...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

داستان هام خوب نیستند.خودم هم می دونم. چوم من نویسنده نیستم. شروع می کنم به نوشتن.اما فقط زمانی که حس و حال خاصی دارم. خوب من که نویسنده نیستم! داستان هام در نظر خیلی هاتون بی معنیه. خیلی هاتون هم فکر می کنید که فقط دارم به یک اتفاق مسخره شاخ و برگ میدم.شاید شما راست میگید. اما این رو همیشه در نظر داشته باشید که  من  نویسنده نیستم. نمیدونم چیکار بکنم.نمی تونم وبلاگم رو مثل قدیم ادامش بدم.همتون هم این رو میدونین. از این پست های آخرم هم معلومه. سبک دیگه ای هم بلد نیستم. چون من نویسنده نیستم.نمی تونم هم باشم..

میدونی من به هیچ وجه نویسنده نیستم! اصلا من هیچ کس نیستم.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

داشتم یک داستان می نوشتم. اعصابم خورد شد.نتونستم ادامش بدم. شاید یک روز کاملش کنم.نمی دونم...

باور کنید خیلی وقته که دیگه

من هیچی نمی دونم!!!!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

جلوی آینه ایستاد. مدت ها بود که خودش را آن طور که بود٬ ندیده بود.همیشه وقتی می خواست آرایش کند و یا موهایش را شانه کند از آینه استفاده می کرد. هیچ وقت سعی نکرده بود خودش را در آینه ببیند. همیشه چیزی را که  همه میدیدند می دید. موهای قهوه ای کم پشت. چشمان درشت قهوه ای رنگ و مژه های بلند .در کل زیبا نبود اما قیافه اش گاهی آرامش لذت بخشی داشت . همیشه وقتی جلوی آینه می ایستاد در حال فکر کردن به مسائلی بود که ذهنش را درگیر کرده بودند. برنامه های روزانه٬ حرف های دیگران ٬ خواب ها٬ رویاها...

ناخودآگاه وقتی از جلوی آینه ی اتاقش  رد می شد ٬ توجهش جلب شد. برای چند لحظه به خودش خیره شد. موهایش را مرتب کرد. دستی به ابروهایش کشید و عینکش را از چشمانش برداشت. زیر چشمانش کمی گود افتاده بود و لب پایینش از خشکی ترک خورده بود. به چشمانش خیره شد. خیلی وقت بود که آنها را ندیده بود. از پشت عینک هیچ وقت نمی توانست به آنها نگاه کند. انگار نگاه ها از پشت شیشه های عینک عبور نمی کنند. چشمانش نگاه عجیبی داشتند. سعی کرد بفهمد مفهوم آن چیست.مدتی گذشت اما برای آنها  غریب تر از آن بود که بتواند درک کند چه می گویند. حس کرد در چشمانش اشک جمع شده. بی اختیار بغض کرده بود. عینکش را گذاشت و از جلوی آینه کنار رفت.نه. دیگر نمی خواست خود را ببیند...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

می خواهم سرم را به دیوار بکوبم. می خواهم همه چیز را از بین ببرم. همه کس را در دلم بسوزانم. شاید می خواهم همه را به یک لبخند گرم دعوت کنم. نه. می خواهم به یک لبخند گرم دعوت بشم! می خواهم برای یکبار هم که شده کسی درکم کند. می خواهم از روز اول به دنیا نیایم. می خواهم حرف های نگفته ام را فریاد بزنم. می خواهم دستم را به سوی ماه دراز کنم. می خواهم شاخه  گلی بدهم. می خواهم برای همیشه فراموش شوم.البته خواستن هدفش ساختن که نیست. هدفش ...

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

به علت دلایلی که فقط خودم می دونم این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است....

                                                                    

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

نمی دونم چرا اما این روز ها خودم نیستم. دارم عوض می شم. شاید هم عوضی!

راستی یک خبر. انتخابات رای نیاوردم!

امروز یکی بهم گفت انقدر پست هام طولانیه که وقت نمی کنه بخونتشون. فقط خط اول و آخر رو می خونه... نمی دونم اما وقتی شروع می کنم به نوشتن دیگه ول کن نیستم. خلاصه ببخشید اگر حوصلتون سر می ره.

به خاطر یک سری آدم ***** و بیکار  مجبور شدم این قسمت از حرف هام رو پاک کنم! خلاصه اینکه پست اصلی این نبود!!!!

دیگه حرف نمی زنم که طولانی نشه..(سکوت نمی کنم ها! اینها با هم فرق دارن! )

فعلا...

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

الان یک جمله تو اخبار شنیدم که به نظرم خیلی قشنگ اومد. البته به کسی که این حرف رو زده کاری ندارم. جملش قشنگ بود. می گه : " آدم می تونه عوض شه ، اما نباید عوضی بشه... "

خیلی حرف ِ  ها! تو این مدت هر کی رو که دیدم ، بیشتر عوضی شده  تا عوض.

چند تا حرف مونده تو دلم می خوام بگم ... شاید به هم ربطی هم نداشته باشند . اما با تقریب خوبی هر کدومش به یکی بر می گرده.

 

*  خیلی خوشحالم که بعد این همه مدت پیدات کردم.این رو جدا دارم می گم.اگه بشه  شب بهت زنگ میزنم .

* بعضی حرف ها رو نباید داد زد. ولی اگر داد می زنی( نصیحت می کنی!) ، منتظر فریاد بلندتر از خودت هم باش.

*  نخواه سر از کار مردم در بیاری. مردم بعضی اوقات می خوان برای خودشون مرموز باقی بمونن.

* انقدر خودت رو نباز. وقتی تلاش می کنی ، اگر هم بهش نرسی ، حداقل بهش تا حدی  نزدیک شدی.

*  ای کاش زودتر از اینها کشفت می کردم. وقتی اینجا بودی. نه حالا که . اما هنوز هم دیر نشده. مگه نه؟!

*  باید روی حرف هاتون فکر کنم. یکی دو روز فکر کردن کافی نیست.

* نمی دونم چرا بهت اطمینان کردم. واقعا نمی دونم. امیدوارم کار اشتباهی نکرده باشم.

* تولدت مبارک! ایشا... 100 سال دیگه باز هم  تولد بگیری...

* این ها همشون دیوونه اند. ولشون کن. چیزی که زیاد ِ آدمه. ولی باز هم به خودت بستگی داره.

* ببین خسته شدم انقدر تیکه انداختم بهت! ( تو نه یکی دیگه!!!! ) می شه تمومش کنیم؟!

*   .                        (این بهترین جواب برای تو ِ .)

* من هیچ وقت حرفی برای گفتن نداشتم و ندارم و امیدوارم که بعدا هم نخواهم داشت.

* ای کاش همه مثل تو فکر می کردند. ساده و پاک...

* بودن و نبودن تو هیچ فرقی به حال من نداره. حالا هی سعی کن دیده بشی.

 

این روز ها نمی دونم کارهایی که کردم درست بودند یا نه. امیدوارم که اینطور باشه. البته فرقی نمی کرد.

تو چند وقته که  آغاز به مردن کردی...

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

نمی دونم چی شد اما یکدفعه دلم خواست بنویسم. حرف خاصی برای گفتن ندارم اما...

 الان که دارم این متن رو  می نویسم مینا داره کنکور می ده. واقعا از ته دل دارم  دعا می کنم جای خوبی قبول بشه. چون لیاقتش رو داره. براش هم خیلی زحمت کشیده....

*******

از اینکه مال هیچ گروهی نیستم حالم به هم می خوره. الان دیگه همه ی  بچه ها گروه گروه شدند و من باز هم دارم می گردم. کاری که 5 ماهه که دارم انجام می دم.فکر کنم باید باز هم آدم های بیشتری رو بشناسم.

نسیم فکر کنم  حالا دیگه  می دونی برای چی هر روز این ذره بین ِ قوی تر می شه... مگه نه!!؟

*******

شاید از این حرفم ناراحت بشی. نمی دونم. اما دیشب خیلی بهش فکر کردم. پریشب هم همین طور. اما دیدم تو هم دقیقا یکی هستی عین همه ...پس منتظر رفتار جدیدی از من نباش. امیدوارم بفهمی...

*******

یادتون ِ که کلی وقت پیش گفتم قرار یک اتفاق مهم برام بیافته!؟!؟ خوب باید بگم در این چند روز گذشته این اتفاق افتاد. اما اصلا خوشحالم نکرد. چون تنها دلخوشی ام رو هم از دست دادم. به قول یکی از 84 ای ها ، حالا باز هم خودم هستم و خودم. تنهای تنها...

*******

باید خودم رو با چیز های جدیدی مشغول کنم. احتمالا بچسبم به درس و کار های دانشگاهم. نمی دونم. ولی باید تغییر کنم. هرچند می دونم خیلی سخت ِ . اما باید این کار رو بکنم. به خاطر خودم هم که شده باید خودم رو نجات بدم. مگر نه غرق شدم...اون هم به سرعت.

*******

مثل اینکه  وقتی حرفی برای زدن ندارم ، بیشتر حرف می زنم! نه؟!!؟!؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

کنج دیوار نشسته ام. سعی می کنم پشتم را کاملا به دیوار بچسبانم. سرمای دیوار به استخوان هایم نفوذ می کند.

افکار بی ربط به ذهنم هجوم می آورند. " تو روانی شدی. تو با این کارت زندگی من را نابود کردی... " 

" ای کاش زودتر می فهمیدم." ...

آرام آرام صدا هایی را در گوشم می شنوم. هر لحظه بلند تر می شوند. " باید صبر کرد.  فقط به خدا توکل کن "

" همه ی خنده هات عصبی هستند. تو مشکلات روحی روانی پیدا کردی... "  زیر لب حرف هایی می زنم. خودم هم نمی دانم چه می گویم. احتمالا حرف هایی است که مدت هاست که در گلویم مانده بودند...

ناخن شستم را می جوم. مزه ی خاصی حس نمی کنم. باز هم می جوم . انقدر می جوم تا درد بگیرد. از اطراف ناخنم خون میاید. دیگر مزه ی خون را حس می کنم. با این حال باز هم می جوم. با خودم می گویم بعد از مرگ دوباره هر دومان این مزه را خواهیم چشید. اما مگر اینجا همان جهنم نیست!؟!؟

چند لحظه بی آنکه به چیزی فکر کنم می گذرد. دیگر حتی درد انگشتم را هم حس نمی کنم.

چشمانم را می بندم. تاریکی محض را می بینم. همه ی آدم ها ، همه ی لحظات ، همه ی عمر... همه و همه  را می بینم.

حس می کنم در حال نابود شدن  هستم . هیچ شدن ، نیست شدن ، از بین رفتن.

به یاد این جمله اش می افتم که می گفت : " تو زندگی من را نابود کردی... " لبخند می زنم. به خودم می گویم

                                         " من تمام زندگی او بوده ام... "

این داستان رو که می بینید خودم نوشتم.یادمه مال  یکی از شب هایی بود که خوابم نمی برد... حدود ساعت  3.30  صبح  نوشتمش. نمی دونین اما یک مدت واقعا داشتم روانی می شدم. خیلی اعصابم به هم ریخته بود.خیلی هاتون در جریانید. خلاصه اگراین داستانه  اعصاب خورد کن بود بدونین علت داشته...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

یک انتخابات تو دانشکدمون راه انداختن برای انجمن علمی گروه علوم کامپیوتر. چند نفر کاندید می خواستن...

چند وقت پیش اومدن و به ما گفتن که هر کی می خواد بیاد کاندید بشه. یکی دوتا از بچه هامون هم رفتن و کاندید شدن. سه شنبه شب یک میل داشتم از طرف گروه علوم کامپیوتر . ازم به خاطر شرکت در انتخابات تشکر کرده بود! چهار شنبه صبح  یکی از دو سال بالایی ها (ورودی 83)  که دنبال کارهای این انتخابات هستش رو دیدم ...

جریان رو بهش گفتم. اون هم به من گفت که از قبل ثبت نام کرده بودم... حالا هی از من انکار و از اون اصرار.

امروز که  رفتم دانشگاه دیدم اسمم رو رو در و دیوار زدن به عنوان کاندید! همه ی آشنایان  هم کلی مسخره ام کردند!

خلاصه از صبح همش در حال توضیح دادن بودم که آقا به خدا من خودم کاندید نشدم و اسمم رو رد کردند و توطئه بوده و از این حرف ها...

البته نا گفته نماند بدم هم نمی آد ها ... هر چی باشه از علافی  که بهتره! اما خوب وقت و انرژی و این ها می خواد دیگه...فکر نمی کنم الکی باشه. چون حتی بودجه اش رو قبلا هم گرفتن! والا خودم هم نمی دونم چی می شه...

حالا دارم دعا دعا می کنم حداقل تعداد  رای هام خیلی کم نباشه ... فکر کن! جلوی  اون همه آدم ضایع می شی !

اون هم چه جور...

دیگه جونم براتون بگه که دلم یک مهمونی می خواد! چند وقته که هیچ پارتی ای نرفتم... دق کردم دیگه...

در این حد که امروز برگشتم به بچه ها می گم یکیتون مهمونی بگیره دیگه! آخه هیچ کی به روی خودش نمی آره که! حالا ببینیم چی می شه... خلاصه آقا اگر خواستین پارتی بگیرین من پایم!!!!

امروز از اول صبح کلی شاد و شنگولم... نمی دونم چرا! خیلی خوشحالم.همه هم بهم گفتن... تازه صبح هم خواب موندم!!!   خداییش خیلی زور داره . آدم بعد 3 روز تعطیلی مجبور شه صبح ساعت 6 پا شه تا بره  دانشگاه .. اون هم برای درس فیزیک 2! و فقط هم همین درس!!!  البته بماند با اینکه کلاسمون ساعت 10 تموم می شه هممون تا 2 دانشگاهیم. اما باز هم... دلیل نمی شه!

نمی دونین الان که فکر می کنم می بینم انقدر حرف دارم بزنم... حالا نگهشون می دارم برای روز هایی که هیچی ندارم بنویسم! بالاخره باید این وظیفه ی شرعی رو به نحو احسن انجام بدم!

پس فعلا...

نوشته شده در یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

وقتی به کسی شما خطاب می کنند که به نوعی متفاوت باشد. از نظر سنی ، شغلی یا اجتماعی . شما گفتن ربطی به احساس محبت ندارد. فقط یک حد و مرز حفاظتی و احترام به افرادی است که آنها را هنوز خوب نمی شناسیم.

 همیشه وقت برای این هست که از مرز بپریم. تو بگوییم. خوب چه اشکال دارد با او صمیمی تر شویم؟ وقتی در انتخاب تو یا شما شک دارید بهتر است که ضمیر شما را به کار ببرید. بعد ها به آسانی می شود از شما به تو تغییر لحن داد ولی برعکس این کار کمی مشکل خواهد بود.

توجه : اگر کسی اصرار داشت شما خطابتان کند نباید به او بگویید " برو بابا، دست وردار " بلکه لازم است بگویید " بروید بابا ، دست بردارید. "

به چه کسانی باید شما خطاب کرد ؟!؟!

به یک امپراتور

به یک ژنرال

به یک حاکم

به یک استاد

به یک رئیس

 به یک ارتشی

 به یک روحانی

 به یک …

به یک …

تو خطاب کردن نشانه ی مساوات و برابری دو نفر با هم است. ار نظر موقعیت اجتماعی ، آباء اجدادی و یا از نظر خانوادگی " تو " خطاب کردن همیشه گویای یک رابطه ی طولانی و صمیمیت زیاد است. یک جوان نباید به فرد پیر ، مخصوصا اگر او را خوب نمی شناسد تو خطاب کند. مگر اینکه فرد پیر از او خواسته باشد که به او تو بگوید.

به چه کسانی می توانید تو بگویید!؟!؟!

- به تمام کسانی که دوستشان دارید

- به یک دوست

 - به یک گربه

- به یک اسب

 - به یک قل دیگر که به شما چسبیده است.(البته اگر دوقلوی به هم چسبیده باشید.)

- به اتومبیل تان (مگر اینکه کادیلاک یا پاجیرو باشد. در این صورت باید آن را شما خطاب کنید.)

 

 * پ.ن : مهم این نیست که حرف نزنید. مهم این است که حرفی برای گفتن داشته باشید!!!

 

************************************************************

*پ.ن:  الف .گ ! من فکر می کردم لاله آدم دیگه ای باشه... در واقع کسی که من براش احترام زیادی قائلم. نه آدم بیکار و علافی مثل تو! اصلا خوشم نمی آد که تو این وبلاگ رو بخونی ... چه برسه به اینکه نظر بدی و بدتر از همه ی اینها اینکه بخوای با یک اسم دیگه این کار رو بکنی!!! با چیز هایی که من ازت شنیدم  برات ذره ای هم احترام قائل نیستم. بس دیگه به  این وبلاگ سر نمی زنی و با هیچ اسم احمقانه ی دیگه ای هم کامنت نمی زاری.

 

بدون اگر باز هم آی . پی واترلو اینجا بیافته کسی که آبروت رو پیش همه می بره خود منم. همین الانش هم  کلی از بچه های دانشکده این پی نوشت رو خوندن. حرف آخر هم اینکه  به جای روزانه 20 بار به وبلاگ من سر زدن برو به یک روان پزشک مراجعه کن !!!

 

دلم برات سوخت بعد این همه سال. فکر کردم باید به اندازه ی کافی به عمق کاری که کردی پی برده باشی. اگه نبرده باشی که دیگه وای به حالت ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin