باشند...

من هنوز همون بچه ی ۵ ساله ام که با تزئین کردن درخت کریسمس (هر چند کوچک) انقدر ذوق می کنم که انگار ...

مامانم این ها  هم از اون جایی که می دونند من هنوز یک بچه ی ۵ ساله ام برام سوغاتی یک درخت کریسمس  کوچک گرفتند... امروز صبح ٬ تزئئینش کردم...  حتی ازش کلی عکس هم گرفتم!

 

باور کنید که سنی که تو شناسنامه نوشتند اصلا مهم نیست ! من هنوز همون بچه ی ۵ ساله ام!!!!

 

 

عکس رو تو ۳۶۰ ام   گذاشتمش...

این هم آدرسش :  

 

 http://blog.360.yahoo.com/blog/slideshow.html?p=40&id=eIljNJgic6fSYp5FPq5Po8M1i.Mks6b9Ow--

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

دیشب رفتیم تئاتر ... سمفونی درد... بد نبود. شاید برای من و هم سن های من یک ذره سنگین میزد... اما در کل به قول مینا نمایش نامه نویسش مشکلات روحی و روانی داشت...

بهتون هم پیشنهاد می کنم برید و هم پیشنهاد می کنم نرید... آخه بستگی به نوع آدمش داره...  ولی در کل دیدنش بهتر از ندیدنشه...

از  پس پریشب تا حالا دارم به این موضوع فکر می کنم که  تا حالا برای شما  پیش اومده که ببینید  بعضی چیز ها دقیقا بر خلاف اون چیزی که فکر میکنید پیش میره؟!؟ من که در این هفته ی گذشته ۴ تا از این اتفاقات برام افتاده... اون هم ۴ تا از  گنده هاش!

والا خودم هم موندم چی کار کنم... همه ی این ها یک جور حال گیریه... اصلا همه ی آدم ها ( شاید همه هم نه، اما بیشترشون!!!) خلق شدند که حال تو رو بگیرند.. حتی احساس می کنم خدا  هم می خواد حاله من رو بگیره...اون هم بدفرم!!! 

ولی  خودمونیم...این جوری هم زندگی بد نمی شه. همش آدم در هیجان به سر می بره!!! همش داره سورپریز میشه...  به هر چی که توجه نمی کنه، سرش میاد و برای هر چی که برنامه ریزی می کنه ، به صورت خیلی جالبی به کل از داستان زندگیش کنار میره!  بعد از این ماجراها من که همش منتظر یک اتفاق جدید و هیجان انگیز دیگه هستم...

به نظرتون ۵ امیش  چی میتونه باشه!؟!؟

نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

نمی دونم چرا اما این روز ها با همیشه خیلی  فرق داره....

انگار  بعضی روزها ۳۴ ساعته شدند... و بعضی ۱۴ ساعته...

زمان یا مثل برق و باد می گذره و یا انقدر آروم که آدم خسته می شه!

نمی تونم بگم دقیقا چه حسی دارم اما می دونم اصلا حس خوبی نیست...

فعلا همین...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

البوم جدید شهرام کاشانی رو گوش دادی؟!؟!

خداییش خیلی داغونه!!! باید بشنوید!!!اونوقت تازه   می فهمید چی می گم!!! مخصوصا آهنگ ْ عشق به من نیومدهْ !!!

 من که به شخصه اگر یک خواننده می شدم عمرا این جور آهنگی رو می خوندم!!!

اما جدا دقت کردید این روز ها هر کس بیشتر بتونه دری وری بگه بیشتر مورد پسند مردم قرار می گیره!؟!

خلاصه اینکه این روز ها بازار حرف حساب زدن کم شده و بازار حرف مفت زدن گرم گرفته...

البته مفته دیگه... به قول معروف می گن مفت باشه٬ کوفت باشه!!!!!! :))

نوشته شده در جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

 

1. بعضی از آدم ها ارزش حرف زدن ندارند.

2. بعضی از آدم ها ارزش  حرف زدن دارند...اما فقط برای چند دقیقه..

3. بعضی از آدم ها هیچ ارزشی ندارند...

4. بعضی از آدم ها  هم انقدر ارزش دارند که هیچ وقت  نمی تونی باهاشون حرف بزنی... چون تو ارزش حرف زدن رو نداری!!!

 

قبول نداری؟!!؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

 امشب خیلی دلم گرفته. خیلی احساس تنهایی می کنم...اصلا می دونی چیه؟! فکر کنم  دوباره  دپرس شدم...شاید هم بهش نگند دپرس بودن .اما من این احساس رو دارم.دلم می خواد یک نفر برام حرف بزنه... برام داستان بگه... از همون داستان هایی که مادر ها شب ها قبل خواب برای بچه هاشون می گن... یادمه وقتی خیلی کوچک بودم ساعت 9 شب رادیو یک برنامه داشت که داستان می گفت... نمی دونم یادتونه کدوم رو می گم یا نه... همون که در شعر آخرش می گفت :

گنجشک لالا

سنجاب لالا

آمد دوباره

مهتاب لالا

لالا لالا یی

 لالا لالا یی

لالا لالا یی

لالا لالا یی

...

بقیه اش رو هم یادم نمی اد... فقط این قسمتش یادمه.همیشه وقتی ساعت 9 می شد می دویدم و رادیو رو روشن می کردم تا داستان اون شب رو گوش کنم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

خیلی حالم گرفته است... امتحان فیزیکم  رو بد دادم.باور کن  تو عمرم انقدر که امروز در این 2 ساعت فکر کردم، فکر نکرده بودم!!!

خیلی امتحان سختی بود.نمی دونم سوال ها رو از کجا در آورده بود .اما مطمئنم که خود استاد هم نمی تونست حلشون کنه... خودش سر مسئله های مسخره و آبکی انقدر خنگ بازی در میاره که این جور سوال دادن ها اصلا بهش نمی اومد! فقط دارم دعا دعا می کنم که نمره ام زیر 10 نشه!

خلاصه اینکه هوشیاربا امتحانش  فقط  می خواست حال بچه ها رو بگیره... که بگه من هم بلدم!!!یکجورایی جلب توجه !!!

اصولا همیشه همینه... کسانی که هیچی بارشون نمی شه ، همیشه می خوان جلب توجه کنن.که بگن من هم هستم! که به همه ی آدم ها بفهمونند که هیچی حالیشون نمی شه!!! قبول نداری؟!؟

بگذریم، فکر کردن به این جور مسائل (به قول یکی از بچه هامون) روح رو خدشه دار می کنه!!!

راستی کی می تونه  بگه  که این چیه؟!؟!                                                

                            

http://blog.360.yahoo.com/blog-eIljNJgic6fSYp5FPq5Po8M1i.Mks6b9Ow--;_ylt=AmHkSZAdgCaknWML8EKRinW0AOJ3?cq=1

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

دیروز رفتم دانشگاه.هیچ کلاسی نداشتم.اما چند تا دلیل خوب و قانع کننده برای این کارم داشتم. اول اینکه سوال فیزیک داشتم... مینا هم چیزی یادش نمی اومد.برای همین مجبور بودم از یک سال بالایی بپرسم. دوم هم اینکه اصلا توی دانشگاه بودن خوش می گذره... فقط کافیه توی اون فضا باشی تا بهت خوش بگذره... شاید هم این به خاطره سال کفی بودنمه.. نمی دونم...شاید!!

خیلی دوست دارم یک روز برم دانشگاه و فقط بقیه رو نگاه کنم...    می دونی آدم ها خیلی متفاوتند... وقتی نگاشون می کنی تازه می فهمی واقعا خلقت این همه آدم هم کار سختیه! یعنی یکی یا باید خیلی صبر داشته باشه یا اینکه خیلی بیکار باشه که بشینه و این همه آدم متفاوت رو  خلق کنه...

نمی خوام کفر کنم و از این جور چیز ها... اما واقعا در عجبم که برای چی باید این همه آدم وجود داشته باشه؟!!

اتفاقا اگر همه مثل هم بودند خیلی بهتر بود.دلایل زیادی هم برای این حرفم دارم. مثلا

 1- لازم نبود تو مدت ها وقت صرف کنی تا یک نفر رو بشناسی و تازه بعد از کلی سال به این نتیجه برسی که هیچ کدوم چیزهایی که در مورد اون آدم فکر می کردی درست نیست!!!

2-مجبور نبودی 2 ساعت تمام برای یک آدم حرف بزنی تا بتونی منظورت رو بهش بفهمونی.. اگه همه مثل هم بودند ، در همون دقیقه ی اول طرفت می فهمید چی میگی... در واقع واقعا درکت می کرد!

3-هیچ کس نسبت به کس دیگه ای برتری نداشت... یکی باهوش نبود و یکی خنگ، یکی سالم نبود و یکی بیمار(از هر نوعی که تصورش رو بکنید!!!) ، یکی با فرهنگ نبود و یکی بی فرهنگ، یکی....

و اما مورد آخری که می گم و از همشون مهمتره!!!

4-می تونستی حدس بزنی استادت چه سوالی رو برای امتحان می خواد بده ، برای همین همیشه از گرفتن نمره ی خوب مطمئن بودی... ! مگه نه؟!؟!

خلاصه این همه حرف زدم که بگم از امتحان فیزیک  فردا خیلی می ترسم! مثل همه ی امتحان های دیگه!!!

ای کاش خدا هوشیار رو مثل من خلق کرده بود!!!!

نوشته شده در یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

می دونی چیه!؟! احساس می کنم با همه خیلی خیلی فرق دارم...تقریبا هیچ کس رو  ندیدم که بتونه حدس بزنه در ذهن من چی میگذره!!!حتی مامان و بابام و مینا! هیچ کدومشون بعد از این همه سال هنوز نمی تونند من رو درک کنند.چه رسد به بقیه! دارم با خودم فکر می کنم وقتی آنها  بعد از 18 سال زندگی  کردن با من هنوز من رو نمی شناسن چطور انتظار دارم که یک نفر توی دانشگاه یا هر جای دیگه من رو بعد 2 ماه یا شاید هم کمتر بشناسه...

خیلی دلم می خواد بدونم بقیه در موردم چی فکر میکنند... بر عکس خیلی ها که می گن " اصلا مهم نیست بقیه چی می گن، تو کار خودت رو بکن!!! " من فکر می کنم که واقعا مهمه که بقیه چی فکر می کنند!!!

اون چیزی که بقیه در مورد تو فکر می کنند ، همون چیزیه که تو هستی...البته منظورم به افکار یک نفر در مورد تو بر نمی گرده.بلکه اون چیزی که اکثریت در مورد تو فکر می کنند مهمه...

حالا این که شما ها در مورد من چی فکر می کنید رو فقط خدا می دونه!!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

امروز هوا خیلی  سرد بود...یک قسمت از راه رو تا دانشگاه پیاده رفتم.... حل تمرین ریاضی به درد بخور نبود...ناهار رو تو دندون خوردیم...6 تا پسر بودیم و 2 تا دختر!...ایمن(حلت فیزیک) نیومد...تنوری دندون نسبت به  بقیه ی ساندویچ هاش بهتره...دلم آهنگ سنتی می خواست...3 ساعت تمام چرت و پرت شنیدم...تلویزیون بازی والیبال نشون می داد... برای اولین بار امسال با اتوبوس تا پل مدیریت رفتم...هوشیار کلاس رو کنسل کرد... بیکار بودیم... از سال بالایی ها خیلی بیشتر از هم کلاسی های خودم خوشم میاد...از انتگرال بدم میاد...خانم ستاری برگه هامون رو صحیح نکرده بود...صبح از بی کسی دق کردم... دسته ی کیفم پاره شد...هوشیار هیچی حالیش نمی شه....همش با خودم می خوندم : پرستش به مستی است در کیش مهر...با یک بچه ی حدودا 3 ساله دوست شدم...مثل من بین اون همه آدم تنها بود...دوشنبه امتحان فیزیک داریم... تا حالا فقط 2 فصل از هالیدی رو خوندم...کار پروژمون مونده..صبح (ساعت ۷.۴۵).وقتی رفتم سایت، فقط 2 نفر دیگه بودند...سر کلاس ریاضی، فرهود همش با موبایلش سر و صدا راه می انداخت...تا بیام خونه کیفم رو به بدبختی بغل کرده بودم...از یکی از اون 6 تا  متنفرم...صبح باز هم چایی خوردم... سال بالایی ها خیلی عاقل ترند(حد اقل اینکه فکر می کنند!!!)...فرق قضیه ی واشر رو با پوسته ی استوانه ای نمی دونم...سر شهرک تاکسی برای فاز 6 نبود...فائقه خیلی پسرونه فکر می کنه..دستم با آب جوش سوخت...صبحی .سارا حالش خوب نبود...یکی داره زیرآبم رو میزنه...از آشغال(یکی از سال بالایی ها) بدم میاد...چاییم سرد شد...امروز هوا خیلی  سرد بود...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin