...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

در راستای گرفتگی دل این روز هام بگم که یک روز کامله که فقط یک آهنگ داره پخش می شه. از چراغ های خونه فقط یکیشون روشن شده و ویولن از جعبه اش در اومده. ناهار و شام برنج خالی اونم تازه از یخچال در اومده خوردم.  رفتم خرید. آدم پشت پیشخون می پرسه که خوبم؟ حس می کنم فهمیده خوب نیستم. می گم بدی نیستم. در جواب فقط می گه خیلی مواظب خودت باش. همین کافی بود که بهم ثابت کنه که همه ی  این ها توهم نیست.

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

اصلا اینجا هیچ آدمی با من همزاد پنداری نمی کنه. اصلا به یک همزاد پندار نیازمندیم ! از نوع خاصش هم باشه دیگه چه بهتر.

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

امروز خیلی ترسیدم. از اینکه زندگیم اینهمه یهویی تموم بشه. از این که انقدر الکی بمیرم. از اینکه حرف هام تو دلم بمونه و هیچوقت نتونم به کسی بگمشون. از اینکه کسی کنارم نباشه اون آخر سر. از اینکه بعد مرگم همه تازه بفهمن چه همه متفاوت بودم با چیزی که ازم می دونستن. نمی دونم بقیه هم وقتی مرگ رو جلوی چشماشون می بینن همین طوریه؟ همین طوری مردن رو تو وجودشون حس می کنن؟ جون دادنشون رو می بینن با چشمای خودشون؟ انقدر اون لحظه ی آخر بی حس و کرخت و سبک ان ؟ آروم آروم همه چی سیاه می شه؟ 

 

 

 

× این رو بخونید. شاید یه روز برای شما هم پیش بیاد. www.cccgroup.info/neurosyn.asp

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin