...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

والا من از طرف پارمیدا  دعوت شدم به این بازی شب یلدا

دیگه همتون قواعد بازی رو می دونید دیگه!!!‌ من باید ۵ تا از چیز هایی رو که بقیه در موردم نمی دونن رو بگم و بعد ۵ تا آدم دیگه رو به این بازی دعوت کنم...

حالا ۵ تای خودم! :

۱- وقتی من به دنیا اومدم ۳۸۰۰ گرم بودم ... یعنی یک چیزی تو مایه های بچه غول و از این حرف ها!!! یعنی می خواستم بگم من در تمام عمرم به یاد ندارم که خیلی خوش هیکل بوده باشم!!! البته لاغر شده بودم اما امان از دست این کنکور و ...!!!!

۲- در تمام بازی های  بچگی من یکی به اسم وحید وجود داشت که شوهر من بود. و من کلی دوستش داشتم و... کارمند یک اداره بود . همیشه هم اول صبح نون می گرفت و صبحانه رو برام درست می کرد و میاورد تو تختم!!! (واقعا که خیلی تخیلی بودم!!!) 

 * اسم وحید رو هم از اون جایی که یک بستنی وحید سر خیابون خونه قبلیمون بود و من خیلی از مزه ی بستنی هاش خوشم میومد برداشتم!!! (آخر شیکمو بازی!!!)

۳-تو سن ۱۴ سالگی برای اولین بار و آخرین بار از یکی شماره گرفتم... نمی دونم چی شد که طرف به نظرم خیلی خوش قیافه اومد و ازش شماره گرفتم.خوب حتما خوش قیافه هم بود ه دیگه!!!  البته بگم که هیچ وقت بهش زنگ نزدم و حدودا ۱ هفته بعدش هم از اون جایی که هر شب کابوس می دیدم که مامانم این ها جریان رو فهمیدن ٬ شماره رو  سوزوندم !!!

۴- خیلی دوست دارم آدم رمانتیکی باشم اما نمی دونم چرا همیشه تا یک اتفاق  خیلی رمانتیک می افته به کل حالم به هم می خوره!!!  واقعا حالم بد می شه ها!!!

فقط هم از فیلم های رمانتیکی که در مورد خانواده های قرن ۱۴٬۱۵ ِ خوشم میاد... خانواده های سلطنتی و ...

۵-  آخریش هم این که من خیلی آدم موذماری هستم! یعنی حاضرم برای اینکه به یکی از خواسته هام برسم ٬‌خودم رو به آب و آتیش بزنم ! حتی یک بار مجبور شدم کلی خودم رو عوض کنم... یعنی به کل یکی دیگه شدم!!! یک آدم جدید ٬‌با طرز فکر جدید ٬ با سلیقه های جدید و ...! و این ماجرا ۲ ماه طول کشید!!!!  

ولی این رو بدونین که به همه ی خواسته هام هم رسیدم!!! باور کنین تا به حال به یاد ندارم که موفق نشده باشم!!! بعد هم جالبش اینه که همه ی این برنامه ریزی ها رو هم طوری انجام می دم که هر کس ندونه فکر می کنه که من در اون ماجرا کلی آدم متین و با شخصیت و ... بودم!!! و همه ی این آتیش ها از زیر سر یکی دیگه بلند می شه!!!

خلاصه این جوری ها... ۵ تام رو گفتم...

۵ تایی هم که باید دعوتشون کنم عبارتند از :

هر کسی که تو لینک های الان من هست و شب یلدا ننوشته... (فکر کنم فقط ۲ تا باشن!!!

 ۱-سیندخت ۲- ایمن )

+ از بر و بچ دانشگاه هم فقط کیهان و مجتبی رو می دونم که وبلاگ دارن...

روی هم همشون می شن ۴ نفر!!!‌

*پ.ن : الان کلی دپرس شدم که چرا من هیچ کس رو نمی شناسم!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

یک چیزی.... من امروز مثل هر آدم فضول دیگه اسمم رو تو گوگل search کردم که ببینم مثلا چی میاد!!!

وای! نمی دونین ... داشتم دپرس می شدم!!! همش یا بن لادن بود یا لاله و لادن!!!

نمی تونین تصور کنین! خیلی هم بود ها!!!‌خیلی خیلی زیاد...

تک و توک لادن مستوفی هم پیدا می شد!!! اما در کل اکثرش بن لادن  و لاله و لادن بود...

خلاصه اینکه اول صبحی حالم گرفته شد خفن!!!

به نظرم بد نیست همتون یکبار هم که شده اسمتون رو search کنید... حداقل می فهمید اسم چه افرادی شباهت به اسمتون داره!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

توی یک کتاب روان شناسی خوندم که آدم ها از نظر کیفیت  3 دسته اند. افراد بصری ، افراد سمعی و افراد لمسی .

 

افراد بصری :

افرادی هستند که بیشتر به کیفیت های دیداری توجه دارند و تصاویر برایشان بیشتر جلب نظر می کند. از آنچه که دیده اند بیشتر صحبت می کنند .هیجانی ترند.سریعتر صحبت می کنند. از حرکات دست بسیار استفاده می کنند و می کوشند که سخنان خود را با حرکات به تصویر بکشند.

چون سرعت کلامشان با سرعت تصاویر ذهنی شان برابر نیست ، معمولا برای بیان اندیشه های خود شتاب دارند.برخی کلمات را حذف می کنند و آنچه را هم که می گویند طوری می گویند که مخاطب تصویر آن را در ذهن خود ببیند.

افراد سمعی :

اینها بیشتر به کیفیت های شنیداری توجه دارند و از آنچه شنیده اند بیشتر صحبت می کنند.کلام و طنین و آهنگ را به خاطر می سپارند . هیجان آرامتری دارند.آهسته صحبت می کنند و سعی می کنند که بیانشان شیوا و رسا باشد و به گفتار خود ، توجه خاصی نشان می دهند.

افراد لمسی :

این افراد از آنچه لمس کردند بیشتر حرف می زنند.هیجانشان خیلی کم است . خیلی آرامند.حتی یک نوع رخوت و سستی را می توان در آنها دید. احساس آنها از دیگران عمیق تر است.

 

* 3 دوست با هم به باغی می روند. هر کدام برای توصیف آن باغ  می گویند:

 

بصری: عالی بود.آنقدر زیبا بود که حد نداشت. درخت ها سر سبز.گیلاس های بزرگ و آبدار از درخت آویزان بود.آسمان آبی بود چند پرنده بر فراز آب پرواز می کردند.کاش با خودمان دوربین آورده بودیم....

سمعی : خوش گذشت. آدم جدا لازم دارد که گاه از این سر و صدا های شهر و ماشین خلاص شود و گوش به جنگل و آب و رودخانه بسپارد. صدای آبی که از کنار درختان رد می شد چنان آرامش بخش بود که نمی توان آن را وصف کرد....

لمسی : خیلی کیف داد. زیر سایه ی یک درخت دراز کشیدیم و بالشی زیر سرمان گذاشتیم . در آن سایه ی خنک نسیم را که پوستمان را نوازش می داد حس می کردیم.از همه بهتر وقتی بود که جوراب هامان را در آوردیم و پاهامان را در آب خنک فرو بردیم...

 

 

این رو نوشتم که ببینم هر کدوم از شما ها از کدوم دسته اید. خودم هم همین طور...!!!

البته ادامه هم داشت اما این پست خیلی طولانی می شد... اگه شد ، ادامش رو بعدا می نویسم...

فعلا همین.

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

نمی دونم چی شد یک دفعه یک خاطره به ذهنم رسید اینجا بنویسم ... خداییش کلی خنده است...

یک روز حدودا ۲ ماه پیش تو دانشکده بودیم... من و فائقه تو ی حیاط مثل همیشه وایساده بودیم و داشتیم چایی می خوردیم... فرهود هم طبق معمول داشت سیگار می کشید!

نمی دونم فائقه کجا نشسته بود که پشت لباسش کلی خاکی شده بود...

بیچاره از من خواست که تمیزش کنم. من هم اول کار سعی کردم اما تمیز نمی شد...

بعد به فائقه گفتم دولا شه که بزنم پشتش شاید لباسش تمیز شه... فائقه هم دولا شد...

من هم اومدم به مانتوش بزنم که نمی دونم چرا ضربه ام یک ذره بیش از حد بود و بدجوری به فائقه خورد... و  تتقققققققققققققققققققق! خلاصه صدای  خیلی بلندی اومد...

و دقت کنید که همه ی این اتفاق ها وسط حیاط دانشکده جولوی کلی آدم رخ داد!!!

بعد ملت بر گشتن ببینن صدا از چی بود ِ که من رو دیدن با فائقه که دولا شده و دست من که آماده برای زدن فائقه بود....

وایییییییییییییییییی! نمی دونین چه خنده ای بود.. . ما سه تا که نمی تونستیم خودمون رو جمع کنیم... ولو شده بودیم وسط دانشکده و ملت هرهر به ما می خندیدن!!!

بیچاره فائقه ... هر وقت یاد این ماجرا می افتم کلی دلم به حالش می سوزه!!! چه بلا ها که من سرش نیاوردم!

واقعا جاتون خیلی خالی بود! به قول خودم تو بچگی خیلی خوش گذشت و کلی خندیدم!!!

  (البته از اونجاییکه سال هاست دارم به خاطر این تیکه کلامم توسط خانواده مسخره می شم ٬ یادمه...خلاصه این تیکه ام معروفه)

الان واقعا نمی دونم چرا این داستان رو اینجا گفتم...

نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

دارم برای خودم یک اتو بیوگرافی می نویسم ... کار جالبیه... می دونی ، وقتی داری بیوگرافی یک فرد رو می خونی ، احساساتش به طور کامل  بهت منتقل نمی شه... فکر کنم این مورد دومین فرق بیوگرافی با اتوبیوگرافی ه .

احساس خوبی دارم. البته احساسات بد هم بعضی اوقات غلبه می کنند...

من امروز دوباره سر موضوعی که در 9 سالگیم از آن ناراحت شده بودم ، ناراحت شدم. می دونم که باورتون نمی شه اگر بگم که تو چشم هام دوباره  اشک جمع شد... همون حسی که در 9 سالگیم داشتم بهم منتقل شد... انگار همین حالا دوباره این اتفاق برام افتاده!!! برام خیلی جالبه که بدونم احساسات در کجای مغز آدم قرار می گیرند...

دقیقا مثل برنامه نویسی  پاسکال که  ما  می تونیم یک زیر الگوریتم رو از کتابخونه صدا  بزنیم، فکر می کنم با مرور کردن یک اتفاق دقیقا داریم حسی که اون موقع داشتیم رو صدا می زنیم...! خیلی حس  باحالی  بود!!!

 

 

 تا یادم نرفته بگم... الان نسبت به چند روز پیش خیلی بهترم... حد اقلش احساس آرامش بیشتری می کنم...

خدا این الناز رو خیر بده... کلی کمک کرد. وقتی به  بعضی از حرف هاش  فکر می کردم دیدم راست می گه...  شاید هم در کل اون قدر چیز خاصی نگفته باشه اما در اون موقع خیلی خوب بود... باز هم به  سال بالایی ها!

از بچه های خودمون که انتظاری نمی رفت!البته بگم ، بعضی از  بچه های خودمون هم کم کمک نکردن...

 

شنبه اولین امتحانمون ِ .ریاضی !  نمی دونم چرا اصلا برای این یک امتحان استرس ندارم... واقعا که جزء عجایب خلقت ِ !!!!

نمی دونم ، شاید به خاطر اینه که دو تا امتحانی که تا حالا گرفته رو خوب دادم... مثلا این آخری رو که مطمئنم کامل می شم... استادمون هم که مثل معلم های دبیرستان صحیح می کنه... به صورت خیلی عجیبی  خیالم از این درس راحته ! البته بگم که دنباله هیچی بلد نیستم!!! یک ذره ازش  خوندم اما چیزی حالیم نشد...

 

و باز هم فعلا همین!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

 هيچ کدوم از آدم ها اون چيزي رو که هستند نشون نمي دهند..چرا؟!!؟

مي دوني ازخيلي از اين  آدم ها حالم به هم مي خوره!!! چرا انقدر مردم عقده اي شدند؟!؟!

البته شايد  قبلا هم اين طوري بودند ولي من از اونجايي که بچه بودم ، نمي فهميدم. نمي دونم ....

همه چنان رفتار مي کنند و برات افه ميان انگار دختر يا پسر فلان شاه هستند...

مثلا تمام بچه هاي همکار هاي مامان و بابام چنان کلاسي مي ذارن که انگار چي هستن! يکي نيست بگه شغل مامان و بابات به تو چه ربطي داره!؟!؟ به جز اسمش به تو چيزي مي رسه!؟!؟!

 

البته منظورم اين نيست که شعور مردم بالا رفته يا با فرهنگ و اصيل شدند و ...

منظورم اينه که همه تو خالي هستند...پوچ ِ پوچ!!!! چند وقت پيش داشتم با يکي حرف مي زدم ، بهش مي گفتم هيشکي مثل ما نيست... و اون هم هی می پرسيد مگه ما چه جوري هستيم...!!!؟!!؟! و واقعا نمي تونستم جوابش رو بدم!! ولي فکر هم نمي کنم به اين پوچي باشيم...

 

مي دوني مشکل ما و امثال ما چيه؟!؟! ما بلد نيستيم کلاس بزاريم! به خدا مردم باور کنيد اگر من مي خواستم براتون کلاس بزارم ، خيلي چيز ها داشتم... خيلي چيز ها ! چيز هايي که تو خوابتون هم نمي تونيد ببينيد....و مي تونم به جرات بگم همشون واقعيت هم دارن...

 

ولي کلا  ما ها اين طوري تربيت نشديم...  اگر شده بوديم که الان ...!!!

 

مي دوني ،الان که دارم این پست رو می نویسم  از بعضي از آدم ها خيلي دلم پره... خيلي... طرف هيچي از خودش نداره اما چنان کلاسي مي زاره که بيا و ببين!!!!

حتي بعضي اوقات زورش مياد جوابت رو بده ! و چقدر من از اين کار متنفرم!!!! مي دوني در نظر من اين کار يعني چي!!!؟!؟ يعني اينکه تو حتي ارزش اين رو نداري که من بخوام به خودم زحمت بدم و انرژي مصرف کنم تا جواب تو رو بدم!!! و اين کار رو همون کسي مي کنه که تا ديروز وقتي گير افتاده بود ، هي ازت کمک می خواست و خواهش و التماس می کرد !!!!

 

واقعا دیگه دارم آتيش مي گيرم!!!آخه  چقدر آدم ها نفهم شدن!؟!!!!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

 

واقعا چرا من انقدر استرس پیدا می کنم؟!!؟ نمی تونین تصور کنین من تا حالا چقدر تاوان این استرس داشتنم رو دادم... سر هر چیز مسخره ای استرس دارم. ممکنه حتی وقتی دارم با یک نفر که خیلی باهاش صمیمی نیستم حرف می زنم دستهام یخ کنه و یا اینکه نتونم تمرکز کنم و بد تر از همه ی این ها این که قرمز می شم! وای............! وای...........! خدا رو شکر  قرمز شدن من رو ندیدین!

همیشه آبروی من رو می بره! تا یکی یک چیزی بهم میگه عین لبو قرمز می شم! ممکن هم هست اون چیز خیلی مسخره باشه ها!!!! ولی بد فرم قرمز می شم! حتی بعضی اوقات وقتی دارم چت هم میکنم و طرف یک حرفی می زنه  قرمز می شم! خداییش خیلی بده! همه به این خاطر مسخره ام می کنن.. البته واقعا هم مسخره کردن داره ها... ولی می گم، اصلا دست خودم نیست... یک دفعه می بینم صورتم داغ شده و تمام خون بدنم تو صورتم جمع شده و لپ هام قرمز شده!

خلاصه این که اگر دیدین موقع حرف زدن باهاتون  لپ قرمزی  شدم ، نخندین... باور کنین اگه دست خودم بود ، حتما یک فکری براش می کردم... تازه یک چیز جالب تر بگم!فقط خواهشا سوء استفاده نکنین:

 اگر کسی الکی بیاد و به من بگه لپ هام قرمز شده، سریعا لپ هام قرمز می شه!!!! باز هم به صورت کاملا غیر ارادی...خیلی خنده دار ِ . مگه نه؟؟!؟!

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

از اینکه تا  10 روز دیگه دانشگاه نمی رم ناراحتم... قبول دارم بعضی روز ها واقعا خیلی بد می گذشت یا اینکه مجبور بودم هر روز صبح ساعت ساعت 6 بیدار شم اما در کل خیلی بهتر از خونه موندنه...

خسته شدم از اینکه شب ها تا 2 بیدار بمونم و  صبح ها 9.30 از جام پا شم! خسته شدم از اینکه روزی 40 بار آنلاین بشم و هی 360 ام رو ریفرش کنم.... خسته شدم از اینکه همه ی دوستام آنلاین باشن و بشینم باهاشون دری وری بگم... خسته شدم از کامنت های بیخود گذاشتن....واقعا  از همه ی این کار ها خسته شدم...

ولی در عین حال اصلا هم حس درس خوندن ندارم... می دونی دلم می خواد یک کار جدبد بکنم... یک کاری که برام تازگی داشته باشه ... هیچ کاری هم به ذهنم نمی رسه...

فکر کنم هفته ی پیش بود... یک شب بود که  دچار یاس فلسفی شده بودم!!! مینا کلی باهام حرف زد...(خودمونیم  در این مواقع خیلی خواهر خوبی می شه...) کلی هم راه بهم پیشنهاد کرد. اما می دونی مشکلشون چی بود؟!؟ هیچکدومشون تک نفره نبودند... برای همشون یا باید می رفتم کلاس و یا اینکه از یکی کمک می گرفتم... و بالاخره به یک نفر نیاز داشتم....

فقط یکیشون بود که به تنهایی می تونستم انجام بدم... اون ها این بود که شروع کنم به یک داستان نوشتن و اون هم داستانی که شخصیت هاش آدم های دور و برم هستند...

چند صفحه اش رو نوشتم اما می دونی مشکل چی بود!؟؟! این که من نظرات شخصی ام رو وارد داستان کرده بودم... برای کسانی که ازشون خوشم نمی اومد شخصیت های منفی و برای اونهایی هم که ازشون خوشم می اومد قهرمان ساخته بودم!!! بقیه ی آدم ها هم فقط حضور داشتند... و هیچ کار مهمی انجام نمی دادند...

تازه بماند که به نظر خودم خیلی داستان لوس و مسخره ای میزد...البته خداییش خنده دار هم بود. چون توش اتفاقاتی می افتاد که اگر طرف رو می شناختی می دیدی که اصلا بهش چنین کارهایی نمی آد ...

خلاصه اینکه اگه کاری به ذهنتون می رسه به من هم بگین... شاید برای من جدید باشه!

(اصلا حال اینکه این متن رو بخونم ببینم مشکل نگارشی داره یا نه رو ندارم... اگه مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشید!)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

امروز هم مثل بقیه ی روز ها... نمی دونم چرا اما شاید بعضی اوقات انتظار های زیادی از زندگی ،از آدم ها ...  و حتی از سرنوشت! دارم.

می دونی بعضی اوقات از طولانی شدن یک ماجرا خسته می شم... بعضی مسائل انقدر طولانی می شن تا زمانی برسه که همه از وجودشون خبردار بشن و حوصله ی تو سر بره!. الان با  چند تا از این مسائل  درگیرم و انقدر باهاشون در حال کلنجار رفتن هستم که دیگه رمقی برام نمونده!!!

 

 

چرا آدم ها باید به خاطر هر کاری که می کنند ، هر حرفی که می زنند ، هر چیزی که می شنوند ، می بینند یا حس می کنند ، به مردم جواب پس بدن؟!!؟

 

 

چرا انقدر بچه های کلاسون سطحی فکر میکنن؟!؟! ( البته بیتا ، فریناز ، سارا و فروغ  این حرف ها مال امروز نیست... منظورم اینه که به شما ها مربوط نمی شه!!! :) )

می دونی  چند وقته که از گروهی که توش بودم ، خودم رو کشیدم بیرون. خداییش خیلی راحت شدم. حداقلش این بود که دیگه اعصابم خورد نمی شه!!

می دونم رو رفتار هام با فائقه هم تاثیر گذاشته اما واقعا نمی تونستم اون گروه رو تحمل کنم... البته بماند که یکیشون بچه ی خوبی بود . ولی خیلی فرقی نداشت.چون 3،4 تا آدم رو اعصاب داشت و....

 

 

چند روزی بود که رو شانس بودم... بعضی اوقات خدا یک چیز هایی رو برای آدم جور می کنه که آدم وقتی بهش فکر می کنه می بینه شاید خدا هنوز هم من رو دوست داره... البته بماند که اکثرا به این موضوع شک دارم!!

ولی خدا ، خیلی باحالی. جدی میگم...

 

 

غروب امروز رو که دیدم می دونی به چی فکر کردم!؟!؟ به اینکه اگه من 2000 سال پیش به این دنیا اومده بودم ، حتما خورشید پرست میشدم... نمی دونم این موضوع رو قبلا هم بهتون گفته بودم یا نه  اما مطمئنم که به این موضوع  کلی بار فکر کردم.آخه واقعا تا حالا خدا  چیزی به زیبایی آسمون و خورشید و ...  خلق کرده!!؟!؟

 

این رو هم بگم که آسمون پرست نداریم... مگر نه مسلما من  آسمون پرست می شدم و دست از خورشید پرستی بر میداشتم.! شاید اگه اون موقع به دنیا اومده بودم ،  خودم یک فرقه به اسم آسمان پرستان  راه می انداختم...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

دوست دارم فرار کنم ... دوست دارم از همه ی چیز هایی که دور و برم هستن فرار کنم! از همشون...

فکر می کنم شاید ندیدن مسائل بعضی اوقات خیلی راحت تر از حل کردنشون باشه... برای این هم  گفتم بعضی اوقات،  چون تلاش برای ندیدن یک مسئله خیلی اوقات از حل خود مسئله سخت تره! قبول ندارین؟؟!

...

**********************************************

امروز رفتم برای خودم یک  mp4  گرفتم... اون هم iriver 6 gb ...

خدا می دونه که چقدر مدت بود که داشتم پول جمع می کردم که یکی بخرم! بابا کلی قیمتش بود...

کلی پول ذخیره می کردم تا تونستم بخرمش... حدودا ۵٬۶ ماه طول کشید!

ولی بالاخره خریدمش!

امروز کلی جیبم خالی شد... فردا تولد بابام ٍ ... باید براش کادو می خریدم!

فکرش رو بکنید! براش ریش تراش گرفتم!!!! بیچاره هرسال یا کتاب می گرفت یا ادکلون یا لباس یا جوراب!!!!

دیگه امسال با همیشه فرق داشت! بماند که امسال همه چیزش با همیشه فرق داره...

این جوری ها دیگه...

خلاصه اینکه الان کلی خوشحالم... می خوام به عنوان جایزه برای اینکه امتحان ریاضی پس فردام  رو  بد می دم ٬ به خودم بدمش!!! یک کادوی باحال! مگه نه؟!!؟

 

نوشته شده در شنبه ٩ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

تو رو خدا برای یک بار هم که شده دست از سر این ذهن من بردارید! هر روزش رو به خودتون اختصاص دادین! شاید یک روز هم بخواد پیش من باشه و به من فکر کنه!!! همه وقت هاش پره... اصلا یادمه که ذهنم چند روز پیش داشت بهم می گفت نیاز داره چند روز بره مسافرت... بهش قول دادم تنهاش نذارم! بهش گفتم که چقدر  پایم  با هم بریم...

من همیشه از سفرهای  دو نفره خیلی خوشم میومده... ذهن من هم همسفر خوبیه... خیلی باهاش خوش می گذره... من که به شخصه  کلی باهاش حال می کنم!!!

شاید باورتون نشه اما جزء معدود چیزهایی ( و کسانی )  ه که واقعا ازشون خوشم میاد...

تنها دوست خیلی خوب من ، همین ذهنمه... باور کنید!

                                        مثل اینکه باز هم دارم خل می شم ... نه!؟!؟

یک بار فریناز بهم گفت  مشکل من اینه که خیلی فکر می کنم... الان تازه دارم می فهمم چی می گه...

راست می گه ... خیلی فکر می کنم. به همه چیز. به اینکه الان که من این  رو که می گم مثلا خانم یا آقای  چه فکری می کنه... یا حتی می شینم تمام حالت های ممکن رو هم تصور می کنم... و براشون دلیل میارم و به بقیه ی ماجرا فکر می کنم... کار مسخره ایه!!! تنها خوبیش اینه که می تونی شخصیت طرف رو  تقریبا درست حدس بزنی...

آره  فریناز جون... به چیزها و کس های  کم اهمیت خیلی فکر می کنم... این موضوع  رو الان درک کردم!!

نوشته شده در چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

می دونی بدترین چیز که می شه تو دنیا حسش کرد چیه؟؟!؟!؟

 کسی که ازش بت ساختی جلوی چشمات بشکنه!!!

و بدتر اینکه خودش ، خودش رو بشکونه!!! با حرف هاش ، با کارهاش و با تمام رفتارهاش!! یعنی تمام چیز هایی که باعث شده بود تو از اون برای خودت یک بت بسازی و ستایشش کنی!

این رو می گم چون امروز  یکی از اون بت هام شکست! انقدر خرد  شد که به هیچ وجه  نتونستم جمعش کنم!! خیلی هم سعی کردم.... اما قدرت اون برای خرد شدن از من بیشتر  بود...خیلی بیشتر از من...

میدونی وقتی بتت جلوی چشمت بشکنه ، چه حسی پیدا می کنی؟!!؟

دقیقا همون حسی که مردم در زمان ابراهیم وقتی بت هاشون رو شکست،  داشتند....

حس انزجار. کینه. نفرت.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

می دونی چیه!؟!؟ چند روزیه که اصلا زندگی کردن بهم حال نمی ده!!! این رو واقعا دارم می گم. شاکی نیستم اما دلم هم نمی خواد عمرم به این مسخرگی بگذره! چیه ٬ همش از صبح تا شب یا دارم ریاضی و فیزیک و اصول کامپیوتر  می خونم یا اینکه  آنلاینم و دارم وبلاگ آدم های مختلف(چه کسانی که می شناسم و چه کسانی که نمی شناسم!!!) رو می بینم. واقعا تا حالا زندگی به این مسخره گی دیده بودین!؟!؟

دوست دارم برای یک مدت تقریبا طولانی ٬ نمی دونم چقدر اما باید طولانی باشه!!! (آخه پروسش طولانیه!) برم تو لاک خودم!مثل لاک پشت!! فقط برای خودم باشم. آدم های روبه روم رو نبینم.. یک بار هم که شده تو زندگیم کسی به جز خودم وجود نداشته باشه...

 مگه اتفاقی می افته!؟!؟ باور کنید هر چی می گذره احساس می کنم حتی اگر بمیرم هم یک نفر نیست که غصه بخوره!!! هیچ کدوم از  آدم هایی که می شناسم ٬ تو رو به خاطر اینکه تویی نمی خوان!!! همشون حتی از کوچکترین کاری که ممکنه به تو مربوط بشه مثلا به مسخره گی سلام کردن به تو هم هدف دارن!!!‌ و وقتی هم تو فکر می کنی  که با  بقیه این طور رفتار نمی کنی ٬ همه بهت می خندن و دستت میندازن!!!

واقعا دارم این رو می گم.. اما یکبار هم که شده ٬ فقط برای اینکه امتحان کنید ٬ ببینید اگر من بمیرم تفاوتی تو زندگی شما پیش میاد!؟!؟ اصلا من مگه تو زندگی هر کدوم از شما ها چقدر تاثیر دارم که بخواین نبود من رو حس کنین!؟!؟ والا بدون شوخی می گم! هیچی! خودم هم این موضوع رو می دونم!!!‌ تنها اتفاقی که ممکنه بیافته اینه که سر کلاس دیگه  کسی نباشه که همش سوال های چرت و پرت از استاد بپرسه یا اینکه ممکنه  از بازدید کنندگان وبلاگتون در روز ۱۵ نفر کم بشه!!! همین! و باز هم به همین مسخره گی!

من نه آدم فیلسوفی هستم که بخواد حرف های قشنگ و ... از دهنم بیرون بیاد٬ و نه معلومات عمومی چندانی دارم که بخوام همش به رخ همه بکشمش ٬ و نه دلم می خواد این تیپ آدمی باشم!!! این تیپ آدم زیاده! تا دلت بخواد تو دانشگاه ریختن! به قول یکی ٬ همه ی آدم ها یک کتاب فلسفه که هیچ کس چیزی ازش نمی فهمه رو می خونن و بعد میان ادعا می کنن که ما همش رو فهمیدیم!!! و بعد چند تا اسم و جمله ی پیچیده  که از قبل حفظش کردن رو میان به خوردت می دن که بهت بگن ٬ ما فهمیدیم!!!بایدحتما  تا حالا از این جور آدم ها  دیده باشید!!

... خیلی از چیزی که می خواستم  بگم دور شدم! ولی خلاصه اینکه من هم یک آدمم مثل همه ی شما! هیچ چیز هم از بقیه بیشتر ندارم!!! بودن و نبودن من هم برای هیچ کدوم شما فرقی نمی کنه!!!

پ.ن:*این رو هم بگم که من به نظر خودم اصلا دیوونه نیستم!!! این ها همش حرف هایی ه که تو دلم مونده و می خوام ببینم تا حالا کسی خلق شده که احساساتی مثل این داشته باشه یا نه!؟!!؟*

نوشته شده در شنبه ٢ دی ۱۳۸٥ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin