...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

چقدر سخته نوشتن... این رو آدم تازه وقتی می فهمه که می خواد یک مطلب هر چند کوچک رو بنویسه...

خیلی دلم می خواست  می تونستم اینجا رو با  یک شعر قشنگ  و با عکس هایی قشنگ تر از اون پر کنم. حداقلش این بود که مجبور نبودم برای نوشتنشون وقت صرف کنم...

اما  به آدم های زیادی قول دادم که عرفان و فلسفه و عشق و این جور چیز ها(مزخرفات) رو قاطیش نکنم. برای همین هم هست که کارم  سخت شده... می فهمی که!

الان داره صدای بارون می آد... داره به پنجره ام می خوره... چقدر من از بارون و آسمان و ... خوشم میاد. با هیچی عوضش نمی کنم!!!

دیروز صبح یعنی یکشنبه ۲۸/۸ داشت بارون میومد.. تو دانشگاه بودم... اصلا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم زیر بارون...

با سارا با هم بودیم.. دو تایی زیر بارون راه رفتیم ... خیلی چسبید!( به قول یکی از سال بالایی ها چِسبید! )

امروز امتحان ریاضی داشتیم.خیلی خوب ندادم... ولی مهم نیست... به قول سال بالایی ها  ریاضی ۱ رو گذاشتند که آدم بیافته!!!  خداییش خیلی یک جوریه... آدم هر چقدر هم که براش بخونه همون نمره ای رو می گیره که اگر فقط ۱ دور جزوه اش رو نگاه می کرد می گرفت.

از دانشگاه خوشم میاد... خیلی خنده است... آدم هایی که توشن همه یک مشت خل و چل هستند... مثل بعضی از بچه های کلاس!!! به خدا هیچ کدومشون چیزی به جز دری وری گفتن بلد نیستند. انقدر همشون  مسخره اند که  من به شخصه همیشه نیشم تا بناگوشم بازه...(بماند که من کلا همین طوریم!!!)  اما واقعا خیلی خوش می گذره... اون هایی که با من   هم دانشگاهی هستند و دارند این متن رو می خونند می دونند من چی می گم!!(مگه نه؟!!؟)

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٥ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

این هم از وبلاگ من...

خیلی وقت بود در فکر این بودم که یکی برای خودم باز کنم...

نمی دونم قراره باهاش چی کار کنم .اگر چیزی به ذهنتون رسید و تونستید کمکم کنید ممنون می شم..

فعلا همین.برم فکر کنم ببینم با این چه کارهایی می شه کرد!!!  (:

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin