...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

می دونم الان از شنیدن داستان های دانشگاه ما حالتون به هم می خوره... اما به خدا کار دیگه ای که ندارم این روز ها. همش می رم دانشگاه. تصمیم هم گرفتم این ترم درس بخونم. البته می دونم که نمی تونم این کار رو انجام بدم اما خوب دیگه... فقط دارم خودم رو گول می زنم!!!!

آقا امروز چه برفی می اومد این دانشگاه... یک دقیقه بدون چتر و این جور چیز ها رفتم تو حیاط دیدم خیس خیس شدم... بد فرم شده بود... نمی دونم این آسمون هم بعضی اوقات می زنه به سرش!

امروز می دونی داشتم به چی فکر می کردم؟! به اینکه بیشتر از نصف آدم هایی که می بینی هنوز بچه اند...

سر چیز های مسخره با هم دعوا می کنند و ... نمی گم خودم خیلی حالیم می شه ها اما حداقل سعی می کنم که  یک جورایی بچه بازی در نیارم... باور کنید اگر هم قضیه ای چیزی باشه که به نظرم داره آروم آروم لوس و بچگانه می شه سریع خودم رو می کشم بیرون یا حداقل سعی می کنم عوضش کنم یا حتی تمومش کنم ... خوشحالم که تا حالا چند بار هم این حالت پیش اومده و رفتار من رو دیدین...

این حرف ها رو زدم برای اینکه امروز تو دانشگاه دیدم بین یکی دوتا از دوستان دعوا شده ... همون موقع با خودم فکر کردم که این یعنی چی؟!؟!؟ واقعا این ها چی فکر می کنند؟!؟!

 

یک چیز دیگه هم اضافه کنم ... ببینین من همیشه سعی کردم با همه خوب باشم. نمی دونم چقدر موفق شدم اما همیشه همین رو می خواستم... از روز اول هم با همه می گم و می خندم...اتفاقا گاهی زیادی شوخی هم می کنم. اما این رفتار من هیچ معنای خاصی نداره... پس خواهشا بس کنین! آدم هم تا حدی می تونه به روی خودش نیاره...

صبر من یکی مثل لیوان میمونه.. (تا حالا 600 بار این مطلب رو گفتم و باز هم نفهمیدین!) با یکی دوتا قطره پر نمی شه... اما یک موقع هم میرسه که پرپر می شه... و حتی لب ریز... اون وقت ِ که لادن دیگری در روبه روی شماست! عصبانی بشم خون جلوی چشم هام رو می گیره...بد فرم هم می شم ها... امیدوارم هیچ وقت براتون پیش نیاد!!!....خلاصه اینکه  الان صبرم پرپر شده... یک قطره یک اشاره یا یک حرف دیگه کافیه تا ...واقعا دارم میگم که  نمی خوام مشکلی پیش بیاد. گفتم زودتر بگم که بعدا نگین نگفته بودی و نمی دونستیم و از این حرف ها!

 

حالا اصلا این موضوع ها رو بیخیال... هدف اصلیم از پست کردن این مطلب این بود که چرت بودن مطلب قبل خیلی به نظر نیاد!!! البته بماند که به جز چرت و پرت این تو چیزی نمی نویسم...  

خداییش هر کی این وبلاگ رو می خونه ، بدونه که داره الکی وقتش رو تلف می کنه. مگر اینکه بدونه که مخاطبم اونه یا توی اون داستان دخیل و از این حرف ها...

 

راستی قبل از فعلا گفتن ، یک سوال دارم... من حرف های بقیه رو هم اینجا می نویسم!؟!؟ خودم که یادم نمی اد... برام خیلی جالبه که بدونم. آخه اون روز اشکان می گفت همه چی رو این جا می نویسم...واقعا  شماها هم همین فکر رو می کنید!؟!؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

امروز صبح اومدم دانشگاه. الان هم دانشگاهم. نمی دونم چرا اما امروز خیلی روز مزخرفی بود. از اولش تا الان...

اول صبح کلاس فیزیک داشتیم. استاد ِ خیلی باحاله.  ولی یک جورایی آدم احساس می کنه سر کلاس اضطراب داره.. یک جور خاصی حرف می زنه... ولی خدا رو شکر. همین که هوشیار نیست باید کلی خدا رو شاکر باشم!!!

الان تو سایت دانشکده نشستم. سارا.ق و مریم.ع و صالحه.م هم کنارم نشستند... یعنی نمی تونم به این استاد ---- یعنی پرند راحت فحش بدم!!!

فکر کنید رفته بودم دپارتمان این اساتید! بعد پرند بین اون همه آدم برگشته به من می گه بیا تو اتاقم... اولین کسی که از بچه های ما رفته بود تو اتاقش من بودم... بعد که رفتم تو اتاق برگشت به من گفت فامیلت چیه!؟!؟ بهش گفتم و بعد بهم گفت سه تا سوال امتحان دادی ٬ به ترتیب نمره هاش شدی ۰.۵ ٬ ۰.۵ و ۰.۵ !! یعنی روی هم ۱.۵ ... فکر کنید!!!

بعد برگشتم به این پرند ---  گفتم از چند نمره!؟!؟ با خودم فکر کردم حالا می گه از سه نمره یا فوقش پنچ نمره... برگشته به من می گه ۱۲.۵!!!! عمق فاجعه رو می بینید!؟!؟

۱.۵ از ۱۲.۵ !!! بالاترین نمره ی کلاسمون هم ۴.۲۵ بود... از عجایب خلقت ِ این پرند!

به قول بچه ها وقتی به دنیا اومده از دست پرستار افتاده و عقلش همون جا کف بیمارستان مونده!!!!

این جوری ها دیگه... نمی دونم برم پاچه خواری یا نه اما حس بدی دارم الان...

حالا در جریان ادامش هم قرارتون می دم. الان که این پرند --- رفته ناهار بخوره.یک ساعت پیش رفته هنوز بر نگشته...

فعلا...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

چند وقت که شروع کردیم به تمیز کردن خونه... همیشه نزدیک عید که می شه چند تا کارگر می گیریم و می افتیم به جون خونمون. ماشالله کلی هم کار داره! الان هم کارگر داریم. داره یکی از سقف هامون رو تمیز می کنه. می دونی خیلی دلم براش سوخت.تا اونجایی که من فهمیدم  دیروز خونه ی یکی دیگه کار می کرده. شب هم تو بیمارستان مامانم اینها نوبت کشیکش بوده. آخه کارگر بیمارستان ِ . امروز صبح هم که اومده خونه ی ما . داشتم فکر میکردم چرا یکسری از  مردم ما انقدر بدبختن... انقدر که برای در اوردن چندرغاز پول باید کلی بدبختی بکشن. فقط برای اینکه جلوی خانوادش غذای حلال بزاره. واقعا  به این می گن شرف!

می دونی تو آدم های دور و برم وقتی نگاه می کنم می بینم که هیچ کدومشون چربزه ی کار کردن ندارن. اگر هم کار می کنن تفننی ِ . شاید هم به این خاطر ِ که آدمی که به نون شبش محتاج باشه ندیدم. شاید هم  نخواستم ببینم...

نمی دونم... حس خیلی عجیبی دارم. وقتی این جور آدم ها رو میبینم از خودم بدم میاد.

این همه امکانات دارم و از هیچ کدومشون استفاده نمی کنم. می دونی آدم باید طعم بدبختی رو بچشه تا بفهمه ... فقط به حرف نیست.مسلما  من خودم هم نمی فهمم... احتمالا تا آخر عمرم هم نفهمم.

می دونی وقتی آدم ها از مشکلاتشون حرف میزنن ، آدم از خودش بدش میاد. از همه چیز هایی که داره بدش میاد. می دونی حس اینکه از خودت بدت میاد خیلی افتضاحه ... داغونت می کنه... آتیشت می زنه... نمی دونم چه طوری بگم اما بدتر از اونیه که فکرش رو می کنی.

بعضی اوقات به مشکلات خودم خندم می گیره. الان فکر می کنم خیلی احمقانه هستند... واقعا یکی نیست بیاد به من بگه آخه چه مرگته...! نمی دونم. واقعا این دفعه نمی دونم...

باور کنید این دفعه نمی دونم ای که می گم با همیشه فرق داره. همیشه وقتی می گم نمی دونم یعنی اینکه نمیدونم اگر نظرم رو بگم چه اتفاقی می افته. یا اینکه نظر من فرقی نداره. پس می گم نمی دونم تا حرفی نزده باشم.یا اینکه نمی خوام حرفم رو ادامه بدم. اما الان این نمی دونم ای که گفتم واقعا به این معناست که هیچی به ذهنم نمی رسه. قادر به فکر کردن نیستم...

 

الان دارم به خودم می خندم. به مشکلاتم میخندم. به تو هم می خندم. تویی که یکی هستی مثل من !! مثل بقیه!!! تویی که این همه مسائل مختلف برای من ایجاد کردی و آخر سر هم به روی خودت نیاوردی... تویی که با گفتن فقط  یک جمله... اصلا ولش کن.اما  این رو بدون . هنوز هم دارم تاوان کاری رو که نکردم پس میدم.

چهارشنبه یکی از بچه ها حرفی بهم زد که خیلی سنگین برام تموم شد. آش نخورده و دهن سوخته...  این سوختگی بدتر ِ ... خیلی هم بدتر. روح آدم رو می سوزونه...  میفهمی چی می گم!؟!؟ نمی فهمی.چون  بزرگتر از اونی هستی که بفهمی!!

بالاخره حرفی رو که مدت ها بود می خواستم بزنم زدم. هر دفعه نوشتم رو پاک می کردم . اما این دفعه دیگه نوشتمش. برام مهم نیست چی پیش میاد. دیگه اصلا مهم نیست...

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

امروز رفتم دانشگاه... در کل خوش گذشت. البته خیلی هم عالی نبود ها! اما نسبت به خیلی از روزهای دیگه بهتر بود.

می دونی جالبیش به چی بود!؟!؟ امروز که بارون میومد تقریبا همه ی بچه ها توی سالن و دانشکده بودند و هیچ کسی تو حیاط نبود. برای همین کلی آدم دیدم! باور نمی کنین اما یکسریشون رو تو عمرم تا حالا ندیده بودم!!

خلاصه اینکه کلی باحال بود... من هم امروز تور گشت در دانشگاه رو داشتم... تمام زوایای دانشگاه رو دیدم...

همه ی طبقات رو هی رفتم بالا و هی اومدم پایین. دونه به دونه ی کلاس ها رو نگاه کردم... تو دپارتمان استاد ها فضولی کردم. نمره های بقیه ی بچه های دانشکده رو دیدم... استاد های خوب از نظر نمره دادن رو شناسایی کردم و خلاصه اینکه کلی مفید بودم!

امروز صبح با خودم گفتم به خاطر این ولنتاین من هم یک کاری بکنم دیگه. و تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که به کولیم قلب آویزون کردم... یک کیف کوچولو با شکل  قلب هم با خودم برداشتم . کلی باحال بود... انقدر مسخره بازی در اوردیم که نگو...

امروز نمی دونم چی شده بود که یک سری از بچه ها گیر داده بودن به من... به من می گفتن که می خوان ببینن من از کی کادو ولنتاین می گیرم!!! ( زهی خیال باطل!!!!) بعد از اونجایی که هیچ کس وجود نداشت ، دیگه گیر داده بودن به هر کسی که من باهاش حرف می زدم! به یکی که سلام می کردم تا نیم ساعت بعد همشون در حال مسخره بازی و اینها بودن....اون هم وسط دانشکده!!!! ولی خداییش خیلی خنده بود.یک گروه دیگه از دوستان هم  دیگه آخر سر هر کی عمله تر بود رو انتخاب می کردند و هی می گفتن گوگوری شماره ی 6 و7 و ...!!!

 

از این ولنتاین و این ها بگذره ، از کلاس ریاضیات گسسته و ریاضی 2 خیلی خوشم اومده... یعنی واقعا از این کلاس لذت می برم! می رم رو صندلی اول یعنی تقریبا  تو شکم استاد می شینم...خداییش  خیلی درس باحالیه...

بعد از اون کلاس مزخرف اصول 2 که با کتان فروش داشتیم ، خیلی چسبید.

این کتان فروش هم دیوونه است ها! رو لباسی که امروز پوشیده بود عکس کتونی بود... وسط کلاس وقتی دیدم مرده بودم از خنده... تازه  اول کلاس گفت من با شماها کار ندارم ولی تا آخرین ثانیه های  کلاس داشت حرف می زد...

 

دیگه خیلی دارم حرف های بی ربط میزنم... راستی نمره ی زبانم هم اومد. شدم 16.البته کلا نمره ها خیلی بالا نبود. دارم دعا دعا می کنم که اصول 1 و فیزیکم رو هم خیلی بد نشم. اصول رو که میدونم اصولا بالا نمی ده و همه رو با 10و11 پاس می کنه... هوشیار رو هم که دیروز دیدم گفت نمره ها رو برده رو نمودار. نمی دونم نمره ام بالاتر بره یا نه. فعلا که همون 13.4 هم از سرم زیاده!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

امروز رفتم دانشگاه!!!! خدا می دونه چقدر منتظر این روز بودم... اما هیچ چیز اون طور که فکر می کردم پیش نرفت...

اولا که دیشب کلا 2 ساعت بیشتر نخوابیدم... نمی دونم این چه مرضی ِ که من پیدا کردم... شب که می شه خواب از سرم می پره! فکر کنین در این حد که ساعت  30 .3 صبح نشستم روی تختم و رادیو روشن کردم  و آهنگ هایی  را که خوشم میومد ضبط کردم!!!!

ثانیا صبح بدو بدو رفتم دانشگاه  و کتانفروش استاد اصول  2 اصلا نیومد! من هم یک ذره با دوستان حرف زدم و بعد هم رفتم تو حیاط...

یک نمایش نامه با خودم برداشته بودم... به اسم سه شب با مادوکس... بد نبود.در کل قشنگ بود.. البته بماند که آخر سر نفهمیدم چی رو می خواست با این حرف ها ثابت کنه اما در اون لحظات  وقت پر کن خوبی بود...

بعد هم صبا به من پیوست و رفتیم دانشگاه گردی... اصلا خوش نگذشت. ولی باز هم از هیچی بهتر بود.

بعدش هم که کلاس آزمایشگاه فیزیک داشتیم. با دو تا از ورودی های 82 هم گروه شدم... واقعا نمی دونم چرا اما فکر کردم یک ذره از بچه های خودمون دور تر باشم بهتره... تازگی ها حال و حوصله ی هیچ کدومشون رو ندارم... تصحیح می کنم. تازگی ها حال و حوصله ی هیچ کسی رو ندارم! حتی خودم!!!!

موقع برگشت هم که ایمن حال ما رو گرفت و گفت که فیزیک 2 هم با هوشیار داریم... فکر کنید! عمق فاجعه رو نمی تونین درک کنید! باور کنید نمی تونین! همه ی  بچه ها ارزشیابی این آدم رو افتضاح پر کردند که بندازنش از این دانشگاه بیرون. اونوقت....به خدا من آخر سر از دست این هوشیار و ... دق می کنم! ضد حالی ِ اساسی!!!!  ای کاش می تونستم حذف کنم این واحد مزخرف رو!

بعدش هم رفتم خیر سرم سلف! ماهی داشت... من هم که ماهی دوست ندارم ! یعنی اصلا از بوش هم بدم میاد چه برسه به بقیش! آخر سر هم از روی ناچاری رفتم اقتصاد و ساندویچ خوردم!

کلاس بعدمون ریاضیات گسسته بود... استادمون طهماسبی ِ. خیلی ها ازش بد می گفتند. البته نسیم امروز اولین کسی بود که ازش خوب می گفت. من ازش بدم نیومد. البته بماند که  هر استادی میومد فرقی نداشت... انقدر از گسسته و اینها خوشم میاد که دیگه استادش برام مهم نباشه!

البته این استاد از اون هایی ِ که صداش در نمی اد! سر کلاسش رسما خواب بودم. فقط گه گاه یک چیزی می پروندم!

کلاس بعدش هم ریاضی 2 بود باز با طهماسبی! یک ذره هندسه درس داد که باز هم از اونجایی که من خیلی دوست دارم ، کلی   ذوق کردم... خدا می دونه تو اون خواب و بیداری چه عشقی می کردم!

الان هم که اومدم خونه و باز هم تو اتاقم و پشت کامپیوتر و در حال آپ کردن وبلاگ!

می دونی  امروز رفتم دانشگاه!!!! خدا می دونه چقدر منتظر این روز بودم... اما هیچ چیز اون طور که فکر می کردم پیش نرفت...

 

    

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

آخیش ! این دانشگاه از امروز شروع می شه!!! البته بماند که شنبه ها کلاس ندارم اما واقعا خوشحالم که شروع شد! دلم برای همه کلی تنگ شده... ناگفته نماند که با همشون تو این مدت حرفیدم... همه آنلاین بودن دیگه...

راستی موبایلم یک ذره قاطی کرده... sms  هاتون رو خیلی دیر می گیرم... شاید حدود 3و4 ساعت بعد... نمی دونم چش شده... البته فقط تو خونه این مشکل رو داره.اگر بیرون باشم همون موقع می گیرم...! گفتم اگر دیدید دیر جواب می دم ناراحت نشین.

این هم نقاشی چند روز پیشمه...  خوبه!؟؟!

                                   

پارمیدا یادته سال اول چقدر من سر کلاس های خانم پرتو ذوق نگارگری کردن داشتم؟!!؟ هیچ وقت یادم نمی ره!

همیشه در حال نقاشی کشیدن بودم در حالیکه همه در حال خندیدن و مسخره بازی در اوردن بودند... یک جورایی بچه + !!!

اه ! الان که فکر می کنم می بینم من چقدر تو این زندگیم + بودم! بعضی اوقات از + بودن خودم حالم به هم می خوره... بچه تر که بودم خیلی شر بودم. طوری که دوم دبستان که بودم نیمکتی که روش می شستم رو از وسط دو تا کردم! چه جوریش بماند...

یا یادمه که یک بار سر خود بعد از مدرسه رفتم پارک. و مامانم این ها ساعت ها دنبال من گشتند تا من رو پیدا کردند...

یکبار هم مامانم و مینا دنبال من کردن که ببینن من بعد از مدرسه چی کار می کنم! (آخه از دبستان من تا خونمون فقط 2 کوچه یعنی 10 دقیقه حداکثر فاصله بود اما من همیشه نیم ساعت بعد می رسیدم خونه!!!)  دیدن که من کلی گچ از مدرسه برداشتم و همین جوری که دارم میام خونه روی دیوار های خونه های مردم نقاشی می کنم! فکر کنین!!! خداییش خیلی بچه ی شری بودم...

نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

دیدین چقدر تند تند آپ می کنم؟!!؟ والا خودم هم نمی دونم چرا... حوصله ام بدجوری سر رفته... همش آنلاین ام دیگه... می بینید که!

امروز بعد از ناهار نشستم نگار گری کردم... خیلی خوشگل شد... حالا اگه شد بعدا ازش عکس میگیرم و می زارمش تو ۳۶۰ ای جایی که ببینینش...

پس کی این دانشگاه شروع می شه؟ دلم گرفت انقدر تو این خونه موندم... همه ی بچه ها همش داریم دعا دعا می کنیم که زودتر این ترم جدید شروع بشه!

قدیم ها حداقل مینا بیکار تر بود و با هم می رفتیم بیرون... همش من رو می برد تو خیابون ها و این ور و اون ور می گردوند... باز اون موقع ها کمتر دلم می گرفت... ایشا.. کنکور جای خوبی قبول بشه... براش کلی دعا می کنم!

امروز بچه ها رفتند کوه... باز هم من نرفتم... نمی دونم چرا اما اصلا حتی با مامانم اینها صحبت هم نکردم! می دونی احساس می کنم این کوه رفتن ها بیشتر به این منظور بود که بچه ها با هم آشنا بشن... البته در کل نتایجش خوبه... خیلی ها که حتی سلام علیک هم نمی کردند الان رابطشون کلی خوب شده... هر چی فکر کردم دیدم که برای من  که فرقی نمی کرد..  از همون روز اول با همه راحت بودم... چه بچه های خودمون و چه سال بالایی ها...شاید به همین خاطر ِ که این دفعه هم نرفتم کوه...

چند روز پیش یک اینترنت نامحدود  یک ماهه بردم. کلی ذوق مرگ شدم... گذاشتمش دم عید که زیاد آنلاین می شم مصرفش کنم...

در دو ٬ سه شب قبل چند تا کتاب خوندم... یکیش نمایش نامه بود به اسم * داستان خرس های پاندا به روایت ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد * مال ماتئی ویسنی یک ٬ یکیش * عاشقیت در پاورقی * مال مهسا محب علی ٬  یکی دیگش یک مقدار از کتاب * کافه ی زیر دریا * مال استفانوبننی و چند تا داستان هم از کتاب  * مثل همه ی عصر ها * مال زویا پیرزاد

البته اصلا سبک داستان هایی که خوندم به هم ربطی ندارن ... همین جوری بیکار شدم هر کتابی که به چشمم خورد خوندم! اینجوری ها... بیکاری ِ دیگه!

خلاصه اینکه همش دارم پرچونگی می کنم اینجا! دیگه آدم وقتی حوصلش سر می ره  ٬ این حرف ها حالیش نمی شه که!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

یک طالع بینی رو بیتا بهم نشون داد که به نظرم تقریبا همش با من جور در میاد... حالا خودتون ببینید و قضاوت کنید!

 

زن متولد آبان طناز و زیبا، خانه دار و گرم، حسود و انتقامجو، رازدار،‌ موقع شناس و در بعضی اوقات جاه طلب است.اگر یک دختر متولد آبان عاشق شما شد، بدانید که مردی برتر هستید.زن متولد آبان دارای یک زیبایی عمیق و اسرار آمیز است. او جذاب، مغرور و اعتماد به نفس است. یکی از خصوصیات فوق العاده و بارز این زن قدرتعجیب وی در استفاده از موقعیت است.او به آن عده از هم جنسان خود که حالت معشوقه، زن کدبانو، مادر فدکار و امثالهم را دارند، دیده حقارت می نگرد، زیرا معتقد است که زن از لحاظ قدرت روحی چیزی کمتر مرد نیست. او قادر است که خواسته های خود را به خوبی کنترل کند، اما اگر موقعیت را مناسب دید، به خواسته های زنانه خویش نیز به زیباترین وجه ممکن جامه عمل می پوشاند. او خیلی خوب می داند که نظر یک مرد را چطور باید به خود جلب کرد و برای این کار همیشه شیوه هایی بکار می برد که مشابه آن قبلا وجود نداشته است. او تا از نتیجه روش خود کاملا مطمئن نباشد آن را بکار نمی برد و هرگز شیوه را دو بار مورد استفاده قرار نمی دهد. باید به شما بگویم که چشمان جذاب و پرحالت او شاید خیلی بهتر از خودتان افکار شما را بخواند، در نتیجه تقریبا این احتمال بهیچوجه وجود ندارد که بتوانید یک نقشه پنهانی در مورد او به موقع اجرا بگذارید.

 به قول یکی از روانشناسان ، زن متولد آبان یک دستگاه کامل فکر خوانی است، به این ترتیب فقط مطالبی را عنوان کنید که صادقانه به آنها اعتقاد دارید، در غیر این صورت او حرکات و گفتار شما را نوعی توهین به خود تلقی خواهد کرد. به شما توصیه می شود که به او توهین نکنید. او در مقابل توهین و تحقیر عکس العمل از خود نشان می دهد. همین قدر می توان گفت که او می تواند حس انتقام جویی شدید خود را در ورای یک لبخند و یک خونسردی ذاتی و ظاهری پنهان نگاه دارد.او ممکن است به طور عادی زنی خوددار، مغرور، آمر و به گونه ای طعنه آمیز، سرد و بی تفاوت باشد و آن وقت ناگهان تبدیل به یک پارجه آتش و یک دیگ بخار بشود. او می تواند معصومانه ترین عشق ها و زهرآگین ترین نفرت ها را داشته باشد ، اما در هرحال شما یک چیز می توانید بطور حتم داشته باشید و آن این است که او به هر صورت زنی کم مایه و بی معنی و بی هوش نخواهد بود.از عجایب طبیعت قدرت عجیب این زن در ایجاد ترس و تشویش در دل دشمنان است و این کار را با آنچنان مهارت و تبحری انجام می دهد که بسیاری آن را حمل بر سحر و افسون می دانند. اگر شما نظر او را به خود جلب کردید، تقریبا دیگر راه فراری برایتان باقی نمی ماند و از آنجا که حس ششم این زن فوق العاده قوی است، در همان نظر اول می تواند مرد اینده زندگی خود را تشخیص بدهد و سپس به گونه ای اسرار آمیز و رویا انگیز تصمیم و نیت خود را به وی القا می کند. در یک چنین حالتی عکس العمل شما از دو حالت خارج نخواهد بود: یا تسلیم عشق افسون می شوید و یا همانند موجودی زخم خورده، راه فرار در پیش می گیرید، غافل از اینکه این زخم کاری است و راهی به جایی ندارید. به این ترتیب، بهترین راه حل برای شما این است که با کمال دقت مراقب گردش چرخ زندگی باشید و بفهمید که در چه جهتی حرکت می کند، او حکمت و راز و رمز زندگی را خوب میداند و به شما یاد خواهد داد. شما لااقل از یک جهت می توانید خوشحال باشید و آن این است که این زن مغرور و برتر شما را قابل انتخاب شدن دانسته است. زن متولد آبان کسی نیست که از مشاهده ضعف در مرد چشم پوشی کند. او جستجو گر مردی است شجاع و جاه طلب که با قدرت بر وی حکومت کند و موجب افتخار او باشد. او می خواهد که این مرد قوی تر، خوش قیافه تر از یک حد متوسط باشد. وجود یک هوش خارق العاده در این مرد، برای آنکه بتواند با فکر بلند پرواز او برابری کند، از ضروریات است و برای تکمیل کار لازم است که قدری عقاید فلسفی نیز چاشنی این هوش و درایت خود بکند.به این ترتیب، به نفع شماست که به جای تقلا برای رهایی از بنده های عشق پرجاذبه و قدرتمند او سعی کنید یاد بگیرید که چطور باید حرکات و رفتاری برتر داشته باشید و در این بازی عشق پیروز از کار در ایید. آنچه که به هنگام وقوع یک چنین حادثه ای در وهله اول، نظر شما را به خود جلب خواهد کرد، این است که می بینید اطرافیانتان شما را از انکه توایسته اید مورد توجه این زن قرار بگیرید، برتر از خود به حساب می آورند. این حالت و موقعیت را دست کم نگیرید از این لحظه به بعد نظر شما در زندگی باید متوجه هدف های بالاتری باشند.اگر روزی توانستید مورد توجه یک زن متولد آبان قرار بگیرید می توانید تصور کنید که از بسیاری جهات یک مرد منحصر به فرد هستید، کما اینکه باید مطمئن باشید که عشق او به هیچ صورت شباهتی به عشق های دیگری که احتمالا در زندگی شما وجود داشته اند، ندارد. پس از شعله ور شدن آتش یک چنین عشقی، شما مهمترین هدف زندگی او خواهیدشد.اگر او تمام و کمال تحت تأثیر سیاره پلوتو، که سیاره خاص ماه آبان است باشد، قطعا نسبت به شما وفادار است و حدکثر سعی ممکن را به عمل می آورد تا موجبات رضایت خاطر شما را فراهم کند.

  بسیاری از مردان شایعات زیادی درباره صبر بی پایان زن متولد آبان شنیده اند و باید گفت که این شایعات حقیقت دارند. نهاد این زن سرشار از یک صبر ایوبی است اما به علت تسلط بر نفس خیلی خوب می تواند این حس خود را نیز مثل احساسات دیگر خویش تحت کنترل بگیرید. برای زن متولد آبان اندکی علاقه و اندکی نفرت مفهوم ندارد، او یا عاشق است یا دشمن و در غیر این صورت کاملا بی تفاوت و بی اعتناست.

این زن می تواند در نهایت متانت و آرامش، صحنه یک جنگ بزرگ را اداره کند.زن متولد آبان با ترس بیگانه است و در عرصه مشکلات خود را به آب و آتش می زند و در دل طوفان به سوی هدف می شتابد و با جرأت فراوان با مخاطرات مواجه می شود و سرانجام او را می بینیم که به گونه ای شگفت انگیز بر تمام موانع پیروز شده و موقعیت برتر خود را حفظ می کند. این زن بر خلاف کثر زنها رازدار است و خدا می داند که در گنجینه دل خویش چه اسراری نهفته دارد. او سخت مایل است که به اسراردیگران واقف گردد، در حالی که هیچگاه مقابله به مثل نمی کند و یا آنچه را از دیگران شنیده است، هرگز بازگو نمی نماید.آنچه در این مورد می توان گفت این است که هرگز سعی نکنید به این اسرار پی ببرید. در دل این زن یک بخش خصوصی وجود دارد که هرگز کسی موفق به راه یافتن به آن نمی شود. این بخش ازقلب و روح او منحصرا از آن خود اوست. زن متولد آبان نسبت به افراد پر قدرت و شایسته و لایق شدیدا وفادار است و در مقابل به افراد ضعیف النفس و نالایق گوشه چشمی هم نمی اندازد. ارزش فراوانی که زن متولد آبان ماه برای دوستی روابط انسانی قائل می شود، استثنایی است.او دوستان خود را از بین افراد طبقات بالا و هوشمندان انتخاب می کند و سپس اشخاصی را که واجد ارزش های لازم برای دوستی با خود تشخیص می دهد، برای تمام عمر نگاه می دارد و بقیه را مانند زباله دور می ریزد. در طبیعت و ذات این زن عزمی آهنین و استقامتی بی پایان به ودیعه گذاشته شده است. تکیه کامل به قدرت درونی موجب پیدایش برخی تغییرات فکری در وی می شود، به نحوی که ممکن است در طول حیات خویش عقاید گوناگونی پیدا کند. برغم شخصیت قوی و بارزی که زن متولد آبان دارد، خواهان برتری مرد خویشتن است، به نحوی که به جای آنکه سعی کند حکم بر وی باشد، زیرکانه تدابیری می چیند تا زمینه ای برای پیروزی او فراهم بشود. نسبت به اینده مرد محبوب خود علاقه زیادی از خود نشان می دهد. او ممکن است در زندگی خصوصی و داخل خانه شدیدا با شما جر و بحث کند، اما در مجامع و در برابر دیگران به اندازه مادر پشتیبان شماست. او به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی اجازه نمی دهد که کسی زیانی به شما وارد بیاورد یا شما را آلت دست خود بکند، و کسی که بخواهد دست به چنین کاری بزند، مسلما از انتقام جویی او در امان نخواهد بود. زن متولد آبان عاشق خانه و زندگی خویش است .غذا هم همیشه سر ساعت و سرو می شود و امور منزل پیوسته تحت کنترل هستند. او هر دو ماه یک بار اسباب و اثاثیه یکی از اتاق ها را بیرون می ریزد زیرا سخت از بازیافتن اشیایی که در گوشه و کنار فراموش شده اند، خوشحال می شود و با لذت به همه چیز ظنین هست و اگر مدرکی دال بر خیانت و بی وفایی از شما پیدا کند، توفان به پا خواهد کرد. برای مجسم کردن خشم او هیچ منظره ای گویاتر از ابر قارچی شکل ناشی از یک انفجار اتمی در آسمان نیست.

 از نظر بودجه اعمال زن متولد آبان به کلی غیر قابل پیش بینی است. او ممکن است سال ها تمام پول های خود را پس انداز کند و سپس شروع به ولخرجی کند. در هر حال او عاشق پول است، چه آن را یک ریال یک ریال جمع کند و چه هزار تومان هزار تومان خرج کند. زن متولد آبان عاشق قدرت است و حاضر است خیلی از منافع را فدای کسب قدرت کند. یک دندگی و تلافی کردن یکی دیگر از خصوصیات زن متولد آبان است. اگر به او یک دروغ بگویید، او به شما دو دروغ خواهد گفت. اگر شما یک هفته با او حرف نزنید، او دو هفته مهر سکوت بر لب خواهد زد. او از خطاهای کوچک شما، به شرط آنکه بفهمد روی منظور خاصی در آن نبوده است، در می گذارد. این نکته را هم به خاطر داشته باشید که حس تشخیص در این زن به اندازه حس انتقام جویی او قوی است، پس می توانید مطمئن باشید که خوبی های شما را هم نیز دو برابر جبران خواهد کرد. رفتار مادرانه او با کودکان به ظاهر سرد است اما کودکان در جوار او خود را در پناه یک نیروی قوی احساس خواهند کرد.مادر متولد آبان اجازه نمی دهد استعداد بچه هایش بیهوده ازبین برود. او ممکن است هر روز ساعت ها وقت خود را صرف مشخص کردن هدفهای عالی کودکان خویش نماید و در رساندن ایشان به این اهداف از هیچ نوع کمک و مساعدتی فروگذار نمی کند. بچه ها به هنگام مواجه شدن با مسائل و مشکلات زندگی، او را رهبر و مشاور قدرتمندی می یابند زیرا وقوف او بر اسرار طبیعت انسانی به وی امکان می دهد یک مشاور خوبی باشد. این زن به کودکان خود می آموزد تا با شجاعت با موانع و مشکلات روبر بشوند. او نسبت به کسانی که تهدیدی برای آزادی و شادی بچه های خود باشند، بسیار بی رحم و انتقامجو است  و اگر سخت گیری های شما نسبت به کودکانتان بیش از حدی باشد که او آن را قابل قبول می داند، بی رودربایستی توی روی شما می ایستد. زن متولد آبان ماه به رنگهای قرمز جگری، حنایی و بنفش علاقه فراوان دارد و سعی می کند از این رنگها در تزئین منزل استفاده نماید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

امروز رفتم دانشگاه. از دانشگاه این جوری خوشم نمی آد... هیچ کس تو حیاط نبود. همه توی سایت دانشکده منتظر کامپیوتر خالی بودند. از وقتی ثبت نام ها شروع شده سایت خیلی شلوغه.خدا رو شکر ثبت نام من هم شد... 18 واحد بیشتر بر نداشتم. همه ی درس هام رو هم طوری برداشتم که شنبه ها آف باشم. ولی خداییش پدرم در اومد. دوشنبه و چهار شنبه از 8 صبح کلاس هام شروع می شه تا 7 شب! اون هم پشت سر هم... البته بماند که 3 تا 5 بیکارم اما قرار بود تو این ساعت ریاضی 2 بردارم که خود آموزش ساعتش رو تغییر داد به 5 تا 7 !!! فکرش رو بکنید! 7 شب تازه کلاسم تموم می شه... تا برسم خونه ساعت شده 8 و8.30 !!!! این ترم هم که یک ماهش تو زمستونه. یعنی تقریبا تو تاریکی محض می رسم خونه. باید برم دنبال کار کلاس رانندگی. تابستون می خواستم برم اما 18 سالم نشده بود! ( قابل توجه کسانی که من و نمی شناسن بگم که علتش اینه که چند ماه زود رفتم مدرسه... یعنی 1 سال از بقیه کوچکترم! ) اگه گواهینامه ام رو بگیرم خیلی خوب می شه.. یک ماشین هم می گیرم و بعد راحت! اما حالا کی گواهینامه رو می گیره بماند! می دونی ، تازگی ها با آدم های زیادی آشنا شدم و باهاشون حرف زدم... هنوز هم دنبال یک گروه آدم می گردم که مثل خودم فکر کنند... می دونی خیلی خیلی کم پیدا می شن! تقریبا وجود خارجی ندارند... این همه آدم می شناسم اما هیچ کس که فکر کنم یک ذره ممکنه شبیه من باشه پیدا نمی شه. خلاصه اینکه هر روز با آدم های تازه تری آشنا می شم و روز به روز هم این آدم ها از نظر کیفیت مزخرف تر می شن! بعضی اوقات به خودم و رفتار هام شک می کنم. شاید مشکل از خودمه. نمی دونم.. اما حس می کنم که سطح فکر مردم اومده پایین... یکبار نشده توی یک جمع بشینم و ببینم دارن سر یک مساله ی درست حسابی حرف می زنند. موندم واقعا همین آدم ها هستند که می خوان این کشور رو بچرخونن؟!!؟! چرا آدمی که یک ذره فکر می کنه ، یا یک ذره عمیق تر ه پیدا نمی شه!؟!؟ یا اگر هم پیدا بشه انقدر همه اذیتش می کنند و دستش می اندازن که ...؟!!؟ واقعا چرا!؟!؟ چقده حرف های نا مربوط می زنم... ذهنم الان درگیره... دارم هم زمان به کلی چیز فکر می کنم... امروز توی راه سعی کردم تمام حرف هایی که مردم تا حالا بهم زدند رو تحلیل کنم. که ببینم چرا مثلا فلانی اون روز در جواب من این رو گفت! می دونی به چه نتیجه ای رسیدم!؟!؟ به اینکه هیچ کدوم از شماها من رو نمی شناسین! شاید هم تقصیر شما نباشه. شاید من خودم رو اون طوری که هستم نشون ندادم. نمی دونم... اما من اونی نیستم که شما ها می بینید... من یکی دیگه ام.دیگه خوب یا بدش بماند!
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

فرهنگ نامه ی +  ها  :

 

الف : ادب یعنی تمدن

ب : ببخشید ، بفرمایید

پ : پس کی با هم شام بخوریم؟

ت : تبریک می گم.

ث : ثانیه به ثانیه بیشتر دوستت دارم.

ج : جانم ، چی میگی؟

چ : چشم

ح : حق داری...

خ : خواهش می کنم

د : دوستت دارم

ذ : ذوق زده شدم

ر : روح منی

ز : زیاد وقتت رو نمی گیرم

ژ : ژستت قشنگه !

س : سلام

ش : شما را دوست می دارم!

ص : صفا آوردی!

ض : ضرری که نداره!

ط : طلسمم کردی!

ظ : ظاهرا امسال باید قبول بشم.

ع : عشق بزرگ ترین معجزه است

غ : غصه نخور درست می شه

ف : فردا مسلما روز بهتریه

ق : قابلی نداره!

ک : کی دوباره می بینمت؟!!؟

گ : گل گلدون منی

ل : لطف داری

م : متشکرم

ن : نامه بده دبم تنگ می شه! ( در اینجا نامه استعاره از اس.ام. اس است!!!!)

و : وای! چه خوبه...

ه : همیشه به یادت هستم.

ی : یک روز بیا پیش ما

 

 

فرهنگ نامه ی – ها رو هم ایشا... بعدا می نویسم!!!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

 

از اینکه کسی بخواد بهم ترحم کنه بدم میاد... به نظرم آدم  خیلی باید  ضعیف باشه تا به کسی اجازه بده که بهش ترحم کنند...

امروز وبلاگ یکی از دوستان رو خوندم... می دونی چه تیپ آدمیه؟ از این هاییه که هی می خواد بگه من حالم بده و دارم می میرم و دارم شکست می خورم و الان که دارم این متن رو می نویسم دارم گریه می کنم و چشم ها و گونه هام خیسه و دارم می سوزم و   ...

واقعا از این تیپ آدم ها بدم میاد... اصلا نمی تونم حسشون کنم... می دونی همین آدمی که در موردش حرف زدم هی سعی می کنه از الفاظ یکی دیگه از دوستان هم استفاده کنه که مثلا بگه ما چقدر به هم شبیه هستیم! هر وقت اون طرف دپرس می شه این هم دپرس می شه... هر وقت اون شاد و شنگول می شه (که به ندرت این اتفاق می افته!!!) این هم خوشحال می شه! نمی دونم بقیه هم به این موضوع پی بردند یا نه.. اما از اونجایی که من با هر دوشون دوستم ، خوب می فهمم هر کدوم از این جملات به چی بر می گرده! اصلا میدونی چیه؟!؟

 من از دو رویی بدم میاد! در واقع متنفرم!

قبلا تو اعترافات شب یلدا  گفته بودم  که یکبار خودم رو عوض کردم و ... اما من هیچ وقت سعی نکردم دو رویی کنم... هیچ وقت نخواستم که دقیقا شبیه اون آدم بشم تا فکر کنه ما چقدر شبیه ایم و چقدر به هم میایم! نمونش این که با اون دوستم که به خاطرش علایق خودم رو عوض کردم 4 ساله که دوستم! و الان  خود خودمم!

 

می دونی ، من از همه ی این بازی های بچه گانه بدم میاد... من چون منم باید مثل خودم رفتار کنم... حالا هر چقدر هم که درگیر یک ماجرا باشم اما در عمق قضیه باز هم خودمم!

شاید بعضی اوقات برای رسیدن به منظورم کار هایی بکنم اما هیچ وقت خودم رو خوار و ذلیل نکردم تا حدی که مردم بخوان برام دلسوزی کنند... اگر هم زمانی بوده که نوشته هام دپرسناک بوده ، واقعا حالم اون طوری بوده...

 

پارمیدا می دونم الان به چی فکر می کنی... به حرف های اون شبم! اما باور کن من هیچ وقت دورو نبودم...

اگر هم حرفی رو اینجا نوشتم به این خاطر بوده که می خواستم چیزی رو بگم اما گفتنش از عهده ام خارج بوده!

ولی باز هم حرف خودم بوده...

 

نمی دونم می فهمید چی می گم یا نه... وقتی نمی خوای اسم ببری کار خیلی سخت می شه... چون نوشته به هر کسی ممکنه بر گرده... می دونم الان که تو داری این پست رو می خونی ، شاید فکر کنی منظورم تویی ... شاید هم فکر نکنی... اما یک نگاه به آدم های دور و برت بنداز... به اونهایی که هم من می شناسم و هم تو!

وبلاگ هاشون رو بخون. می بینی که چقدر از جملات تو استفاده می کنند! حتی در یک متن 3 بار از اسم وبلاگ تو هم استفاده می کنند با اینکه اسمش چیزی نیست که آدم همین جوری به ذهنش بیاد!!! یک ذره دقت کن! چشم هات رو باز کن!!! ببین!!! و اون وقت  می تونیم دو تایی ساعت ها  به این بازی های  احمقانه بخندیم!!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

آخ جون برگشتم خونمون! کلی دلم تنگ شده بود... مخصوصا برای اتاقم. خیلی دوستش دارم.شاید به این خاطر ِ اینه که مال خودمه! خود خودم... جاتون خالی، کلی سفر خوش گذشت.همش داشتم می خندیدم! با هم اتاقیم ( اسمش گلدیس ِ . دختر یکی از دوستان خانوادگی!) همش در حال مسخره بازی بودیم.همه ی عالم و آدم و مسخره می کردیم... شب ها تا ساعت 1 صبح بیدار می نشستیم و مسخره بازی در می آوردیم... خلاصه اینکه در مجموع به من که خیلی خوش گذشت!

****************

امروز یک اتفاق برام افتاد که داشتم از ترس سکته می کردم! خدا رو شکر به خیر گذشت... با خودم گفتم به این خاطر صدقه ای چیزی بدم اما بعد به این نتیجه رسیدم که یک کار جالب و جدید تر بکنم... فکر کردم تو این چند روز بیام و دل همه رو شاد کنم. و اون از این طریق که هر کس اگر خواسته ای داشت (که به من مربوط می شه!!!) به من بگه و من سعی می کنم تا جایی که می تونم انجامش بدم... البته باز هم بستگی به نوع تقاضا ها داره... خداییش فکرکردم این کار خیلی بهتر از اینه که پول بندازم تو این صندوق صدقات های مسخره که معلوم نیست پولش به جیب کی می ره! خلاصه این جوری ها دیگه! گفتم متفاوت باشم!

****************

تا الان چند تا از نمره هام رو هم گرفتم...خیلی بد نبودند اما خیلی خوب هم نبودند.. ریاضی 1 : 17.5 فیزیک 1 : 13.4 اندیشه 1 : 19 زبان و اصول 1 ام هم مونده... حالا زبان رو باز فکر کنم خیلی بد نشم. اما وای به حال اصول! اون هم با استاد گرامی دکتر پرند! ( برای اونهایی که دکتر پرند رو نمی شناسند بگم که قیافه ی دکتر پرند عین بگوری ( شاعر ِ توی شب های برره ) می مونه! قد 190 و وزن 160 ! و این آدم کلی عشق اینه که دانشجویان بروند و پاچه های مبارک ایشان را بخارانند! و انقدر هم این عمل روش تاثیر + داره که خدا می دونه...یکی از سال بالایی ها 8 رو به 15 هم رسونده! فکرش رو بکنین! و با 15 شده نفر دوم کلاس! و یک فاکتور دیگه ی مهم هم اینه که کافیه که دختر باشی تا نمره خوب بگیری! خلاصه اینکه من الان کلی شانس آوردم که دخترم!

 *****************

دیگه جونم چیزی نداره که براتون بگه! پس فعلا ....

نوشته شده در شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

 خواستم چند تا چیز بگم...

 

 

1-     امتحان های من امروز تموم شد!!!!!!! خیلی خوش حالم!!!  کلی ذوق دارم... از امروز دیگه من یک ترم 2 ایی به حساب میام1(البته اگه مشروط نشم!!!)

2-     یک سه، چهار روز می رم مسافرت... نمی دونم هتلمون اینترنت داشته باشه(که باید داشته باشه) یا اینکه من اصلا خودم وقت بکنم انلاین بشم یا نه ... خلاصه اینکه اگه دیدین چند روز از من خبری نیست ، خیلی نگرانم نشین! زیاد هم گریه نکنین! اگه هواپیماها درست و سر جایی که می باید ، فرود بیان ، چند روز دیگه دوباره اینجا رو آپ می کنم....

3-     کلی از نمره ی ریاضی 1 ام خوش حالم! البته خیلی هم عالی نشد اما به نسبت اینکه من خیلی نخونده بودم کلی خوب بود...باور نمی کنین! شدم 17.5 !!! خودم هم یک ساعت  کف کرده بودم.

4-     پروژه ی اصول 1 امون رو تحویل دادیم... البته خود دکتر پرند گفت بریزیم تو کامپیوترش ، کافیه... خدا رو شکر! خیالم از بابت این یکی هم راحت شد!

5-     کلی کار دارم... هنوز هیچی چمدون نبستم! باید برم کلی خرت و پرت جمع کنم بچپونم تو چمدون ِ !

6-     الان ذوق این سفر من رو کشته! تقریبا سه  سال ِ که به جزدو بار  شمال و یکبار هم کیش جایی نرفتم! داشتم دق می کردم! می خوام برم ریلکس کنم! البته بماند که انقدر خرید دارم که خدا می دونه... فکر کنم وقت کم هم بیارم!

7-     اینکه من چند روز در خاک این وطن عزیزمان نیستم به این معنی نیست که کامنت نباید بزارین... وقتی برگشتم همشون رو می خونم.(چه کامنت های وبلاگ و چه کامنت های 360! ) قول می دم که جواب همشون رو هم بدم!

 

خلاصه که این جوری ها... ولم کنین تا شماره ی 1024 هم براتون می نویسم!!! فعلا برم که کلی کار دارم...

 

ضمنا اگه مُردم همتون من رو حلال می کنین ها!!!

 

تا چند روز دیگه...                        

نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

این هم ادامه ی اون مطلب قبلی که گفتم می نویسم!

افراد بصری به رفتار ما ، به ظاهر ما و هر آنچه به چشم می آید ، بیشتر توجه می کنند . اینکه رفتار ما چقدر محترمانه است ، آیا به احترامشان بلندمیشویم ؟ آیا چهره مان از دیدنشان شاد میشود ؟ آیا  لباسهایمان تمیز و ظاهری آراسته داریم برایشان بسیار با اهمیت است . بصری ها عاشق گل اند . دوستدار هدیه اند . به اینکه از دید دیگران چگونه اند خیلی اهمیت می دهند . بصری ها ، تصویری اند . با آنها باید پر شورتر و پر هیجان تر بود . باید خیلی خلاصه گفت . توضیح و تفسیر زیاد ، حوصله آنها را سر می برد.

وقت بصری ها را نگیرید . مقصود خود را زود اعلام کنید . آرامش افراطی و شل بودن ، بصری ها را کلافه می کند . آنها عاشق هیجان اند . اگر می خواهید در افراد بصری نفوذ کنید ، اگر می خواهید حرف شما را بهتر بپذیرند و در خواست شما را اجابت کنند و اگر می خواهید با آنها صمیمی شوید در اجرای آنچه گفتم بکوشید .

سمعی ها ، به گفتار ما توجه خاصی دارند . به تحسین ها ، تقدیر ها ، تشکر ها ، به آنچه پشت سرشان گفته شده . به کنا یه ها ، به طعنه ها ، به گفتار مؤدبانه و محترمانه . به اظهار علاقه گفتاری . به جمله (دوستت دارم ) ، به گفتار نغز ، به کلام شیرین . به لحن و طنین . به موسیقی و خوش آهنگی صدا . با سمعی ها کمی آرامتر از بصری ها صحبت کنید اما مراقب باشید که خیلی هم آرام نشوید . خلاصه نکنید اما شرح و تفسیر فراوان هم ندهید . فصاحت و بلاغت را در سخنان یاد نبرید . تشویقتان بیشتر کلامی باشد . یک ( آفرین ) برای یک سمعی هزار مرتبه بیشتر ازیک شاخه گل می ارزد . به گفتار آنها بیشتر از بقیه گوش می دهید چون آنها خوش سخن هستند.برای سمعی ها ، احترام کلامی مهمتر از احترام رفتاری است . تند صحبت کردن با آنها ، بی ادبی تلقی می شود . علاوه بر آنکه آن را نشانه اضطراب و نبود آرامش می دانند .

شاید بتوان گفت که لمسی ها از بصری ها متنفرند ! لمسی ها با آنچه با دست و تن حس می کنند خیلی میانه گرمی دارند . یک حمام آب گرم بیش از هر چیز دیگر ، او را در خلوت خود شاد می کند. لمسی ها را باید در آغوش کشید . دستانشان را به گرمی فشرد و دست تحسین و صمیمیت بر پشتشان زد . آنقدر که با نوازش و در آغوش کشیدن و بوسیدن ؛ می توان محبت را به لمسی ها ابراز کرد با هدیه و گفتن ( دوستت دارم ) نمی توان .هل دادن  و تنه زدن ، آنچنان موجب آزارشان میشود که گویی تیر خورده اند . آنها ملایم صحبت می کنند و احساسات عمیقی دارند .

ــــ برای نفوذ در دیگران ، باید کیفیت احساس مخاطبمان را بشناسیم و بر اساس آن با او رفتار کنیم.

همه ی ما می خواهیم که محبت کنیم و در دل دیگران نفوذ داشته باشیم اما چون هر کدام از ما به  زبان خود محبت می کند و براساس کیفیت حسی خود آن را ابراز می کند ؛ صمیمیت اتفاق نمی افتد . بنابر این مهمترین شرط نفوذ به دنیای دیگران ، درک و شناسایی کیفیت احساسی فرد مقابل است وسپس عمل کردن بر اساس آن .

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

نمی دونم چرا اما این چند روز حس و حال نوشتن ندارم... فقط پریشب حس شاعریم گل کرده بود و چند تا شعر گفتم! الان چند تا از شعر های خودم + چند تا از شعر های دیگران رو می نویسم... همشون رو خیلی دوست دارم... یک جورایی واقعا حسشون می کنم!

یک سری از این شعر ها رو از وبلاگ های دوستان برداشتم.. اگه دیدید شعر خودتون این جا نوشته شده، تعجب نکنید! البته شاید یک قسمت از شعرتون باشه... به عنوان شعر کوتاه اینجا نوشتمش... الان اصلا یادم نمی آد از کجاها برداشتمشون. اگر خواستید  تو کامنت ها بنویسید تا همه شعرتون رو کامل بخونن... و حالا شعر ها :

*  و من در حیرتم از این که در شهر شما بینم   به هر گامی چراغی هست ، با نور افکنی پر زور ... و شب ها باز هم تاریک!!؟!؟

*  اسم و رسم دیگران سهل است... من شاید غالبا نام خودم را هم نمی دانم!!!

*  فکر می کردی؟! من باشم و تو و این همه احساس...؟

 *  سردم بود ، خودم را آتش زدم...

*  آنقدر چشم های لختم به موهای  قهوه ای لختت نگاه کرد ، تا از قهوه ای چشم پوشید. وقتی مقنعه ات را جلو می کشی ، چشم هایم سیاهی می روند...

 *  دیگر حتی به اعجاز واژه ها هم شک دارم.

 *  و من بیزارم از تاریکی این لحظه های بی نهایت دور...

 *  می ترسم چشم که بر هم گذارم همه چیز تمام شود. و چشم باز کنم در غربت پا برهنه ها!

 *  ابر ها را کنار بزن! در زیر سقف کاذب حیات ، نفسم بند آمد!!!!

 *  زندگی ام چراغ قرمزی است که روی ثانیه های آخر خود ایستاده است...

 *  و تنها برگ های خشک  روی زمین ، گام هایمان را به خاطر دارند...

 * من از خاموشی این لحظه های پر تردید،  می ترسم!!

 *  خواب هزار ساله می خواهم... تو نیز!

*  خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی...

 

  8 تاش رو خودم گفتم.. البته همشون مال پریشب نیست... اما خوب دیگه، نوشتمشون!

یک روز نگار هم این ته بنویسم که به قولی که اول های کار وبلاگم  داده بودم عمل کرده باشم!

 

امتحان فیزیک رو رسما بد دادم! از 6 تا سوال 3 تاش رو فقط به جواب آخر رسیدم. یکیش رو به کل ننوشتم...

یکیش رو نصفه نوشتم! و یکی دیگش رو که هممون روش اعتراض داریم ، از خودم نوشتم!(البته هیچ چیز از اون هایی که نوشتم غلط نبود!) .... آخه برای جواب دادن به اون سوال باید انتگرال های چند گانه بلد می بودیم که متاسفانه هیچ کس بلد نبود! استاد هم (همون هوشیاری که حرفش رو زیاد می زنم!!!)  به خاطر میزان لطفی که دارند به ما گفتند : " به من ربطی نداره که شما ها انتگرال های چند گانه نخوندین! برین به استاد زیاضی تون شکایت کنید!!! " و لازم به ذکر است که این سوال 10 نمره از 60 نمره رو داشت!

الان دیگه  ساعت 7.15 شده... از صبح ساعت 8 تا حالا فقط 3 تا بیسکویت خوردم + یک لیوان چایی!

خلاصه اینکه اوضاعم خیلی رو به راه نیست... برم دنبال کار و زندگیم!

فعلا...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

من از احساساتم کاملا مطمئنم... یعنی می تونم حتی سرشون شرط بندی هم بکنم... من پیش گو نیستم اما حس هام روخیلی  باور دارم.

می دونی خیلی اوقات هست که من یک حرف رو میزنم که مثلا قبلا حسش کرده بودم. و هیچ کس باور نمی کنه... اما مثلا یک ماه بعد واقعا اون اتفاق می افته... باور کنین راست می گم... نمی دونم خیلی ها این جوری هستند اما  واقعا نمی دونم چرا هیچ کس در اون موقع حرف من رو  باور نمی کنه...

تا حالا  به چند تاتون حرفی رو زدم و درست از آب در اومده؟!!؟ خداییش اگر به شما ها هم نگفته باشم ، سر خودم که پیش اومده... اون هم زیاد! مگه نه؟!!؟ گوریل انگوری هم یکیش!!!! مگه نه؟!؟

یادتون ِ من کی این جریان رو گفتم؟!!؟ مال 3 ماه پیش ِ!!!!

می دونی احساس می کنم چشم های آدم ها هیچ وقت نمی تونن هیچ چیز رو پنهون کنند... برای همین  هم وقتی تو چشم های کسی چیزی رو حس کنم بدون شک قبولش می کنم...

الان هم این حس رو دارم که تا چند وقت دیگه ، نه خیلی زود، یک اتفاق می افته...اون هم یک اتفاق خیلی گنده!

در مورد خودم هم هست... باور نمی کنین؟!؟ حالا ببینین!!! توش چنان گیر می کنم که به هیچ وجه راه خارج شدن ندارم!!!

از الان دارم فکر می کنم که چه برخوردی با این واقعه باید داشته باشم!!! اصلا نمی تونم هضمش کنم!!!

 اما می دونم که دیر یا زود این اتفاق می افته. اینجا نمی تونم دقیقا بگم منظورم چیه... اما اون هایی که از این حس من خبر دارند ( یعنی  منظورم کسانی ِ  که  خودم بهشون گفتم!!!) تو رو خدا به فکر چاره باشید...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin